صفحه نخست

در باره ما

ارتباط با ما

درباره ما
فصلنامه بشارت
همايش ها و نشست ها
بولتن خبري افغانستان
خبر و گزارش هاي خبري
گفتگو
داستانهای قرآنی
قاب ابریشمی
اهل بيت (ع)
مهدویت
مقالات
زن و خانواده
کتابخانه
گالري تصاوير
تازه های نشر
افغانستان شناسی
سایتهای افغانستان
صفحات ویژه

آمار سایت


پژوهشى در اسباب نزول آیه «اكمال دین»

 


نويسنده: على كورانى
ترجمه: مصطفى فضائلى
اهميت تحقيق درباره اسباب نزول آيات و سور

اين سخنى گزاف نيست كه بگوييم پژوهش دقيق و جدى در اسباب نزول آيات و سور مى تواند موجب دگرگونى يى علمى گردد، زيرا از اين رهگذر حقايق بسيارى كشف مى گردد و بطلان پاره اى از مسلّماتى كه مردمان طى قرون متمادى آنها را حقايقى ثابت مى انگاشته اند، آشكار مى شود.

اين به آن سبب است كه جنبه رياضى تفسير در مورد اسباب نزول قويتر از جنبه هاى ديگر تفسير است. زيرا اگر مثلاً پنج روايت در شأن و سبب نزول آيه اى بيابيم و هريك از آنها سبب و تاريخ خاصى را براى نزول آن آيه بيان كند به طورى كه در مورد مكان، زمان، حادثه يا امر ديگر مربوط به نزول، متناقض باشند، نمى توانيم بگوييم همه آن روايات پذيرفتنى است و راويان همه صحابه اند و همه صحابه ستارگانى هستند كه هريك را پى بگيريم هدايت مى شويم… بلكه قطعاً تنها يكى از اسباب يا سببى غير از اينها، مى تواند سبب نزول آيه باشد و باقى نادرست است.
وجود همين طبيعت معين در«سبب نزول» است كه آن را به عاملى نيرومند و تعيين كننده در تفسير قرآن بدل ساخته است… گرچه دشوارى پژوهش در اين موضوع با ميزان نيرومندى آن برابرى مى كند و بلكه شايد گاهى، به علت آشفتگى، تناقض و جعل در روايات، بر آن غالب مى آيد.
بر پژوهشيان تفسير و علوم قرآن است كه با تلاش و پشتكار به اين وادى وارد شوند و دستاوردهاى پژوهش خويش را به امت مسلمان و نسلهاى آينده تقديم كنند، چراكه در هر حال اين دستاوردهاى تازه در فهم قرآن و سيره و بلكه در فهم عقايد و فقه و به طور كلى در فهم اسلام مفيد خواهد بود.
در باب اهميت پژوهش در اسباب نزول قرآن به همين اشاره كوتاه بسنده مى كنم.



بخش اوّل: آخرين سوره و آيه اى كه نازل شد

جاى شگفتى نيست كه مسلمانان در مورد نخستين آياتى كه بر پيامبر(ص) نازل شد،اختلاف دارند، چرا كه اينان در آن هنگام مسلمان نبودند. وانگهى در زمان حيات پيامبر جز اندكى از آنان آنچه را كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدند ننوشتند، به همين جهت پس از او درباره احاديث و سيره وى اختلاف كردند.
به همين دليل جاى تعجّب نيست كه در شناخت نخستين سوره يا آيه اى كه بر پيامبر(ص) نازل شد بنابر نقل سيوطى در«الاتقان» با چهار قول روبرو مى شويم: سوره اِقراء، سوره المدّثر، سوره الفاتحة و يا آيه بسملة(بسم الله الرحمن الرحيم).
اما شگفت اينجاست كه مسلمانان در تعيين آخرين سوره يا آيه نازل شده نيز اختلاف كرده اند، در حالى كه در آن هنگام، يعنى در سالهاى آخر عمر پيامبر(ص) مسلمانان داراى دولتى بودند و امّتى را گرد پيامبر(ص) تشكيل داده بودند، و پيامبر(ص) نيز اعلان كرده بود كه بزودى از ميان آنان خواهد رفت. پيامبر(ص) آخرين حج خويش(حجةالوداع) را با مسلمانان به جاى آورد و مدتى پيش از رحلتش در بستر بيمارى بود؛ مسلمانان و پيامبر(ص) با يكديگر وداع كردند؛ پس چگونه است كه در تعيين آخرين آيه يا سوره نازل شده بر پيامبر(ص) اختلاف كردند؟!
پاسخ اين است كه در تعيين نخستين سوره يا آيه نازل شده بر پيامبر(ص) غرضهاى شخصى و سياسى دخالت نداشت، بلكه ـ چنانكه خواهيم ديد ـ مسئله برعكس بود.



سوره مائده آخرين سوره اى كه نازل شد

با پژوهش در منابع حديث، فقه و تفسير، به اين نتيجه مى رسيم كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده است و آيه «اليوم كملتُ لكُم دينكم…» پس از نزول همه عقايد و فرايض آمده و ظاهراً به طور كلى، آخرين آيه اى است كه نازل شده است. اين به رغم تلاشهاى برخى صحابه است كه كوشيدند به جاى سوره مائده سوره اى ديگر و به جاى آيه«اكمال دين» آيه اى ديگر را آخرين سوره و آخرين آيه معرفى كنند.



نظر اهل بيت(علیه السلام)

1ـ عياشى در تفسيرش چنين آورده است:
عيسى بن عبدالله از پدرش و او از پدر خويش و او از على (علیه السلام) نقل مى كند كه فرمود:
«بخشى از قرآن بخش ديگر را نسخ مى كرد و اين موضوع از امر رسول خدا(ص) به آخرين بخش نازل شده از قرآن بدست مى آمد. آخرين بخشى كه نازل شد سوره مائده بود، و به اين ترتيب هر آنچه را كه پيش از آن(مغاير با آن) بود نسخ كرده است و خود ناسخى ندارد. اين سوره در حالى بر پيامبر نازل شد كه او بر استر ابلق خود سوار بود؛ وحى بر او سنگين آمد به طورى كه اَسترش از حركت بازايستاد و شكمش آويزان شد چنانكه نزديك بود به زمين بسايد. پيامبر(ص) از هوش رفت و دستش را بردوش«شيبة بن وهب جُمَحى» نهاد، تا اينكه اين حالت از رسول خدا(ص) بر طرف شد، پس آنگاه سوره مائده را بر ما خواند و خود به آن عمل فرمود و ما نيز چنان كرديم.»
موضوع درباره وضو است و مقصود على(ع) اين است كه: در وضو مسح روى پاها واجب است و نه شستن دوپا، زيرا در سوره مائده به مسح امر شده و پيامبر(ص) به آن عمل فرمود و مسلمانان نيز چنين كردند و اين حكم نسخ نشده است. اين حديث در تفسير«نورالثقلين» روايت شده است.

2ـ در «كافى »چنين روايت شده است:
على ابن ابراهيم از پدرش و او از ابن ابى عُمير، وى از عمربن اُذَينه و او از زراره و فضيل بن يسار و بكيربن اعين و محمدبن مسلم و يزيدبن معاويه و ابى الجارود و اينان همگى از امام محمد باقر(ع) نقل كرده اند كه فرمود: «خداى عزيز و بلند مرتبه پيامبرش را به ولايت على امر فرمود و اين آيه را بر او فرو فرستاد: انّما وليكم الله و رسوله والذين آمنو الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة، و ولايت اولى الامر را واجب گردانيد، اما مردم نمى دانستند كه اين ولايت چيست، پس خدا به محمد(ص) فرمان داد تا آن را براى مردم تفسيركند، همان گونه كه نماز، زكات، روزه و حج را تفسير مى فرمود. آنگاه كه اين فرمان از سوى خدا به پيامبر رسيد، رسول خدا نگران گشت و ترس آن داشت كه مردمان از دين خارج گردند و او را تكذيب كنند، پس دلتنگ گرديد و نظر به سوى پروردگار توانا و بلند مرتبه اش بازگرداند، پس خداى عزّوجل بر او چنين وحى فرمود: ياايهاالرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربك وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس، پس آنگاه رسول خدا (ص)امر پروردگار را آشكار ساخت و به ابلاغ ولايت على(ع) در روز غديرخم برخاست؛ نداى«الصلاةجامعة» سرداد و مردمان را امر فرمود تا حاضران غايبان را خبر دهند ـ عمر بن اُذينه مى گويد: همه راويان اين حديث غير از ابى الجارود نقل كرده اند كه. ابو جعفر[امام محمد باقر](ع) فرمود: فرايض يكى پس از ديگرى نازل مى گردد و«ولايت»در اين سلسله آخرين فريضه اى بود كه فرو فرستاده شد، پس از اين رو خداى عزوجل اين آيه را نازل فرمود:اليوم اكملتُ لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى. ابوجعفر(ع) فرمود: خداى عزوجل مى فرمايد: پس از اين فريضه اى براى شما نمى فرستم زيرا اكنون فرايض را بر شما كامل گردانيدم.

3ـ «تاريخ يعقوبى »چنين آورده است:
روايت شده است كه آخرين آيه اى كه بر پيامبر نازل گرديد اين آيه است: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا و اين روايتى صحيح، ثابت و صريح است.



برخى منابع اهل سنّت كه با نظر اهل بيت(ع) موافق است

1ـ درّالمنثور
سعيد بن منصور و ابن منذر از ابوميسره نقل كرده اند كه گفته است: آخرين سوره اى كه نازل شده سوره مائده است و حاوى هفده فريضه است.

2ـ المحلّى:
از طريق عايشه، امّ المؤمنين ـ رضى الله عنها ـ، براى ما روايت شده است كه سوره مائده آخرين سوره اى است كه نازل شده است، پس آنچه در آن حلال شده است حلال بشماريد و آنچه حرام گرديده است حرام بداريد، و اين آيه در سوره مائده است پس توهّم منسوخ بودنش باطل است و از محكمات قرآن است.

3ـ المحلى:
…پس همانا اين معارض است با آنچه ما از عايشه روايت كرديم از طريق ابن وهب، او از معاوية بن صالح، وى از جرى بن كليب و او از جبيربن نفير كه گفت: عايشه ام المؤمنين از من پرسيد: آيا سوره مائده را مى خوانى؟ گفتم آرى، گفت: بدان كه اين آخرين سوره اى است كه فرود آمده پس آنچه را در آن حرام گرديده حرام بشمار.

4ـ و اين حديث را احمد بن حنبل در«مسند»ش9، و در«طبقات الحنابله» روايت كرده و بيهقى در سنن خود از ابن نفير، و همچنين از عبدالله بن عمرو روايت كرده است.

5ـ حاكم در «مستدرك »اين حديث را نقل كرده درباره آن چنين مى گويد:
اين حديث طبق معيارهاى بخارى و مسلم حديثى صحيح است(صحيح على شرط الشيخين)گرچه آن را نقل نكرده اند.
سپس از عبدالله بن عمرو روايت مى كند كه آخرين سوره اى كه نازل شد سوره مائده است. و مى گويد: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يُخرجاه.

چنانچه خواهيم ديد بخارى و مسلم به منظور مراعات كسانى كه مدعى هستند آخرين سوره قرآن مائده نيست، اين حديث را نقل نكرده اند.

6ـ در «مجمع الزوائد» چنين مى خوانيم:
از ابن عباس نقل شده كه گفت: نزد عمرسعد و عبدالله بن عمر سخن از مسح پاها به ميان آمد، عمر سعد گفت: از تو مى آموزيم. آنگاه عبدالله بن عباس گفت: اى سعد ما انكار نمى كنيم كه پيامبر(صلى الله عليه و سلم) مسح مى كرد، اما اين مسح رسول خدا از هنگام نزول سوره مائده بود كه همه چيز را تثبيت كرد و آخرين سوره اى از قرآن بود كه فرو فرستاده شد،آيا نمى بينى كه گفت:… پس هيچ كس سخنى نگفت.
اين حديث را طبرانى در«المعجم الاوسط» روايت كرده و ابن ماجه نيز بخشى از آن را نقل كرده است. در مسند اين حديث«عُبيدبن عبيده تمّار» وجود دارد كه ابن حبان در«الثّقات» از او ياد مى كند و او را غير مألوف مى داند.
هيثمى بر اين رأى است كه اين روايت ضعيف است و ضعفش به وجود همين راوى، يعنى عبيدبن عبيده تمّار است كه ابن حبان او را ثقه مى داند، اما وى رواياتى نامأنوس، يعنى مخالف با مقررات مذهب رسمى، نقل مى كند كه مى گويد در وضو شستن پاها واجب است و اينكه سوره مائده آخرين سوره نازل شده نيست، بلكه سوره توبه چنين است!

7ـ درّالمنثور:ابوعبيد از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس نقل كرده كه گفته اند رسول خدا(صلى الله عليه وسلم) فرمود:
مائده از آخرين سوره هاى قرآن است كه نازل شده پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بشماريد.
كلمه «مِن»، كه تنها در اين روايت آمده است، اين ترديد را ايجاد مى كند كه گويا راوى، اين كلمه را براى سازش ميان واقع و آنچه كه حكومت مى طلبيده افزوده است و بعد مشهور گرديده است.

8ـ در تفسير«تبيان» آمده است كه عبدالله بن عمر مى گويد آخرين سوره اى كه نازل گرديده سوره مائده است.

9ـ در«الغدير» چنين آمده است: ابن كثير از احمد و حاكم و نسايى از عايشه اين گونه نقل مى كند:
بتحقيق مائده آخرين سوره اى است كه نازل شد.
از مجموع آنچه گذشت روشن مى گردد كه آنچه نزد اهل بيت(ع) مورد وفاق است اين است كه آخرين سوره نازل شده، مائده است، و اين نظر مورد تأييد روايات صحيح وفراوانى در منابع اهل سنت است.بلكه مى توان گفت آيه اليوم اكملت لكم دينكم… به خودى خود دلالت كافى دارد بر اين كه آخرين آيه نازل شده است؛ زيرا تصريح دارد بر اينكه نزول تشريع با اين آيه تمام گرديده، و پس از آن تشريعى نازل نشده است، همان گونه كه در روايت امام باقر(ع) آمده، و چنانكه در روايت طبرى و بيهقى و قول سدى خواهد آمد.



نظرهاى مخالف و متناقض

بنابراين، موضوع آخرين سوره و آيه نازل شده مسئله روشنى است، اما همين امر معلوم و آشكار در نزد اهل سنّت مبهم و نامعلوم گرديده است و روايات درباره آن فراوان و متناقض شده است! آنچه بر شگفتى مى افزايد اين است كه اين روايتهاى متناقض همه بر اساس معيارهاى آنان صحيح و آراى صحابه بزرگوارى است كه جرأت بر ردّ آنها نيست.
شايد سيوطى از فراوانى اقوال در باب آخرين بخش نازل شده به شرم آمده و به اجمال از آن گذشته و آنها را به شمار نياورده است، در حالى كه اقوال چهارگانه در باب نخستين بخش نازل شده قرآن را برشمرده است!
ما اين اقوال را در اينجا به طور گذرا بر مى شماريم تا اسباب پيدايش آنها را بنماييم.
1ـ آخرين آيه اى كه نازل شده آيه ربا (بقره،278) است.
2ـ آخرين آيه ،آيه«كلاله»(ورثه از خويشاوندانِ با واسطه) است: نساء،176.
3ـ آيه واتقوا يوماً ترجعون فيه الى الله…: بقره،281.
4ـ آيه لقد جاءكم رسول من انفسكم…: توبه، 128.
5ـ آيه وما ارسلنا من قبلك من رسوله …: انبياء،25.
6ـ آيه فمن كان يرجوا لقاء ربه …: كهف، 110.
7ـ آيه ومن يقتل مؤمناّ متعمدا…: نساء،93.
8ـ آخرين سوره كه نازل شده، سوره توبه است.
9ـ آخرين سوره نازل شده، سوره نصر است.
اينها تنها اقوالى است كه سيوطى در«الاتقان» نقل كرده است. شايد با جستجو در ساير منابع اهل سنت، دو برابر اين اقوال و روايات به دست آيد.



منشاء اين اقوال متناقض چيست؟

حكايتى كه در ذيل مى آيد تا اندازه اى منشأ اين تشتّت و اضطراب اقوال را روشن مى سازد: از خليفه دوم، عمر، درباره تفسير آيه ربا و احكام ربا پرسيده شد؛ وى نتوانست پاسخ دهد، پس گفت: من متأسفم، زيرا اين آخرين آيه اى بود كه نازل شد، و پيامبر(ص) از دنيا رفت و برايم تفسير نكرد!
بعد از اين ماجرا آيات ربا نيز در بحث آخرين آيه يا سوره نازل شده وارد شد و نسبت به سوره مائده ترديدى ايجاد كرد. از آن پس موضوع آخرين بخش نازل شده قرآن ميان سوره مائده و آيات ربا مردّد گرديد.
اما موضوع ربا در چهار سوره قرآن آمده است: بقره،275ـ276؛ نساء، 161؛ روم،39 و آيه آل عمران،130. برخى از اين سوره ها مكّى و پاره اى مدنى است. مقصود خليفه كدام يك از اين آيات بوده است؟
كسانى كه در پى تبرئه خليفه بوده اند از پيش خود گفته اند: مقصود خليفه آيه 278 سوره بقره بوده است. از اين رو معتقد شده اند كه آخرين آيه نازل شده ،در سوره بقره واقع است، سوره اى كه در آغاز هجرت نازل گرديد! و نيز بر اين نظر رفته اند كه تحريم ربا تشريع اضافه اى است كه پس از نزول آيه اكمال دين آمده است! اين گروه شايد تصور مى كنند قائل شدن به اين آشفتگى در نزول قرآن و وحى اشكالى ندارد چرا كه هدف درستى از آن در نظر دارند و آن دفاع از خليفه رسول الله(ص) است!

به چند مورد از سخنان اين گروه اشاره مى كنيم:

1ـ احمدبن حنبل در «مسند»ش مى گويد:
… عمر ـ رضى الله عنه ـ چنين گفت: همانا آخرين آيه اى كه نازل گرديد آيه ربا بود و رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ رحلت كرد و آن را براى ما تفسير نكرد پس شما ربا و ريبه، هردو، را ترك كنيد.

2ـ حديث فوق را«كنزالعمال» نيز به سند ديگر روايت كرده است.

3ـ سرخسى در«المسبوط» مى گويد:
…عمر ـ رضى الله عنه ـ چنين گفته است: همانا آيه ربا آخرين آيه اى است كه نازل شد و رسول الله ـ صلى الله عليه و سلم ـ درگذشت پيش از آنكه شأن اين آيه را براى ما بيان فرمايد.

4ـ سيوطى در«الاتقان» آورده است:
بخارى از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: آخرين آيه اى كه آمده آيه ربا است. بيهقى نيز از عمر مشابه اين سخن را نقل كرده است… و از احمد و ابن ماجه نيز نقل شده كه عمر گفته است: «از» آخرين آيات نازل شده آيه ربا است.
اما افزودن كلمه«من=از» در روايت اخير مشكل را حل نمى كند، همان گونه كه در مورد سوره مائده چنين بود؛ زيرا در روايات ديگر كلمه«مِن» نيست و صراحت دارند بر اينكه آيه ربا آخرين آيه است!

حكايت دوم: عمر معناى«كلاله» را نمى دانست و در فهم آن تا پايان عمر متحير بود، سپس گفت و از قول او گفتند كه آيه كلاله آخرين آيه اى بود كه نازل گرديد و پيامبر از دنيا رفت پيش از آنكه معناى آن را براى عمر بيان كند، يا اينكه آن را به طور ناقص بيان كرد.
چند روايت ذيل، بيانگر مضمون فوق است:

1ـ در «صحيح بخارى »چنين آمده است:
از براء ـ رضى الله عنه ـ نقل شده است كه گفت: آخرين سوره اى كه به طور كامل نازل گرديده سوره برائت است، و آخرين آيه، آيه پايانى سوره نساء است: يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلالة….

2ـ سيوطى در«الاتقان» چنين آورده است:
بخارى و مسلم(شيخان) از براء بن عازب روايت كرده آند كه گفت: آخرين آيه اى كه فرستاده شده آيه كلاله و آخرين سوره، سوره برائت است.

3ـ در «مسند احمد» چنين مى خوانيم:
…آخرين سوره اى كه بر پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ نازل گرديد سوره برائت بود، و آخرين آيه اى كه بر ايشان فرستاده شد آيه پايانى سوره نساء، يعنى از «يَستفتونك» تا پايان سوره بود…
از آن هنگام آيه كلاله نيز وارد اين سلسله شد و يكى از طرفهاى ترديد قرار گرفت. بنابر اين آخرين آيه يا سوره اى كه بر پيامبر(ص) نازل شده مردد گرديد ميان آيات ربا، آيه كلاله، و سوره مائده كه حاوى آيات تبليغ و اكمال دين است.
من تا آنجا كه ممكن بود به منابع اهل سنّت در مسئله ربا و كلاله رجوع كردم، و مشكل خليفه، عمر، نسبت به اين دو بويژه نسبت به مسئله كلاله بر من آشكار گرديد.اين مسئله براى خليفه به اندازه اى مشكل بود كه آن را از مشكلات مهّم امّت قرار داده بود و همواره آن را بر منبر پيامبر(ص) مطرح مى كرد و تا آخرين ساعتهاى عمرش از آن به عنوان«مشكلى مهم» ياد مى كرد و مسلمانان را به حل آن سفارش مى نمود! اين امرى است كه بروشنى دلالت دارد بر آگاهى كامل او از ناتوانى اش در برابر مسلمانان براى حل اين دو مسئله.
در «صحيح بخارى» آمده است:
از ابن عمر ـ رضى الله عنهما ـ نقل شده است كه گفت: عمر بر منبر رسول خداـ صلى الله عليه وسلم ـ سخن مى راند؛ گفت: خَمر در قرآن حرام گرديد و آن از پنج چيز است: انگور، خرما، گندم، جو و عسل.خمر چيزى است كه عقل را زايل مى سازد. سه چيز است كه اى كاش رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ پيش از رحلتش براى ما بيان مى فرمود: جدّ، كلاله و بابهايى از ربا.
مسلم اين حديث را با تفصيل بيشترى نقل كرده و رواياتى همانند آن نيز دارد. ابن ماجه نيزاين حديث را روايت كرده است. سيوطى در«درالمنثور» درباره آن چنين مى گويد:
اين حديث را عبدالرزاق و بخارى و مسلم و ابن جرير و ابن منذر از عمر نقل كرده اند….
اين حديث كه نزد اهل سنت به تاكيد صحيح است دلالت مى كند كه عمر از پيامبر(ص) درباره كلاله نپرسيده است، و صحيح حاكم كه در«مستدرك» روايت شده است بصراحت گوياى اين امر است؛ مى گويد:
… محمد بن طلحة بن يزيد بن ركانة از عمر بن خطاب ـ رضى الله عنه ـ نقل مى كند كه گفت: اگر من از رسول خدا درباره سه چيز مى پرسيدم برايم از شتران سرخ مو بهتر بود: از خليفه پس از او؛ از جواز قتال با قومى كه اقرار دارند در اموالشان زكات است اما آن را پرداخت نمى كنند و از كلاله. اين حديث مطابق معيارهاى بخارى و مسلم صحيح است، و آنان نقل نكرده اند.
اما در «صحيح مسلم »آمده است كه عمر درباره كلاله بارها از پيامبر سؤال كرده است!
مسلم مى گويد:
از معدان بن ابى طلحه نقل شده است كه عمربن خطاب روز جمعه اى خطبه مى خواند؛ از پيامبر خداـ صلى الله عليه وسلم ـ و ابوبكر ياد كرد، سپس گفت: من پس از خود مسئله اى مهمتر از مسئله كلاله وا نمى گذارم. در هيچ موضوعى من به اندازه موضوع كلاله به رسول الله مراجعه نكردم و او در هيچ چيزى به اندازه اين موضوع با من به درشتى سخن نگفت، به طورى كه با انگشتش به سينه من زد و گفت: اى عمر! آيا آيه«صيف» كه در پايان سوره نساء است براى تو كافى نيست؟ اگر زنده باشم در اين مساله به گونه اى حكم خواهم كرد كه آنان كه قرآن مى خوانند و آنها كه نمى خوانند به آن حكم مى كنند.
اين حديث بيان مى كند كه عمر از پيامبر درباره كلاله سؤال كرد و حضرت بارها براى او توضيح داد، اما عمر سؤال خود را تكرار مى كرد تا آنكه پيامبر(ص) بر او، به دليل كثرت پرسش يا به اين دليل كه هر چه حضرت شرح مى داد او نمى فهميد، خشم گرفت!
علاوه بر اين، سه حديث صحيحى كه در ذيل مى آيد دلالت دارد كه پيامبر(ص) خبر داد كه عمر در طول عمرش مسئله كلاله را هرگز نخواهد فهميد، يا آنكه او را نفرين كرد كه چنين باشد:

1ـ در «درالمنثور» چنين آمده است:
عدنى و بزاز، هر يك در«مسند» خود، و ابوالشيخ در«الفرائض» به سند صحيح از حذيفه نقل كرده اند كه گفت: آيه كلاله بر پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ نازل گرديد در حالى كه حضرت در راه بود، پس ايستاد؛ حذيفه را ديد و آيه را به او آموخت. حذيفه درنگ كرد، عمر را ديد و آيه را به او آموخت. سپس عمر در زمان خلافتش در كلاله تأمل كرد و حذيفه را خواست و از او درباره آن پرسيد، حذيفه گفت: رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ كلاله را به من آموخت و من نيز همان گونه آن را به تو آموختم و خدا هرگز چيزى براى تو بر آن نيفزود.

2ـ در «كنزالعمال »چنين روايت شده است:
از سعيد بن مسيّب روايت شده كه گفت: عمر از رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ پرسيد: كلاله چگونه ارث مى برد؟ پيامبر فرمود: مگر نه اين است كه خدا آن را بيان فرموده است؟ آن گاه اين آيه را قرائت فرمود: وإن كان رجل يورث كلالة او امراة…، اما عمر نمى فهميد، سپس آيه آخر سوره نساء فرستاده شد: يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلاله…، باز هم عمر نمى فهميد. پس به حفصه گفت: هرگاه رسول خدا را در خشنودى ديدى از او در اين باره بپرس! پيامبردرپاسخ حفصه فرمود:آيا پدرت به توچنين گفته است ؟پدرت هرگز اين مسئله را نخواهد دانست! و عمر خود مى گفت: من هرگز اين را نخواهم دانست و به كلام رسول خدا در اين خصوص اشاره مى كرد. در منبع اين حديث آمده است كه ابن راهويه يا ابن مردويه آن را صحيح دانسته اند.

3ـ سيوطى در«درالمنثور» روايت كرده كه پيامبر(ص)اين مسئله را براى عمر در استخوانى نوشت؛ روايت چنين است:
عبدالرزاق و سعيد بن منصور و ابن مردويه از طاووس نقل كرده اند كه گفت: عمر حفصه را امر كرد تا از پيامبرـ صلى الله عليه وسلم ـ درباره كلاله سؤال كند؛ حفصه چنين كرد و پيامبر براى او در استخوانى املا كرد و چنين فرمود: چه كسى تو را به اين پرسش امر كرده است، آيا عمر؟ گمان ندارم كه عمر آن را درك كند، آيا آيه صيف براى او كافى نيست؟
سفيان مى گويد: آيه صيف كه در سوره نساء است(وان كان رجل يُورَثُ كلالة او امراة…) مورد سؤال واقع شد. وقتى مردم از رسول خداـ صلى الله عليه وسلم ـ درباره آن پرسيدند، آيه اى كه در پايان سوره نساء است فرستاده شد.
با مشاهده اين تناقضات در احاديث عمر و كلاله، كه همه نيز به اصطلاح صحيحه هستند، در مى يابيم كه در اين روايات، حكم كلاله ـ كه بر اساس نقل بخارى يكى از مسائل سه گانه اى است كه حكم براى امت بيان نشده و عمر نيز درباره آن از پيامبر(ص) نپرسيده است ـ توسط پيامبر(ص) براى عمر در استخوانى نوشته شده است، و بخارى خود در مورد مسئله دوم از آن سه مسئله يعنى خلافت روايت كرده است كه پيامبر كاغذ و قلمى خواست تا چيزى بنويسد كه امت پس از او هرگز گمراه نشوند، اما عمر از اين كار ممانعت كرد.
اما در مورد مسئله سوم، يعنى اقسام ربا، غير ممكن است كه پيامبر(ص) آن را چنانكه خداوند به آن امر كرده اند، براى مسلمانان بيان و تشريح نكرده باشند. شايد اين مسئله را نيز براى عمر يا غير او در استخوانى نوشته اند!



دلالت اين دو حكايت

اين دو حكايت دلالت مى كند كه روايات صحيح نزد برادران اهل سنت در اين باب متناقض هستند و در نظر هر عاقلى جمع و پذيرش همه آنها ممكن نيست، بلكه راهى نيست غير از اخذ برخى و ردّ بعضى ديگر.
چگونه ممكن است در اين موضوع عاقلى بپذيرد كه عمر درباره آيه كلاله از پيامبر(ص) سؤال نكرد به اين دليل كه آخرين آيه اى بود كه بر حضرت نازل گرديد، اما بپذيريد كه عمر بارها از پيامبر در اين باره پرسيد تا جايى كه حضرت با انگشتش به سينه او زد و بر او خشم گرفت؟ يا چگونه مى توان پذيرفت كه آيه كلاله آخرين آيه است و نيز همزمان پذيرفت كه آيات ربا آخرين آيات است؟ همچنين است نسبت به ساير تناقضاتى كه در روايات ياد شده موجود است و تناقضات بيشترى كه در ساير روايات هست و در اينجا ذكر نشد.
اين دو داستان بيانگر آن است كه سلطه خليفه در نظر برادران اهل سنّت ادعاى غير معقول او را معقول مى سازد، بنابر اين آنچه نزد آنان مهم است اين كه قرآن را به گونه اى تفسير كنيم و وقايع و اسباب نزول آن را به نحوى بيان كنيم كه موافق گفته هاى خليفه باشد، هر چند گفته هاى او متناقض باشد و موجب بروز شبهه تناقض در دين خدا و افعا ل بارى تعالى گردد، اما در عين حال هر كه بر اين امر اعتراض كند رافضى و دشمن اسلام، پيامبر(ص) و صحابه او باشد!
اين دو حكايت در موضوع مورد بحث ما همچنين دلالت دارد بر اينكه آيات ربا و ارث كلاله و شايد غير اين دو، طبق نظر خليفه پس از آيه«اكمال دين» نازل شده اند. معناى اين سخن آن است كه خداى تعالى به مسلمانان فرموده است: اليوم اكملت لكم دينكم…، در حالى كه احكام ارث و ربا و احكام قبل ـ به طورى كه خواهد آمد ـ كامل نگرديده بود!
هيچ منصفى نمى تواند اين منطق را بپذيرد كه براى تبرئه انسان غير معصومى جدال كند، اگرچه اين كار مستلزم نسبت دادن تناقض به خداى عزوجل و رسول او(ص) باشد.



ساير اقوال

در نقل ساير اقوال و احاديث صحيح مربوط به آن در نزد اهل سنت كلام را طولانى نمى كنيم و به اختصار از آنها ياد مى كنيم:

قول يكم:
1ـ در «صحيح بخارى» چنين آمده است:
از سعيد بن جبير شنيدم كه گفت: اهل كوفه درباره آيه اى اختلاف پيدا كردند، من نزد ابن عباس رفتم و از او در اين باره پرسيدم، وى گفت: اين آيه: ومن يقتل مؤمناً متعمدا فجزائه جهنم[نساء/93] آخرين آيه اى است كه بر پيامبر نازل گرديد و از اين رو نسخ نشده است.

2ـ همچنين در «صحيح بخارى» آمده است:
…از سعيد بن جبير نقل شده است كه گفت: اهل كوفه در باب قتل مؤمن اختلاف نظر پيدا كردند، من به سوى ابن عباس رهسپار شدم، وى گفت: اين آيه از آخرين آيات نازل شده و غير منسوخ است.

3ـ در «درّالمنثور »چنين آمده است:
عبد بن حميد و بخارى و مسلم و ابوداود و سنايى و ابن جرير و طبرانى از طريق سعيد بن جبير نقل كرده اند كه گفت: اهل كوفه در قتل مؤمن اختلاف كردند. من نزد ابن عباس رفتم، او گفت: اين آخرين آيه اى است كه نازل شده و نسخ نشده است.
احمد و سعيد بن منصور و سنايى و ابن ماجه و عبدبن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و نحاس در«ناسخ» و طبرانى از طريق سالم بن ابى الجعد از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت: اين آيه از آخرين آياتى است كه نازل گرديد و نسخ شد تا آنكه رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ از دنيا رفت و پس از او ديگر وحى قطع گرديد، گفت: اگر(قايل) توبه كند و ايمان بياورد و كار نيكو كند و هدايت يابد چه مى گويى؟ گفت: چنين كسى را توبه چه سود؟

4ـ در«المجموع فى شرح المهذب» آمده است:
در «صحيح بخارى» درباره اين آيه ومن يقتل مؤمناً متعمداً فجزائه جهنم خالداً فيها آمده است كه: آخرين آيه اى است كه بر پيامبر فرستاده شده و چيزى آن را نسخ نكرده است. مسلم و نسايى نيز از طريق شعبة همين گونه روايت كرده اند. ابوداود از احمدبن حنبل به سندش از سعيد بن جبير و او از ابن عباس درباره اين آيه روايت كرده است كه گفت: چيزى آن را نسخ نكرده است.
اگر بپذيريم كه مقصود ابن عباس اين است كه اين آيه آخرين آيه نازل شده است، اين مطلب نه از ابن عباس و نه از غير او قابل قبول نيست، زيرا معناى آن اين است كه تحريم قتل مؤمن تشريع اضافه اى است كه پس از نزول آيه اكمال دين واقع شده است.



قول دوم:

1ـ در «مستدرك »حاكم آمده است:
…از يوسف بن مهران، او از ابن عباس ـ رضى الله عنه ـ و وى از اُبى بن كعب ـ رضى الله عنه ـ نقل است كه گفت: آخرين آيه قرآن كه بر پيامبر فرود آمد اين است: لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم. حديث شعبة از يونس بن عبيد بر معيار هر دو شيخ يعنى بخارى و مسلم صحيح است و آنان اين را نقل نكرده اند.
آيات اشاره شده در نقل بالا، دو آيه 128 و 129 از سوره توبه است.

2ـ در «درالمنثور »چنين آمده است:
ابن ابى شيبه و اسحاق بن و راهويه ابن منيع در«مسند»ش و ابن جرير و ابن منذر و ابوالشيخ و ابن مردويه و بيهقى در«الدلائل» از طريق يوسف بن مهران از ابن عباس و او از ابى بن كعب نقل كرده اند كه گفت آخرين آيه اى كه بر پيامبرـ صلى الله عليه وسلم ـ نازل شد ـ و در عبارتى ديگر مى گويد: بتحقيق آخرين بخشى از قرآن كه نازل شد ـ آيه لقد جاءكم رسول من انفسكم، بود.

3ـ ابن ظريس در«فضائل القران» و ابن الانبارى در«المصاحف» و ابن مردويه از حسن نقل كرده اند كه ابى بن كعب مى گفت: تازه ترين بخش قرآن كه از سوى خدا ـ يا در عبارتى از آسمان ـ آمده است دو آيه:لقد جاءكم رسول من انفسكم… است.

4ـ در «درّالمنثور »مى خوانيم:
عبدالله بن احمد بن حنبل در«زوائدالمسند» و ابن ضريس در«فضائل» و ابن ابى داود در«مصاحف» و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و ابن مردويه و بيهقى در«الدلائل» و خطيب در«تلخيص المصاحف» و ضياء در«المختارة» از طريق ابوالعاليه از قول ابى بن كعب نقل كرده اند كه: قرآن را در دوره خلافت ابوبكر در مصحفى جمع كردند، مردانى بودند كه مى نوشتند و ابى بن كعب بر آنها املا مى كرد تا آنكه به اين آيه از سوره برائت رسيدند: ثم انصرفو ا صرف الله قلوبهم قوم لايفقهون، گمان كردند كه اين آخرين آيه اى است كه نازل شده است. در اين هنگام ابى بن كعب گفت: پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ پس از اين آيه دو آيه ديگر براى من قرائت كرد، يعنى اين دو آيه: لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم فان تولوا فقل حسبى الله لااله الاّهو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم، پس اين آخرين قسمت قرآن است، و گفت: پس خدا قرآن را به آنچه آغاز كرده است پايان داده است، يعنى به«لا اله الا الله»، خدا مى فرمايد: و ما ارسلنا من قبلك من رسول الاّ يوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون.

5ـ ابن ابى داود در«المصاحف» از يحيى بن عبدالرحمن بن حاطب نقل مى كند كه گفت:
عمر بن خطاب خواست قرآن را گرد آورى كند؛ ميان مردمان برخاست و گفت: هر كس چيزى از قرآن را از پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ گرفته است نزد ما بياورد. به اين گونه آنها در صُحُف و الواح و استخوانهايى مى نوشتند و عمر چيزى را از كسى به اسم قرآن نمى پذيرفت مگر آن كه دو نفر بر آن شهادت مى دادند پس آن گاه مى پذيرفت و به آن مى افزود.
پس از عمر عثمان اقدام كرد و گفت: هر كس چيز ى از كتاب خدا نزد اوست براى ما بياورد و از هيچ كس چيزى را نمى پذيرفت مگر آنكه دوتن به آن گواهى دهند. خزيمة بن ثابت آمد و گفت: دو آيه را رها كرديد و ننوشته ايد، پرسيدند: كدامند آن دو؟ گفت: من از رسول خدا اين آيات را گرفتم: و لقدجاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنّتم…، آن گاه عثمان گفت: من گواهى مى دهم كه اين دو آيه از خداست،حال مى گويى اين دو آيه را كجاى قرآن قرار دهيم؟ گفت: در پايان آخرين بخشى كه نازل شده است، وآن دو آيه را در پايان سوره برائت قرار دادند.
شبيه اين روايت در سنن ابى داوود آمده است، و ما در كتاب«تدوين القرآن» درباره اين روايات بحث كرده ايم.



قول سوم:

1ـ در «صحيح مسلم »مى خوانيم:
از عبيدالله بن عبدالله بن عقبه نقل شده كه گفت: ابن عباس به من گفت: آيا مى دانى(تعلم) و هارون گفت: آيا آگاهى(تدرى) كه آخرين سوره قرآن كه يكجا نازل شد كدام است؟ گفتم: آرى، سوره اذا جاء نصرالله والفتح، است. گفت: راست گفتى. و در روايت ابن ابى شيبه چنين است: آيا مى دانى كدام سوره…،و نگفته است: آخرين سوره.

2ـ سنن ترمذى:
از ابن عباس روايت شده است كه گفت: آخرين سوره اى كه نازل شده اذا جاء نصر الله والفتح… است.
3ـ «الغدير» به نقل از تفسير ابن كثير(ج2، ص2) چنين مى آورد:
عبدالله بن عمر روايت كرده است كه: آخرين سوره اى كه نازل گرديده سوره مائده و فتح(يعنى سوره نصر) است.

4ـ درالمنثور:
ابن مردويه و خطيب و ابن عساكر از ابو هريره نقل كرده اند كه درباره اذا جاءنصرالله والفتح… چنين گفت: خدا با اين سوره پيامبرش ـ صلى الله عليه وسلم ـ را آگاه كرد كه پايان عمرش نزديك است و به او خبرداد كه پس از فتح مكه جز اندك زمانى در دنيا نخواهى ماند.

5ـ ابن ابى شيبه و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت:
آخرين سوره قرآن كه يكجا نازل شد اذاجاء نصر الله والفتح… است.



قول چهارم:

1ـ در «معجم الكبير »طبرانى چنين آمده است:
از ابن عباس نقل شده كه گفت: آخرين آيه اى كه نازل شده است اين آيه است: واتقوا يوما ترجعون فيه إلى الله[بقرهو 281].
در پايان نقل اين ادعاها، يادآورى مى كنيم كه معاوية بن ابى سفيان نيز دستش را به موضوع دراز كرده و بر منبر زبان گشوده و گفته است آيه اليوم اكملت لكم دينكم… آخرين آيه نيست بلكه، آيه 110 از سوره كهف آخرين آيه اى كه بر پيامبر نازل شده و خدا پيامبرش را به آن تاديب كرده است! دراين باره مراجعه مى كنيم به نقل طبرانى در«معجم الكبير» كه چنين گفته است:
…از عمرو بن قيس روايت شده كه گفت: از معاوية بن ابى سفيان بر منبر شنيدم كه در آيه اليوم اكملت لكم دينكم… بحث مى كرد و گفت: اين آيه در روز عرفه كه جمعه اى بود نازل شد، بعد اين آيه را تلاوت كرد:فمن كان يرجو لقاءَ ربه… و گفت: اين آخرين آيه اى است كه نازل شده… براى تاديب رسول خدا!
هنگامى كه پيمانه تناقض به دست معاويه لبريز مى گردد و آيه«اكمال دين» را به عنوان آخرين آيه قرآن و حجة الوداع و غديرخم را رد مى كند، سيوطى در«الاتقان» متوجه اين نكته مى گردد، اما طبق عادتى كه در رويارويى با هر بن بستى دارد، بسرعت از آن مى گذرد! وى مى گويد:
به طورى كه گذشت مشكل اين است كه آيه اليوم اكملت لكم دينكم… در عرفه و در حجة الوداع نازل شده است و ظاهرش اين است كه پيش از نزول آن همه فرايض و احكام كامل گرديده است، جماعتى به اين موضوع تصريح كرده اند از جمله آنها سدى است كه مى گويد: پس از اين آيه حلال و حرامى نازل نشده است، درحالى كه درباره آيات ربا، دين و كلاله گفته شده است كه پس از آيه«اكمال دين» نازل گرديده اند.
ابن جرير بر اين امر اشكال كرده و گفته است: بهتر است آيه اكمال دين را چنين تاويل كنيم كه خدا در آن روز دين را به لحاظ افراد و پيروانش در بلد حرام، مكه، و بيرون راندن مشركان از آن، كامل كرد، به طورى كه مسلمانان قصد مكه كردند در حالى كه مشركان ميان آنان نبودند.
معناى سخن ابن جرير طبرى كه سيوطى نيز آن را پسنديده است اين است كه تناقض سخن صحابه را حل مى كنيم و آن را مى پذيريم و دلالت آيه«اكمال دين» و «اتمام نعمت» مسلمانان را بر اكمال تشريع و تنزيل احكام و فرايض بعيد مى دانيم و آن را تنها منحصر به آزادسازى مكه مى كنيم تا احاديث كلاله و ربا و سخن معاويه در باب آخرين آيه بى نقض بمانند!.
اين فتواى عالمان سنى است كه قبول كلام صحابه، البته نه اهل بيت پيامبر، واجب است،گرچه مستلزم تهى ساختن آيات الهى و احاديث پيامبر از معانى آن باشد! به اين ترتيب اهل سنت در عمل، صحابه را تا درجه عصمت بالا مى برند، بلكه به آنان حق نقض مى دهند و كلام آنان را بر كلام خدا و رسولش حاكم مى سازند!.
نتيجه اين منطق در نزد آنان اين است كه آيه اليوم اكملتُ لكم دينكم… آخرين آيه نيست و سوره مربوط به آن، مائده، نيز آخرين سوره نيست، و معناى آن نيز اكمال فرايض و احكام نيست، بلكه اكمال فتح مكه است و معنى«اليوم» در آيه، روز نزول آيه نيست، بلكه روز فتح مكه يعنى يك سال پيش از حجة الوداع است!.
و اين گونه است كه عالمان حكومتى افكارشان را مى آرايند و پذيرش آن را بر مردم واجب مى شمارند و چنين مى خواهند كه چشمانمان را فرو بنديم و گوشهامان را بر فرياد قربانيان اين افكار، يعنى آيات ظاهر و احاديثى كه حتى طبق معيارهاى آنان صحيح است، بر بنديم!. اين در حالى است كه پس از اين خواهيم ديد كه خليفه، عمر، خود در پاسخ آن يهودى اقرار كرد كه معنى«اليوم» در آيه اكمال دين روز نزول آن آيه است.



بخش دوم :آيه اكمال دين

آيه اكمال دين و آيه لحوم محرّمه(گوشتهاى حرام)

نخستين چيزى كه پژوهشگر در آيه إكمال دين با آن روبرو مى شود، شگفتى جايگاه آن در قرآن است. از ظاهر آنچه كه محدثان و مفسران درباره اين آيه روايت كرده اند بر مى آيد كه اين فقره در حجةالوداع به صورت آيه مستقلى، نه جزئى از آيه اى ديگر، نازل گرديده است. اما اكنون ما آن را جزئى از آيه«لحوم محرّمه» مى يابيم. گويا اين آيه در ميان آيه ديگر به گونه اى جاى گرفته كه اگر از آيه اكمال صرف نظر كنيم، نقصانى در معناى آن احساس نمى شود و سياق سخن درباره«لحوم محرّمه» قطع نمى گردد.
پس حكمت اين ترتيب چيست، و آيا اين جايگاه اصلى آيه اكمال دين در قرآن است؟ من قول به وقوع تحريف در قرآن را هرگز نمى پذيرم و از چنين سخنى به خدا پناه مى برم، اما اين سؤال را مطرح مى كنم، شايد كسى پاسخى براى آن داشته باشد: آيه اكمال دين با«لحوم محرّمه» چه ربطى دارد؟ آيا اين احتمال وجود ندارد كه اين آيه براى مثال در پايان سوره نساء بوده، و كسانى كه قرآن را گردآورى مى كردند متوجه اين جايگاه نبوده اند و آن را در جاى فعلى قرار داده اند؟
وانگهى، اگر بپذيريم كه آيه اكمال دين پس از آيات مربوط به بيان احكام لحوم نازل شده، چگونه ممكن است خداى تعالى آن را در لابلاى احكام لحوم نازل فرموده باشد؟ زيرا وقتى خدا فرمود: اكملت لكم دينكم…، يعنى اينكه احكام تمام شده است، پس چگونه بدون فاصله پس از آن مى گويد: فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فإن الله غفور رحيم آن گاه بلافاصله مى گويد: يسئلونك ماذا احل لهم قل احل لكم الطيبات و ما علّمتم من الجوارح مكلّبين…، در حالى كه هم او كه حكيمترين حكيمان است لحظه هايى پيش فرموده است كه دين را كامل و تمام گردانيده است!.
دو روايت زير را نيز به عنوان نمونه نقل مى كنيم:

1ـ در«درّالمنثور» چنين آمده است:
ابن جرير از سدى نقل مى كند كه درباره آيه اليوم اكملت لكم دينكم… گفت: اين آيه روز عرفه نازل گرديده و پس از آن هيچ حلال و حرامى نيامده است.

2ـ همچنين در«درّالمنثور» مى خوانيم:
بيهقى در«شعب الايمان» از ابن عباس چنين آورده كه گفت… هنگامى كه پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ در وقوف به عرفات به سر مى برد، جبرئيل بر او نازل شد و در حالى كه پيامبر و مسلمانان مشغول دعا بودند اين آيه آمد: اليوم اكملت لكم دينكم… يعنى حلال و حرامتان را برايتان كامل گردانيدم، و پس از آن حلال و حرامى نازل نشد.
پس از پرسش مربوط به جايگاه آيه در قرآن، با پرسش مربوط به معناى آيه بويژه معناى«اليوم» و «اكمال دين» و «اتمام نعمت» روبرو مى شويم. اما بحث ما درباره شأن و سبب نزول و مكان و زمان نزول اين آيه است، و در اين خصوص سه قول وجود دارد:



قول اول

قول نخست، قول اهل بيت(ع) است: اين آيه روز پنج شنبه، هجدهم ذو الحجة در جحفه، هنگام بازگشت پيامبر(ص) از حجة الوداع بر حضرت فرو فرستاده شد. اين هنگامى بود كه خداى تعالى پيامبر(ص) را امر فرمود تا همه مسلمانان را در غديرخم، پيش از آن كه هريك به راه خود بروند، متوقف و مجتمع سازد. پيامبر چنين كرد و براى مسلمانان سخن گفت و على(ع) را به جانشينى خود و پيشوايى مسلمانان پس از خويش نصب كرد.
در اينجا نمونه هايى از احاديث اهل بيت(ع) را مى آوريم:

1ـ اولين روايت، روايتى است كه پيش از اين به نقل از« كافى»(ج1،ص289) در فصل مربوط به نظر اهل بيت(ع) درباره آخرين آيه و سوره نازل شده آورديم.

2ـ على بن ابراهيم از صالح بن سندى، او از جعفربن بشير، وى از هارون بن خارجه و او از ابى بصير نقل مى كند كه گفت:
نزد ابوجعفر(ع) نشسته بودم كه مردى آمد و از حضرت پرسيد: برايم بگو آيا ولايت على از سوى خداست يا از سوى رسولش؟ ابوجعفر(ع) خشمگين شد سپس فرمود: واى بر تو! رسول خدا(ص) پيش از آنكه خدا ايشان را به بيان ولايت فرمان دهد از بيان آن بيم داشت، بلكه خدا بر او[بيان ولايت را] واجب كرد همان گونه كه[بيان] نماز، زكات، روزه و حج را واجب گرداند.

3ـ ابو محمد قاسم بن علاء ـ رحمه الله ـ مرفوعاًً از عبدالعزيز بن مسلم نقل كرده است كه گفت:
با امام رضا(ع) به مرو رفتيم. در آغاز ورودمان روز جمعه در مسجد جامع گرد آمديم، از موضوع امامت سخن به ميان آمد و از فراوانى اختلاف مردم در آن ياد شد. من بر مولايم(ع) وارد شدم و ايشان را از اين بحث مردم آگاه كردم، حضرت تبسّمى كردند آنگاه فرمودند: اى عبدالعزيز! اين مردمان نادانى پيشه كرده اند و در نظراتشان نيرنگ نموده اند؛ خداى عزوجل پيامبرش(ص) را از اين جهان نبرد مگر آنكه دين را برايش كامل گردانيد و قرآن را بر او فرو فرستاد كه در آن همه چيز بيان شده است، حلال و حرام، حدود و احكام و تمامى آنچه مردمان به آن نيازمندند به طور كامل در قرآن بيان شده است؛ از اين روست كه خداى عزوجل فرمود: ما فرطنا فى الكتاب من شئ خداوند در حجةالوداع كه در آخر عمر پيامبر(ص) بود فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممتُ عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا. امر امامت تمام كننده دين است، و پيامبر(ص) از دنيا نرفت مگر پس از آنكه تعاليم دين را براى امت بيان كرد و راه امّت را برايشان روشن ساخت و آنان را به قصد لقاى حق ترك فرمود در حالى كه على(ع) را راهنما و پيشواى آنان قرار داد و هر چه را كه نياز به بيان داشت براى آنان بيان كرد، پس هر آن كه گمان كند خداى عزوجل دينش را كامل نگردانيده است همانا كتاب خدا را ردّ كرده و هر كه كتاب خدا را رد كند به او كفر ورزيده است.
آيا اهميت امامت و جايگاه آن را در امّت مى شناسند و آيا در امر امامت حق انتخاب دارند؟ همانا اهميت امامت والاتر و شأن آن عظيمتر و جايگاه آن بالاتر و رتبه اش رفيعتر و ژرفتر از آن است كه عقلهاى بشرى به آن دست يابد، يا مردمان با آراى خود به آن برسند و يا امامى را به اختيار خويش بگمارند.
امامت امرى است كه خداى عزوجل ابراهيم خليل(ع) را پس از مرتبه نبوت و مرتبه خليليّت در مرتبه سوم به آن منصوب كرد، و فضيلتى است كه خدا ابراهيم را به آن فضيلت، شرافت بخشيد و نام او را به آن پرآوازه ساخت و فرمود: انّى جاعلك للناس اماما، آنگاه ابراهيم خليل(ع) با خرسندى از فضيلت و مرتبتى كه يافته است مى گويد: و من ذريتى؟ و خداى تبارك و تعالى در پاسخ مى فرمايد:لاينال عهدى الظالمين؛ به اين گونه اين آيه شريفه، امامت هر ظالمى را تا روز قيامت نفى مى كند و باطل اعلام مى كند، و امامت منحصر در برگزيدگان مى گردد.
آن گاه خداى تعالى ابراهيم را تكريم نموده و ذريّه اى را از برگزيدگان و پاكان قرار داده است و سپس فرموده است: و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة و كلاً جعلنا صالحين. وجعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لناعابدين.
پس فرزندان ابراهيم امامت را يكى پس از ديگرى به ارث مى بردند و اين وراثت، عصرى پس از عصر ديگر ادامه داشت تا به پيامبر اسلام(ص) رسيد و خداى تعالى او را وارث ابراهيم گردانيد و فرمود: انّ اولى الناس بإبراهيم الذين اتبعوه و هذاالنبى و الذين امنوا والله ولىّ المومنين اين شأن مخصوص پيامبر بود كه على(ع) آن را به ارث برد و اين به فرمان خدا بود بنابه آنچه كه خود واجب فرموده بود. به اين ترتيب در فرزندان او برگزيدگانى بودند كه خداوند به آنان علم و ايمان داده بود، كه فرمود: و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله إلى يوم البعث…، و اين مرتبه علم و ايمان تا روز رستاخير تنها در فرزندان على(ع) خواهد بود؛ چرا كه پس از محمد(ص) پيامبرى نخواهد آمد.اين نادانان از كجا براى خود حق انتخاب قائلند؟.



قول دوم

قول آن دسته از برادران اهل سنت كه با رأى اهل بيت(ع) موافق است: شمارِ احاديث اهل سنت كه به نقل بيعت غدير پرداخته اند به دهها مى رسد كه در ميان آنها احاديث صحيح، طبق معيارهاى خودشان نيز وجود دارد. برخى از علماى قديم اهل سنّت به گردآورى اين احاديث پرداخته اند؛ از جمله آنها طبرى مورخ است كه در كتابش،«الولاية»، طرق و نصوص اين احاديث را به سه جلد رسانده است، و رواياتش تصريح مى كند كه: پيامبر(ص) على را با خود بر منبر برد و دستش را بالا برد به طورى كه سفيدى زير بازوان هر دو پيدا شد، آنگاه آنچه را كه خدا درباره على امر كرده بود براى امّت بيان فرمود.
كسانى كه به معرفى طبرى و شمار كتاب هايش پرداخته اند از اين مطلب ياد كرده اند، چنانچه برخى از متعصبان او را به دليل تاليف كتاب«الولاية» و گردآورى احاديث غدير ـ احاديثى كه شيعه به آن استناد مى كند ـ مورد انتقاد قرار داده اند!
برخى روايات غدير در نزد برادران اهل سنت تصريح مى كند كه آيه اكمال دين در جحفه و روز غدير، پس از آنكه پيامبر(ص) آنچه را كه خدا در مورد على(ع) فرمان داده بود براى مسلمانان بيان كرد، نازل شده است.
اما شايان توجه است كه بيشتر سنّى هايى كه نظر به صحت روايان غدير دارند، احاديثى را كه حاكى از نزول آيه اكمال دين در روز غدير است، نپذيرفته اند، بلكه به قول خليفه عمر معتقد شده اند كه گفته است اين آيه در روز عرفه نازل شده است، چنانچه خواهد آمد.
شمارى از عالمان شيعى ـ از پيشينيان و متأخران ـ به گردآورى احاديث بيعت غدير پرداخته اند. از ميان آنان علامه امينى است كه در دايرة المعارف«الغدير» چنين كرده است، و در آن شمارى از منابع برادران اهل سنت را آورده است كه روايت كرده اند آيه اكمال دين در روز غدير و پس از اعلان ولايت على(ع) از سوى پيامبر(ص) فرو فرستاده شده است.
خلاصه آنچه در«الغدير» آمده است به شرح ذيل است:
از آياتى كه روز غدير در شأن اميرمؤمنان على(ع) فرود آمده است اين آيه شريفه است: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا…، از آنجا كه اين نص مورد تأييد و تأكيد نصوص فراوانى است راهى جز تسليم در برابر مفاد آن نيست. برخى از نصوص، چنين است:

1ـ حافظ ابوجعفر محمدبن جرير طبرى، درگذشته به سال 310(هـ.ق)، در كتاب«الولاية» به سند از زيد بن ارقم نقل كرده است كه نزول اين آيه كريمه روز غديرخم و در شأن اميرمؤمنان على(ع) بوده است….

2ـ حافظ بن مردويه اصفهانى، در گذشته به سال 410(هـ.ق)، از طريق ابوهارون عبدى و او از ابوسيعد خدرى… از ابو هريره حديث فوق را روايت مى كند.

3ـ حافظ ابونعيم اصفهانى، درگذشته به سال 430(هـ.ق)، در كتابش«ما نزل من القرآن فى على» از… از ابو سعيد خدرى ـ رضى الله عنه ـ روايت كرده كه: پيامبر(ص) در روز غديرخم مردمان را به سوى على فرا خواند و فرمود تا خارهاى زير درختان را بكنند، و اين روز پنج شنبه بود، پس على را خواست، آنگاه بازوان او برگرفت و بالا برد تا جايى كه مردم سفيدى زير بغل رسول خدا را مى ديدند، و مردم هنوز پراكنده نشده بودند كه اين آيه فرود آمد: اليوم اكملت لكم دينكم….

4ـ حافظ ابوبكر خطيب بغدادى، درگذشته به سال 463(هـ.ق)، در تاريخ خود(ج8، ص290) چنين آورده است: از… از ابوهريره به نقل از پيامبر(ص) روايت شده است كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، سپس عمربن خطاب چنين گفت:«بَخّ بَخّ يابن ابى طالب اصبحتَ مولاى و مولى كل مسلم»، آنگاه خدا اين آيه را نازل فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم….

5ـ حافظ ابو سعيد سجستانى، درگذشته به سال 477(هـ.ق)، در كتاب«الولايه» به اسناد از يحيى بن عبدالحميد حمانى كوفى و او از قيس بن ربيع و وى از ابوهارون و ايشان از ابوسعيد خدرى حديث فوق را روايت كرده است.

6ـ ابوالحسن ابن مغازلى شافعى، درگذشته به سال 483(هـ.ق)، در«مناقب» نيز همان حديث را نقل كرده است.

7ـ حافظ ابوالقاسم حاكم حسكانى با واسطه از ابوسعيد خدرى چنين نقل كرده است: هنگامى كه اين آيه اليوم اكملت لم دينكم… نازل گرديد، رسول خدا(ص) فرمود: خداوند بلند مرتبه است بر اكمال دين و اتمام نعمت، و پروردگار خوشنود گرديد به رسالت من و ولايت على بن ابى طالب پس از من.

8ـ حافظ ابوالقاسم بن عساكر شافعى دمشقى، درگذشته به سال 517(هـ.ص)، حديث ياد شده را از طريق ابن مردويه از ابوسعيد و ابوهريره روايت كرده است، چنانكه در«درّالمنثور»(ج2،ص259) آمده است.

9ـ اخطب الخطباءِ خوارزمى، درگذشته به سال 568(هـ.ق) در«مناقب»(ص80) روايت سوم از اين دسته را نقل مى كند. نيز در صفحه 94 كتاب «مناقب» همين حديث از خطب بغدادى با همان سند و متن نقل شده است.

10ـ ابوالفتح نطنزى، در كتابش«الخصايص العلويه»(ص43) حديث پيشين را از ابوسعيد خدرى روايت كرده است.

11ـ ابوحامد سعدالدين صالحانى، از شهاب الدين احمد در«توضيح الدلايل على ترجيح الفضايل» و به اسناد ياد شده از مجاهد ـ رضى الله عنه ـ نقل مى كند كه گفت: آيه اليوم اكملت لكم دينكم… در غديرخم نازل شد، و رسول خدا(ص)فرمود: الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت، و پروردگار به رسالت من و ولايت على خوشنود گرديد. صالحانى آن را روايت كرده است.

12ـ ابو مظفر سبط بن جوزى حنفى بغدادى، درگذشته به سال 654(هـ.ق)، در تذكره اش(ص18)، حديثى را كه خطيب بغدادى از طريق حافظ الدارقطنى نقل كرده است، يادآور مى شود.

13ـ شيخ الاسلام حموينى حنفى، درگذشته به سال 722(هـ.ق) در«فرائدالسمطين» در باب دوازدهم حديث پيشين را نقل مى كند.

14ـ عمادالدين ابن كثير قرشى دمشقى شافعى، درگذشته به سال 774(هـ.ق) در جلد دوم تفسيرش(ص14) از طريق ابن مردويه از ابوسعيد خدرى و ابوهريره روايت كرده كه گفتند: آيه اكمال دين در روز غديرخم در شأن على آمده است. و در جلد پنجم تاريخش(صفحه210) حديث مذكور ابوهريره را از طريق خطيب بغدادى روايت كرده است.

رأى سيوطى كه نمايانگر رإى اكثريت عالمان اهل سنت است
سيوطى در«الاتقان» چنين آورده است:
از جمله آنها(يعنى آياتى كه در سفر نازل شده است) آيه اليوم اكملت لكم دينكم… است. در روايت صحيح از عمر است كه اين آيه در شام عرفه، روز جمعه سال حجةالوداع نازل شده است. اين روايت را طرق فروانى است، ابن مردويه از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه: اين آيه روز غديرخم نازل گرديده است، و همانند آن را از حديث ابوهريره آورده كه در آن چنين آمده است: روز نزول اين آيه هيجدهم ذو الحجة، روز بازگشت از حجةالوداع بود. و هيچ يك صحيح نيست.
در«درّالمنثور» چنين آمده است:
ابن مردويه و ابن عساكر به سندى ضعيف از ابوسعيد خدرى نقل كرده اند كه گفت: هنگامى كه رسول خدا در روز غديرخم على را نصب كرد و ولايت او را اعلان نمود، جبرئيل بر او فرود آمد و اين آيه را آورد: اليوم اكملت لكم دينكم….
ابن مردويه و خطيب و ابن عساكر به سندى ضعيف از ابوهريره نقل كرده اند كه چنين گفت: روز غديرخم يعنى روز هيجدهم ذو الحجة پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ چنين گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه، پس آنگاه خدا اين آيه را فرستاد: اليوم اكملت لكم دينكم…
البته ضعيف شمردن اين دو حديث از سوى سيوطى يا ضعيف شمردن ساير احاديث از سوى ديگران به اين معنا نيست كه اينان حديث غدير را ضعيف شمرده اند، بلكه مى گويند حديث غدير صحيح است، امام آيه اكمال دين پيش از آن روز نازل شده است، و در اين ادّعا به سخن خليفه، عمر، تمسك مى كنند كه در صحاح آنان آمده است. پس به طورى كه خواهيم ديد مشكل آنان سخن عمر است كه براى اثبات آن هر حديث مغاير آن را ضعيف مى شمارند هر چند راويان آن مورد وثوق باشند.



قول سوم

قول خليفه دوم، عمر، اين است كه آيه اكمال دين در حجةالوداع و در جمعه روز عرفه،نازل گرديده است. قول مشهور در نزد برادران اهل سنت نيز همين است. بخارى در«صحيح» چنين روايت كرده است:
طارق بن شهاب از عمر بن خطاب ـ رضى الله عنه ـ حكايت مردى يهودى را نقل مى كند كه گفت: اى اميرمؤمنان در كتاب شما آيه اى است كه آن را همواره مى خوانيد، اگر اين آيه بر ما جماعت يهود فرستاده شده بود هر آينه آن روز را عيد مى گرفتيم. خليفه از او پرسيد: كدام آيه است؟ پاسخ داد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً، عمر گفت: ما آن روز و مكانى كه اين آيه در آن بر پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ فرود آمد را مى شناسيم، آن روز، جمعه و در عرفه بود.
عموم منابع روايى برادران اهل سنت اين روايت بخارى و مشابه آن را به طرق متعدد روايت كرده اند، و به اين ترتيب بر ايشان ثابت گرديده كه خليفه، عمر، گفته است اين آيه در روز غدير نازل نشده است، و از اين روز هر آنچه را كه مخالف اين ادعاست ردّ كرده اند.



نظر علمى درباره سبب نزول آيه اكمال دين

نزول آيه«اكمال دين» يكى از حوادث حجةالوداع است. جاى ستايش خداست كه مى توان براى كشف حقيقت در باب سبب نزول اين آيه در احاديث مربوط به حجةالوداع جست و جو كرد، اين وداع رسمى، در پى هشدار و اعلان پيشين خدا و تدارك گسترده پيامبر(ص) واقع شد. يك صد هزار يا يك صد و بيست هزار تن از مسلمانان بر اين سفره تاريخى حاضر شدند، و شمار بسيارى از وقايع آن و رفتار و گفتار پيامبر را در آن واقعه را بيان كرده اند، و روايت كرده اند كه حضرت در اثناى آن پنج بار يا بيشتر سخن راند؛ روز حركتش از مدينه و مكانهايى كه از آنها گذشته يا در آنها توقف كرده، زمان ورودش به مكه، زمان و چگونگى انجام مناسكش… بازگشت و وقايع آن را تا ورودش به مدينه، همه و همه را نقل كرده اند، و گفته اند كه پس از آن حدود دو ماه يعنى باقى عمر شريفشان را در مدينه گذراندند.
پژوهشگر شيعى در اينجا با مشكلى روبرو نمى شود چرا كه با توجّه به روايات اهل بيت پيامبر(ص)، روايات معارض به آنها را رها مى كند. عالم شيعى در اين زمينه روايتهاى صحيحى در دست دارد كه برخى روايتهاى اهل سنّت نيز آنها را تأبيد مى كنند.
اما محقق سنّى با مشكل مواجه است؛ زيرا سرگردان مى شود كه با دو مجموعه روايات متعارض چگونه رفتار كند و كدام دسته را ترجيح دهد و كدام را رد كند.
موضعى كه بيشتر عالمان سنى همچون سيوطى در پيش گرفته اند اين است كه روايات حاكى از نزول آيه اكمال دين در روز عرفه به طرق بيشترى نقل گرديده و از جهت سند، صحيحتر است، پس بايد به اين روايات توجه كرد و روايتهاى مخالف آن را رد كرد. اما اين، نظرِ علمى درستى نيست. دلايل ادعاى ما مواردى است كه در ذيل مى آيد و ترجيح رأىِ اهل بيت(ع) را ايجاب مى كند:

1ـ نخست اينكه تعارض در اينجا، تعارض ميان دو حديث نيست كه يكى طرقى بيشتر و سندى صحيحتر داشته باشد ـ چنان كه توهم كرده اند ـ بلكه اين تعارض، تعارضى ميان حديثى از پيامبر(ص) و قول خليفه عمر است. احاديثى كه اينان ضعيف شمرده اند، احاديثى است كه اسنادشان به پيامبر مى رسد(احاديث نبوى)، در حالى كه احاديث بخارى و ديگران نقل سخن عمر است و به پيامبر(ص) اسناد داده نشده است!
پس محقق سنّى نمى تواند در مورد سبب نزول قرآن به سخن عمر استدلال كند و با آن حديث پيامبر(ص) را در اين باب رد كند، بلكه بايد در سند و متن آن حديث نبوى تحقيق و تفحص كند و اگر آن را صحيح يافت، بر اوست كه آن را برگيرد و سخن عمر را رها كند.

2ـ اگر كوتاه بياييم و بگوييم احاديث اهل بيت(ع) درباره سبب نزول آيه اكمال دين و احاديث سنّى، موافق چيزى بيش از رأى اهل بيت(ع) در اين باب نيست، و به اين ترتيب تعارض ميان اقوال اصحاب، درباره سبب نزول آيه است؛ يا به عبارت ديگر تعارض ميان قول يك صحابى و قول برخى امامان(ع) است، آن گاه مى گوييم: پيامبر(ص)امتش راسفارش فرمود تا دين را ازاهل بيتش بگيرند،نه ازاصحابش اين موضوع در حديث ثقلين ـ كه نزد همه حديثى صحيح و متواتر است ـ آمده است. حديث ثقلين سخن رسول خدا(ص) است كه در«مسند احمد» آمده است:
از ابوسعيد نقل شده كه گفت: رسول خدا ـ صلى الله عليه و سلم ـ فرمود: انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من الآخر: كتاب الله حبل ممدود من السماءِ إلى الارض و عترتى اهل بيتى، وانهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض.65
اين حديث را همچنين«سنن دارمى» و« صحيح مسلم» و« مستدرك» روايت كرده اند و آن را بر اساس معيار بخارى و مسلم و ديگران صحيح دانسته است. همچنين بيهقى در«سُنن» خود اين حديث را آورده و ديگران نيز به نقل آن پرداخته اند.
حديث ثقلين كه در درجه عالى صحت قرار دارد، اگر بر اين مطلب كه منبع و مرجع دين پس از پيامبر(ص) منحصر در اهل بيت او(ع)ا ست دلالت نكنند، دست كم بر ترجيح قول آنان در هنگام تعارض با ديگران دلالت دارد.

3ـ وانگهى روايتى كه از عمر نقل شده خود دچار تعارض است. برخى از او روايت كرده اند كه روز عرفه در حجةالوداع، روز پنج شنبه بوده است و نه جمعه. نسايى در«سنن» خود مى گويد:
اسحاق بن ابراهيم به ما خبر داد كه عبدالله بن ادريس به نقل از پدرش و او از قيس بن مسلم و وى از طارق بن شهاب نقل كرده است كه گفت: شخصى يهودى به عمر گفت: اگر اين آيه، يعنى آيه اليوم اكملت لكم دينكم… بر ما فرود آمده بود آن را عيد مى گرفتيم. عمر گفت: من روز و شب نزول اين آيه را مى دانم، شب جمعه بود و ما با رسول خدا ـ صلى الله عليه و سلم ـ در عرفات بوديم.
شگفت اين كه نسايى خود از عمر روايت مى كند كه اين آيه در عرفات و در روز جمعه نازل شد!

4ـ بخارى گفته است سفيان ثورى، كه از پيشوايان حديث و كلام در نزد آنان است، با اين قول كه نزول آيه روز عرفه و در روز جمعه بوده موافق نيست. عبارت بخارى اين است:«قال سفيان و أشك كان يوم الجمعه ام لا…».
روايات فراوانى وجود دارد كه ترديد سفيان را تأييد مى كند، بلكه ـ چنانكه خواهد آمد ـ چنين مى نمايد كه سفيان با خليفه و گروهى كه او گماشته بود تا همه روايات مربوط به حوادث حجةالوداع و بلكه حوادث تاريخ را بر اساس اين كه روز عرفه روز جمعه بوده است تنظيم كنند، مدارا مى كرد.

5ـ عيد مسلمانان روز دهم ذو الحجة، عيد قربان(يوم الاضحى)، است و نه روز عرفه، ما هيچ روايتى نيافتيم كه دلالت كند بر اينكه روز عرفه عيد شرعى است، پس قول به عيد بودن روز عرفه منحصر به خليفه عمر است و هيچ يك از مسلمانان با او در اين امر موافق نيستند.
اما با توجه به روايت نسايى كه مى گويد عرفه روز پنج شنبه بوده است و آيه اكمال دين شب عرفه نازل شده است، عيدى باقى نمى ماند تا با اين عيد آسمانى تصادم كند و نياز به قانون ادغام اعياد الهى در صورت تصادم نخواهد بود!
معناى پاسخ خليفه بنابر اين روايت اين است كه: سزاوار است روز نزول آيه اكمال دين، عيد باشد، اما اين آيه دو روز پيش از عيد(عيد اضحى) نازل شد، پس ما ديگر آن را عيد نگرفتيم! و اين كلامى متعارض است.

6ـ رأيى كه از عمر نقل شده با آنچه به روايت صحيح از او نقل شده است تعارض دارد و نمى توان آن را پذيرفت و بنابراين تنها بايد قول مقابل آن را گرفت. روشنترين نمود اين تعارض در اين است كه: يهودى يى كه در روايت با خليفه سخن مى گويد از آيه اكمال دين اين گونه فهميده كه خداى تعالى دين اسلام را به طور كامل فرستاده است و در روز نزول اين آيه كار نزول پايان پذيرفته است، و خليفه نيز فهم و تفسير او را پذيرفته است، پس بيقين نزول اين آيه بايد پس از آمدن همه فرايض و از جمله آنها فريضه كلاله و احكام ارث و مانند آن باشد، همان گونه كه روايات اهل بيت(ع) دلالت دارد، و نيز همان طور كه سدى گفته است. در حالى كه عمر ـ چنانكه گذشت ـ گفته است آيه اكمال دين پيش از آن احكام نازل شده است.

7ـ روايت بخارى و غير او حاكى از آن است كه عمر اعتراف نموده كه«اليوم» در آيه اكمال روز معينى است كه همان روز نزول آيه باشد، نه روزى نامعيّن و نه يكى از روزهاى پيش از نزول آيه؛ مثلاً يك سال پيش از آن، مانند روز فتح مكه يا يكى از روزهاى آينده مثلاً پس از چند ماه. بنابراين اين روايت عمر مستلزم ردّ همه رواياتى است كه كلمه«اليوم» را بين چند معنا مردّد مى سازند يا آن را بر روز فتح مكه منطبق مى كنند. همچنين مستلزم آن است كه منظور از«اليوم»، پس از تكميل نزول فرايض و احكام بوده باشد و آيه كلاله يا آيه ربا پس از آن نازل نشده باشد.

8ـ پاسخ خليفه به شخص يهودى نه براى يهودى و نه براى مسلمان قانع كننده نيست!
اگر مقصود خليفه عذرآورى باشد، به اين ترتيب كه چون نزول اين آيه با روز عيد مصادف شده ما آن را عيد نگرفتيم، در اين صورت يهودى مى تواند پاسخ دهد كه : چرا پروردگار شما اين عيد را بر شما خراب كرده و آيه را در اين روز نازل كرده است؟ و اگر مرادش ادغام عيد«اكمال دين» با عيد عرفه است به طورى كه اين نيز جزئى از آن باشد، پس يهودى و وارثانش در عصر ما حق دارند بگويند: بسيار خوب، پس شما عيد اكمال دين و عيد عرفه را مشترك قرار داده ايد، اما سهم اكمال دين از آن عيد كجاست كه توده هاى شما هرگز آن را نمى شناسند و اثرى از آن جز در نزد شيعه نيست؟
و اگر منظور اين باشد كه اين روز شريف و عيد بزرگ با روز جمعه و روز عرفه مصادف گرديد و در آن دو ادغام شد يا آن دو اين روز را در خود گرفتند و كارش پايان يافت! پس چگونه خداى تعالى اين عيد را بر آن دو عيد نازل كرد؟ آيا خدا از روى عمد اين عيد را در آن دو ادغام كرد؟ يا آنكه خداى سبحان ـ نعوذ بالله ـ از روى نسيان اين عيد را در عيد ديگرى نازل كرد و بعد مسلمانان با ادغام و اندماج كار را درست كردند؟!
وانگهى چه كسى اين ادغام را ترتيب داده است و چه كسى اين حق را دارد كه عيدى الهى را در عيدى ديگر ادغام كند يا عيدى ربانى را در عيدى ديگر فرو نهد؟.
امّت اسلامى را چه مى شود كه از قضيه تصادم اعياد ربانى در عرفات خبر ندارد تا آنكه آن يهودى در عصر خلافت عمر آنان را آگاه مى سازد، و خليفه ضمن موافقت با گفتار آن يهودى خبر تصادم اعياد الهى را به او و به مسلمانان مى دهد و اظهار مى دارد كه حكم شرعى در اين تصادم، ادغام اين عيد ـ به مصلحت عيد پيشين ـ است؟ همانند قانون تصادم اتومبيلها يا قانون تصادم اعياد ملى و دينى.

9ـ دليل شيعه در اين كه روز غدير را عيد قرار داده اين است كه اهل بيت(ع) و شيعيانشان از پيامبر(ص) روايت كرده اند كه روز نزول آيه اكمال دين يعنى روز غدير، عيد شرعى است و اينكه جبرئيل پيامبر(ص) را خبر داد كه انبياء امتشان را امر مى كردند تا روز نصب وصى آنان را عيد بگيرند.
بنابراين خليفه به چه دليل سخن آن يهودى را تأييد كرده و نظرش را در اين باره كه آن روز بايد عيد شرعى مسلمانان باشد پذيرفته است، آنگاه عذر آورده كه تصادم نزول آن آيه با دو عيد موجب گرديده كه مسلمانان نزول آيه را عيد نگيرند.
اگر خليفه از پيش خود حكم كرده كه سزاوار است روز نزول آيه عيد باشد، اين تشريع و حرام است. چون اعياد اسلامى توقيفى هستند، و اگر از پيامبر(ص)شنيده است، پس چرا نه او ونه غير او، هيچ كس از مسلمانان، آن را يادآور نشده است؟.
در هر صورت مشكلى كه آن يهودى مطرح كرده همچنان روياروى خليفه و پيروانش نمايان است، چه از پيامبر(ص) شنيده باشد كه روز نزول آن آيه، عيد است و چه از پيش خود گفته باشد. به هر حال اعتراف كرده است كه آن روز، روزى بزرگ و مهم براى مسلمانان است، زيرا روزى سرنوشت ساز و تاريخى است، روزى كه خدا اسلام را كامل گردانيد و نعمتش را بر امت تمام كرد و روزى كه اسلام كامل شده به وسيله اين نعمت تامّه را به عنوان دين آنان پسنديد و به آن خشنود گرديد تا بر آن مشى كنند و مردمان ديگر را به سوى آن بخوانند.
بى ترديد اين روز بزرگ شايستگى آن را دارد كه عيد امت اسلامى باشد. اگر در امت ديگر چنين روزى مى بود بيقين آن را عيد ربانى اعلان مى كردند. خليفه، در اين همه، با آن يهودى موافقت كرد، پس به اين ترتيب عيد اكمال دين در فقه برادران سنى در كنار ساير اعياد شرعى همچون: عيد فطر، عيد قربان و جمعه عيدى شرعى است. و مسلمان حق دارد از فقيهان و حاكمان بپرسد، عيدى كه هيچ نشان و اسم و رسمى از آن در تاريخ، زندگى و متون دينى مسلمانان ديده نمى شود، مگر در نزد شيعيان!

10ـ اگر روز عرفه، روز جمعه بوده است بيقين پيامبر(ص) با مسلمانان نماز جمعه مى خواند، در حالى كه هيچ كس نگفته است كه آن حضرت نماز جمعه خواندند، بلكه نسايى روايت كرده است كه پيامبر(ص) نماز ظهر و عصر گذارند و به نظر مى رسد نسايى با سفيان ثورى موافق است و نه با خليفه عمر، وى در«سنن» خود عنوان«جمع بين نماز ظهر و عصر در عرفه» را آورده و ذيل آن از جابربن عبدالله روايت كرده است كه گفت:
رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ حركت كرد تا به عرفه رسيد، در آنجا خيمه اى را ديد كه براى ايشان، در«نَمِرة» بر پا شده بود. در آن خيمه فرود آمد تا آنكه خورشيد بر آمد، آنگاه فرمود تا براى ايشان ناقه بياورند، آوردند، حضرت حركت كرد تا به ميانه وادى عرفه رسيد، در آنجا ماندند و براى مردم سخن گفتند، سپس بلال اذان گفت و پيامبر نماز ظهر و عصر را بدون فاصله ميان آن دو به جا آوردند.
اما اين پاسخ كه نماز جمعه در سفر ساقط مى گردد، مورد اختلاف فقهاست، و اگر درست مى بود كه روز عرفه مصادف با جمعه بود و پيامبر نماز جمعه نخواندند، بيقين راويان حجةالوداع آن را نقل مى كردند.
ابن حزم در پاسخ به اين مطلب به تكاپو افتاده و در«المحلى» چنين گفته است:
مسئله: هرگاه امام روز عرفه را با روز جمعه مصادف يافت، بايد نماز را به جهر بخواند، يعنى نماز جمعه بخواند و بايد در منى و مكه نيز نماز جمعه بخواند، زيرا نصّى بر نهى از اين امر نيامده است، و خداى تعالى مى فرمايد: اذا نودى الصلاة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله و ذروا البيع، و وجوب نماز جمعه را به روز عرفه و منى در عرفه و منى تخصيص نزده است.
از طريق محمد بن عبدالسلام الخشنى و او از محمد بن المثنى و وى از مسلم بن ابراهيم و ايشان از شبربن منصور و او از ابن جريج و وى از عطاءِ بن ابى رباح براى ما روايت كرده اند كه گفت: هرگاه روز جمعه با روز عرفه مصادف گرديد، امام نماز را به جهر مى خواند(حمد و سوره را بلند مى خواند). همچنين از عبدالرزاق به نقل از ابن جريج و او از عطاءِ همانند اين، روايت شده است….
پس خبرى كه نقل شده است از طريق ابراهيم بن ابى يحيى و او از عبدالعزيز بن عمر و وى از حسن بن مسلم كه گفت: روز ترويه با روز جمعه مصادف گرديد و پيامبر ـ عليه السلام ـ در حج بود و فرمود: هر كس از شما مى تواند در منى نماز ظهر بگذارد چنين كند، و خود نيز در منى نماز ظهر به جا آوردند و خطبه نخواندند…. اين خبرى جعلى است و در آن تمام اسباب فساد جمع است: ابراهيم بن ابى يحيى به كذب از او ياد شده و به طور كلى مطرود است. ديگر اينكه اين خبر مرسل است و در آن از ابن زبير همراه با ابن ابى يحيى حجاج بن أرطاة نقل شده و روايت او از اعتبار ساقط است وانگهى كذب اين خبر آشكار است، زيرا روز ترويه(روز هشتم ذو الحجة)، در حجةالوداعِ پيامبر ـ عليه السلام ـ روز پنچ شنبه بوده است و روز عرفه، روز جمعه، اين از طريق بخارى روايت شده است….
اگر كسى بگويد: در همه اخبار تنها چنين آمده است كه رسول خدا ـ عليه السلام ـ در عرفه بين نماز ظهر و عصر جمع كرد، مى گوييم: آرى، ولى نماز جمعه نيز خود نماز ظهر است و در هيچ يك از اخبار وارد نشده است كه حضرت آن نماز را به جهر نخواند. جهر خواندن نيز واجب نيست و تنها تفاوت حكم در اين است كه نماز جماعتِ ظهر جمعه در سفر و حَضَر دو ركعت است.
پاسخ اين سخن اين است كه اگر روز عرفه با روز جمعه مصادف بوده و پيامبر(ص) نماز ظهر را به جهر خواند تا نماز جمعه باشد ـ چنانكه ابن حزم ادعا كرده است ـ بيقين راويان حجةالوداع اين موضوع را نقل مى كردند.
روايتى كه ابن حزم آورده و آن را به دليل مخالفت با روايت بخارى تكذيب كرده است، با حجةالوداع بيشتر سازگارى دارد؛ زيرا روز جمعه در آن حج با ايام تشريق در منى مصادف بوده است؛ يعنى پس از عرفه، نه پيش از آن. اين ـ چنانكه خواهد آمد ـ سازگار است با حساب سفر حضرت از مدينه در روز پنج شنبه، چهار روز مانده به پايان ذو القعده و رسيدن ايشان به مكه در روز پنج شنبه(چهارم ذو الحجه) و اينكه روز اول ذو الحجه دوشنبه بوده است و روز عرفه.

11ـ قول آنان بر اين كه روز عرفه در سال حجةالوداع، روز جمعه بوده است، با اين مضمون رواياتشان كه پيامبر(ص) پس از نزول آيه اكمال دين هشتاد و يك شب در قيد حيات بود، در تعارض است.
نزد آنان ثابت است كه وفات پيامبر(ص) در روز دوازدهم ربيع بوده است. از نهم ذو الحجه تا دوازدهم ربيع الاول پيش از نود روز است، پس يا بايد روايت حاكى از وفات حضرت پيش از اين تاريخ را بپذيرند، يا با ما در اينكه آيه اكمال دين در روز غدير يعنى هيجدهم ذو الحجه ناز ل شده، موافق گردند.
سيوطى در«درّالمنثور» مى گويد:
ابن جرير از ابن جريح نقل كرده كه گفت: پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ پس از نزول اين آيه، هشتاد و يك شب در اين جهان باقى ماند. منظور آيه اليوم اكملت لكم دينكم… است.
ابن حجر در«تلخيص الحبير» حاشيه«مجمع الغووى» مى گويد:
ابوعبيد از حجاج و او از ابن جريح نقل كرده است كه پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ پس از نزول آيه اليوم اكملت لكم دينكم… تنها هشتاد و يك شب زنده بود.
علامه امينى در«الغدير» چنين آورده است:
قولى كه[نزد آنان] معتبر است و روايات وارد در تفسير رازى(ج3،ص529) به نقل از صاحبان اخبار و آثار بر آن تأكيد دارد اين است كه: هنگامى كه اين آيه بر پيامبر ـ صلى الله عليه و سلم ـ نازل گرديد، عمر آن حضرت پس از آن زمان بيش از هشتاد و يك يا هشتاد و دو روز دوام نداشت. درست همين سخن را«ابوالسعود» در تفسيرش، در حاشيه تفسير رازى(ج3، ص523) ثابت دانسته است، و مؤرخان آنان گفته اند: وفات پيامبر(ص) در دوازدهم ربيع الاول بوده است. گويا در قول مورخان مسامحه اى است به افزودن يك روز بر هشتادو دو روز پس از خارج كردن روز غدير و روز وفاتِ پيامبر و محاسبه ما بين اين دو روز.
به هر تقدير اين قول به حقيقت نزديكتر است تا آنكه گفته شود نزول آيه اكمال دين در روز عرفه بود است، چنانكه در«صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» و غير آنها آمده است؛ زيرا در اين صورت شمار روزها از هشتاد و يكى و دو روز بيشتر مى شود.
ما برادرانمان را به آنچه خود ملتزم شده اند الزام مى كنيم، وگرنه اين روايت را قبول نداريم؛زيرا آنچه در نظر ما مورد اعتماد است اين است كه آيه اكمال دين روز هيجدهم ذو الحجه نازل شده است و رحلت پيامبر گرامى اسلام(ص) روز بيست و هشتم صفر واقع شده، پس فاصله ميان زمان نزول آيه و وفات حضرت حدود هفتاد روز بوده است. چنانكه آن دسته از روايات اهل سنت نيز كه نزول اين آيه را در روز دوشنبه مى دانند، با اين نظر، يعنى نزول آيه در روز عرفه و وفات پيامبر در دوازدهم ربيع، در تعارض هستند. بيهقى در«دلائل النبوة» از ابن عباس نقل مى كند كه گفت:
پيامبر شما(ص) در روز دوشنبه زاده شد، و روز دوشنبه به نبوّت رسيد و روز دوشنبه از مكه خارج شد و روز دوشنبه مكه را فتح كرد و روز دوشنبه سوره مائده(اليوم اكملت لكم دينكم…) بر او نازل شد و روز دوشنبه از دنيا رفت.
هيثمى در«مجمع الزوائد» گفته است:
اين روايت را احمد و طبرانى در الكبير نقل كرده اند و طبرانى به آن چنين افزوده است: و فتح بدر در روز دوشنبه بود و نزول سوره مائده(اليوم اكملت لكم دينكم…) در روز دوشنبه بود. در اين روايت«ابن لهيعه» وجود دارد كه ضعيف است اما بقيه رجال آن ثقه هستند و رواياتشان صحيح است.
ضعف ابن لهيعه در اين حديث در نظر برادران سنى قابل حل است. وانگهى اين حديث به طرق ديگرى نيز روايت شده كه اين شخص در آن نيست، اما دليل حقيقى ضعف اين شخص مخالف او با قول خليفه عمر است و از اين رو در«درّالمنثور» چنين آمده است:
و ابن جرير به سند ضعيف از ابن عباس نقل كرده كه گفت: پيامبر شما روز دوشنبه به دنيا آمد و …
ابن كثير بشدت به اين حديث حمله كرد و گفته است اين حديث به صرف مخالفتش با قول عمر مردود است. او در«سيرةالنبويّة» مى گويد:
تنها احمد اين حديث را آورده و عمر و ابن بكير آن را از ابن لهيعه روايت كرده و چنين افزوده: سوره مائده(اليوم اكملت لكم دينكم…) روز دوشنبه نازل شده است، و به همين ترتيب برخى آن را از موسى بن داود روايت كرده اند و او نيز چنين افزوده است: واقعه بدر نيز روز دوشنبه بود. از جمله كسانى كه گوينده اين حديث است يزيدبن حبيب است، و اين حديث بجّد مورد انكار است.
ابن عساكر مى گويد: آنچه محفوظ است اين است كه روز بدر و روز نزول اليوم اكملت لكم دينكم…، روز جمعه بوده است، سخن ابن عساكر درست است.
ابن كثير اسباب ضعف و علت انكار اين حديث را بيان نكرده است، از اين رو گفتيم علتش مخالفت با قول عمر است، ولى سخن ابن عساكر پسنديده تر است، زيرا وى حديث را به ضعف يا انكار متصف نكرده بلكه گفته است كه اين خبر با آنچه محفوظ است يعنى نزد آنان مشهور است(يعنى قول عمر) مخالف است.
به هر تقدير اعتراض بر آنان به احاديث«دوشنبه» نيز الزام آنان به چيزى است كه خود ملتزم هستند، وگرنه در نظر ما ثابت است كه آيه اكمال دين در روز پنج شنبه ـ و در روايتى روز جمعه ـ نازل گرديده است. گرچه در نظر ما بعثت پيامبر(ص) و وفات آن حضرت روز دوشنبه بوده است، و على(ع) روز سه شنبه(يك روز پس از بعثت) با پيامبر(ص) نماز خوانده است، و سوره مائده در روز دوشنبه نازل گرديده است، البته نه تمام آن، بلكه بخشى ازآن، از جمله آيه تبليغ و بعد آيه اكمال دين نازل شده است.

12ـ اين قول كه روز عرفه در آن سال روز جمعه بوده، با رواياتى كه روز حركت پيامبر(ص) را از مدينه روز پنج شنبه(چهار روز مانده به پايان ذو القعده) ثبت كرده اند، تعارض دارد. روايت مشهور از اهل بيت(ع) نيز چنين است، و اين روايات با تاريخ نزول آيه در روز غدير(هيجدهم ذوالحجه) هم سازگار هستند، زيرا سفر پيامبر(ص) در روز پنج شنبه، بيست و هفتم ذو القعده، چهار روز مانده به پايان ذو القعده، يعنى روزهاى پنج شنبه، جمعه، شنبه و يك شنبه آغاز شده، و اوّل ذو الحجه روز دوشنبه بوده، و ورود حضرت(ص) به مكه عصر روز پنج شنبه چهارم ذو الحجه، در آخر روز چهارم بوده است ـ چنانكه در «كافى» نيز روايت شده است، پس روز عرفه روز سه شنبه، و روز غدير، پنج شنبه هجدهم ذو الحجه بوده است.
نمونه هايى از روايات اهل بيت(ع) را در اين خصوص مى آوريم:

1ـ محمد بن ادريس در آخر«سرائر» به نقل از كتاب«مشيخه حسن بن محبوب» مى گويد: رسول خد(ص) چهار روز مانده به پايان ذو القعده از مدينه خارج شد و چهار روز از ذو الحجه گذشته به مكه وارد شد، از بالاى مكه، از را ه اهل مدينه، به مكه وارد و از پايين آن خارج گرديد.

2ـ … از ابى عبدالله(ع) روايت شده كه فرمود: رسول خدا(ص) بيست حج به جا آوردند… رسول خدا(ص) ده سال در مدينه ماندند و به حج نرفتند تا اين آيه بر او نازل گرديد: و أذّن فى الناس بالحج يأتوك رجالاً و على كل ضامر يأتين من كل فجّ عميق، پس حضرت موذّنان را امر فرمود تا با صداى بلند ندا سردهند كه رسول خدا(ص) امسال به حج خواهند رفت. به اين ترتيب اهالى مدينه و عوالى و اعراب آگاه شدند و براى همراهى در حج با پيامبر(ص) گرد آمدند، و اينان پيروان حضرت(ص) بودند، گوش به فرامين او مى سپردند و هرچه پيامبر(ص) مى فرمود و هر آنچه او انجام مى داد، همان مى كردند. حضرت رسول(ص) چهار روز مانده به پايان ذو القعده از مدينه خارج شدند، وقتى به ذوالحليفه رسيدند هنگام ظهر بود. حضرت غسل كردند، آنگاه به سوى مسجد شجره حركت كردند، در آن مسجد نماز ظهر خواندند و قصد حج مفرده كرده و خارج شدند تا به«بيداء» رسيدند. در يك فرسخى، مردم در دوطرف راه او به صف ايستادند، براى حج افراد لبيك گفتند و شصت و شش يا شصت و چهار حيوان براى قربانى به همراه بردند تا آنكه در پايان روز چهارم ذو الحجه به مكه رسيدند، طواف خانه را به هفت شوط انجام دادند و دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم گذاردند، سپس به سوى حَجَر رفته آن را استلام فرمودند…

3ـ … العبدى از ابوسعيد روايت كرده كه رسول خدا(ص) مردم را در غديرخم به سوى على(ع) فراخواند و فرمان داد تا خارهاى زير درخت را بركنند، آن روز پنج شنبه بود. حضرت رسول(ص) مردم را خواست و بازوان على(ع) را گرفت و بالا برد به طورى كه مردم سفيدى زير بغل آن حضرت را ديدند، پس آن گاه پراكنده نگشتند تا اين آيه فرو فرستاده شد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً، پس رسول خدا(ص) فرمود: الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى وبالولاية لعلىّ من بعدى. و فرمود: هر كس من مولاى اويم پس(ازمن) على مولاى اوست، خدايا دوست بدار هرآن كه وى را دوست دارد و دشمن دار آن كه را با وى دشمنى ورزد و يارى فرما هر كه را كه يارى او كند.
مؤيد قول اهل بيت(ع) رواياتى است كه در منابع سنى و شيعه، هر دو، آمده و حاكى از آن است كه پيامبر(ص) سفرهايشان را همواره روز پنج شنبه آغاز مى فرمود و يا آنكه به ندرت در غير پنج شنبه آغاز به سفر مى كرد؛ چنانكه بخارى وابو داوود در«سنن» چنين نقل كرده اند.
روايت ابن سيدالناس در«عيون الاثر» نيز كه سفر پيامبر از مدينه را روز پنج شنبه نقل كرده است بر اين امر تصريح دارد.
در«بحارالانوار» از «كافى» به سند مقبول از ابى عبدالله(ع) روايت شده كه فرمود:
پيامبر(ص) هرگاه در تابستان از خانه خارج مى شدند، روز خروج ايشان پنج شنبه بود، و در سرماى زمستان هرگاه مى خواستند از سفر به خانه بازگردند روز جمعه وارد مى شدند.
همچنين قول اهل بيت(ع) تأييد مى گردد به آنچه كه برادران سنى از جابر نقل مى كنند كه حركت پيامبر(ص) چهار روز مانده به پايان ذو القعده بود، به طورى كه در سيره ابن كثير آمده است.
روايت بخارى و بيشتر صحاح نيز كه گفته اند از سفر پيامبر(ص) پنج روز مانده به پايان ذو القعده واقع شد ـ بدون تعيين آن روز ـ قول اهل بيت(ع) را تأييد مى كند. بخارى گفته است حضرت چهارشب از ذو الحجة گذشته وارد مكه شد.
مؤيّدِ ديگر سخن اهل بيت(ع) اين است كه مدت حركت پيامبر(ص) از مدينه تا مكه بيش از هشت روز نبود؛ با نظر به راهى كه طى كرده و مسافتى كه حدود چهارصد كيلومتر بوده و نظر به سرعت حركت(به طورى كه برخى مردم از خستگى پاها به حضرت شكوه كردند و ايشان به آنان آموخت كه پاهاى خود را ببندند)، و با توجه به اينكه هيچ كس خبر از توقف پيامبر(ص) در راه مكه نداده است و نيز با ملاحظه روايات بازگشت حضرت با وجود توقف نسبتاً طولانى شان در غدير.
گذشته از اين موارد، توجه به رواياتى كه اتفاق دارند بر اينكه ورود پيامبر(ص) به مكه روز چهارم ذو الحجه بوده ـ همان گونه كه در روايات اهل بيت(ع) و روايت بخارى ملاحظه گرديد ـ همه و همه، ترديدى در سقوط اين روايت كه حضرت شش روز مانده به پايان ذو القعده ازمدينه خارج شد باقى نمى ماند؛ چنانكه در«عمدةالقارى»، «ارشاد السارى»، سخن ابن حزم و «حاشيه سيره حلبيه» آمده است، زيرا طبق اين روايت مدت حركت حضرت ازمدينه به مكه ده روز خواهد شد.
به اين ترتيب نادرستى قول مخالف روايت اهل بيت(ع) آشكار مى گردد، يعنى قولى كه طرفداران آن بر روايت«پنج روز از ذو القعده مانده» تكيه كرده اند و تلاش نموده اند آن را با روز شنبه تطبيق دهند تا اول ذو الحجه را پنج شنبه قرار دهند و روز عرفه را با جمعه مصادف سازند تا سخن خليفه عمر را به اين وسايل تصديق كنند، بلكه همان گونه كه مى بينيد اينان به اصطلاح كاسه داغتر از آش شده اند، زيرا چنانكه گذشت خليفه عمر خود روز عرفه را روز پنج شنبه دانسته است.
از كسانى كه به روايت«شنبه» قائل شده اند؛ ابن سعد، واقدى، حاشيه سيره حلبيه، تاريخ طبرى و تاريخ ذهبى ومانند اينان هستند.
بنابراين روايت( روايت خروج حضرت از مدينه در روز شنبه)، باقى مانده ذو القعده پنج روز بوده است؛ يعنى شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، و اول ذو الحجه روز پنج شنبه بوده و روز عرفه با جمعه مصادف شده است، پس مدت حركت از مدينه به مكه نُه روز شده، مگر آن كه راوى، ذوالقعده را تمام(30روز) تصور كرده بعد معلوم گرديده كه ناقص(29روز)است.
ابن كثير از كسانى است كه از اين عقيده دفاع كرده اند. او در«سيره» مى گويد:
احمد از… از اُنس بن مالك انصارى نقل مى كند كه گفت: رسول خدا ـ صلى الله عليه وسلم ـ چهار ركعت نماز ظهر را در مسجدش در مدينه خواند، سپس نماز عصر را به دو ركعت در ذوالحليفه خواند، و بى ترديد اين در حجةالوداع بود. اين روايت از اين دو وجه منحصر به احمد است، و اين دو وجه بر معيار صحيح استوار است.
اين روايت بيقين خروج حضرت در روز جمعه را نفى مى كند. بنابراين ممكن نيست كه خروج حضرت روز پنج شنبه بوده باشد ـ چنانكه ابن حزم گفته است ـ، زيرا خروج در روز بيست و چهارم ذو القعده بوده است، چرا كه خلافى نيست در اينكه اول ذو الحجه روز پنج شنبه بوده است؛ زيرا به تواتر و اجماع ثابت گرديده كه پيامبر(ع) روز جمعه در عرفات وقوف كرد و روز عرفه بى ترديد نهم ذو الحجه است.
پس اگر خروج پيامبر روز پنج شنبه بيست و چهارم ذو القعده بوده، بيقين شش شب از ذو القعده باقى مانده: شبهاى جمعه، شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه. در حالى كه ابن عباس، عايشه و جابر گفته اند پيامبر پنج روز مانده به پايان ذو القعده خارج شد.
همچنين غير ممكن است كه روز خروج جمعه بوده باشد، به دليل حديث انس. بنابراين متعين مى گردد كه خروج پيامبر ـ عليه السلام ـ از مدينه روز شنبه بوده و راوى گمان برده كه ماه ذو القعده تمام(30روز)است، اما برحسب اتفاق در آن سال ناقص(29روز) بوده و در روز چهارشنبه پايان يافته و هلال ذو الحجه در شب پنج شنبه ظاهر گرديده است.
مؤيد اين بيان روايت جابر است كه خروج پيامبر از مدينه را پنج يا چهار روز مانده به پايان ذو القعده نقل كرده است. بر اين فرض هيچ راه گريزى از اين تقريب نبوده و هيچ گزيرى از آن نيست.
در كلام ابن كثير عدم اطمينان به اين فروض و تقديرات نمايان است، زيرا بى ترديد آن رأى مشكوك است، به دليل تشكيك خود عمر، و تشكيك سفيان ثورى به روايت بخارى، و تشكيك نسايى و قطع ابن حزم به اين كه سفر پيامبر(ص)روز پنج شنبه بوده است.
همان طور كه ملاحظه مى شود استدلال ايشان بر اين كه خروج پيامبر(ص) در روز پنج شنبه نبوده، مصادره به مطلوب است زيرا مى گويد:«از آنجا كه به تواتر و اجماع ثابت گرديده كه پيامبر ـ عليه السلام ـ روز جمعه در عرفه وقوف كرده…»، يعنى به خود نتيجه اى كه درصدد اثبات آن بوده استدلال كرده است!.
همچنين وى براى اثبات اين كه سفر پيامبر(ص) روز جمعه آغاز نشده به روايت انس استدلال مى كند كه مى گويد: پيامبر نماز ظهر و عصر خواندند و نه نماز جمعه، در حالى كه اين استدلالى است كه قول او را رد و قول اهل بيت(ع) را تأييد مى كند، زيرا روايت حاكى از اين است كه پيامبر(ص) در عرفه نماز جمعه نخوانده. نيز در«سنن نسايى» از جابر نقل شده و ابوداوود هم از ابن عمر روايت كرده كه پيامبر(ص) درعرفه نماز ظهر و عصر به جا آوردند، يعنى نماز جمعه نخواندند، پس چگونه روز عرفه مصادف با جمعه بوده است؟!
نتيجه اين كه بر نظريه نزول آيه اكمال دين در روز عرفه اشكالات فراوانى وارد مى شود كه پژوهشگر منصف را به تأمل و توقف در آن وا مى دارد. از جمله اين اشكالات احتمال وجود خلل در تاريخ ذكر شده در روايات مورد استناد اين نظريه است، و اين خلل موجب خلل در اصل آنها خواهد بود. به اين ترتيب نظريه اهل بيت(ع) در مورد سبب نزول اين آيه بدون معارض باقى مى ماند، زيرا معارضى كه توان به معارضه برخاستن ندارد، همچون عدم آن است.
در پايان يادآور مى شويم كه آنچه نزد همه مسلمانان مورد اتفاق است اين است كه روز نزول آيه اكمال دين، عيد بزرگ الهى است، بلكه از اهل بيت(ع) نقل شده است كه اين روز به طور كلى بزرگترين اعياد است. دليل آن نيز روشن است؛ زيرا عيد هفتگى مسلمانان با نماز جمعه ارتباط دارد و عيد فطر با عبادت روزه مرتبط است و عيد اضحى با عبادت حج در ارتباط است، اما اين عيد با اتمام نعمت اسلام بتمامى(كه نماز جمعه، صوم و حج بخشى از آن است) ارتباط دارد. اتمام نعمت در نظر برادران اهل سنت به نفس تنزيل دين و كامل كردن آن تحقق يافته است، و در نظر ما هم به اين، و هم به نعمت حل مسئله رهبرى از سوى خدا و جاودانه ساختن پيامبر(ص) با قرار دادن نظام امامت در عترت پس از او.
اينك آيا برادران ما، عالمان اهل سنت، دعوت ما را مى پذيرند كه به تحقيق در فقهِ اين عيد مظلوم و در نهان نگاه داشته شده بپردازيم و آن را به حيات همه مسلمانان، به نحوى كه با فقه مذهبشان سازگار است، بازگردانيم؟
آنچه باقى ماند بخش سوم بحث ماست كه درباره سبب نزول آيه تبليغ(يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك…) و تفسير آن است. اميد توفيق انجام آن را در فرصتهاى بعدى داريم.
نويسنده: على كورانى
ترجمه: مصطفى فضائلى
منابع:
نشریه علوم حدیث، پياپي شمارۀ 7
منبع اصلی:
سازمان دار القرآن الکریم(تاریخ: 11/10/91)
کلیه حقوق محتوای تولید شده برای موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت ( علیهم السلام) محفوظ است