نگــاه
روح الامين امينى - هرات
در را كه بست پشت سرش را نگاه كرد
در آينه دو چشم ترش را نگاه كرد
در را كه بست غير خودش هيچ كس نبود
وقتى تمام دور و برش را نگاه كرد
در را كه بست خاطره ها تازه تر شدند
عكس هميشه پدرش را نگاه كرد
مثل پرنده اى كه پرش را شكسته اند
آشفتگى بال و پرش را نگاه كرد
دستى به روى خط و خطوط دلش كشيد
اين بار زخم كهنه ترش را نگاه كرد
نفرين به عشق گفت همان لحظه اى كه سرخ
در يك زباله دان جگرش را نگاه كرد
|