صفحه نخست

در باره ما

ارتباط با ما

درباره ما
فصلنامه بشارت
همايش ها و نشست ها
بولتن خبري افغانستان
خبر و گزارش هاي خبري
گفتگو
داستانهای قرآنی
قاب ابریشمی
اهل بيت (ع)
مهدویت
مقالات
زن و خانواده
کتابخانه
گالري تصاوير
تازه های نشر
افغانستان شناسی
سایتهای افغانستان
صفحات ویژه

آمار سایت


بررسی دلالت آیه اکمال دین بر واقعه غدیر


«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الْاسْلامَ ديناً...» سوره مائده، آيه 3.
امروز كافران از (زوالِ) آيينِ شما، مأيوس شدند؛ بنابراين، از آنها نترسيد! و از (مخالفت) من بترسيد! امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودانِ) شما پذيرفتم ... .

دور نماى بحث‏
در اين آيه شريفه سخن از يك روز بسيار بزرگ و با شكوه است، كه نقطه عطفى براى مسلمانان شمرده شده است. روزى كه يأس دشمنان، إكمال دين، إتمام نعمتهاى الهى و رضايت و خشنودى پروردگار، ارمغان آن است.
راستى اين روز، چه روزى بوده است؟ در بحثهاى آينده پاسخ اين سؤال خواهد آمد.

شرح و تفسير
روز اكمال دين و اتمام نعمت‏
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ»- هر چند دشمنان اسلام و كفّار لجوج و عنود از ابتداى بعثت تا آخرين روزهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله با حربه‏هاى مختلف به‏ جنگ اسلام آمدند و در هر مرحله‏اى كه شكست خورده اميدوار به آينده بودند؛ ولى در هنگام نزول آيه فوق حادثه‏اى رخ داده است كه نه تنها دشمن شكست تازه‏اى خورده بلكه اميد آينده او هم نا اميد شده است.
بنابراين، كفّار براى هميشه از زوال و نابودى دين شما مأيوس گشتند.
«فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَونِ»- با اين نصرت و پيروزى بزرگ، كه در اين روز حاصل گشته، ديگر از دشمنان و كفّار در هراس نباشيد، از ناحيه آنها خطرى شما را تهديد نمى‏كند، بلكه از مخالفت با فرامين و اوامر الهى بترسيد؛ زيرا در اين شرايط خطر اصلى از هوى‏ و هوسها و دورى از خداوند نشأت مى‏گيرد.
« الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى»- در اين روز با شكوه و پر اهمّيّت، دين شما بر اثر حادثه‏اى كه رخ داد كامل گشت و نعمتهاى الهى بر شما مسلمانان تمام و كامل شد.
«وَرَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلامَ دِيناً»- شكوه و عظمت امروز و حادثه‏اى كه در آن اتّفاق افتاده، بقدرى فراوان است كه خداوند اسلام را به عنوان آيين هميشگى پذيرفته است.

آن روز، چه روزى بوده است؟
روزى كه آيه شريفه از آن سخن مى‏گويد، داراى چهار ويژگى مهم است:
اوّل: روزى است كه باعث يأس و نااميدى كفّار شد.
دوم: روزى است كه مايه اكمال دين گشت.
سوم: روزى است كه خداوند نعمتش را بر مسلمانان تمام كرد.
چهارم: روزى است كه خداوند راضى شد كه دين اسلام، دين هميشگى مردم باشد.
راستى اين روز بزرگ، با اين ويژگيهاى چهارگانه، چه روزى بوده است؟
براى رسيدن به پاسخ اين سؤال، دو مسير را مى‏توان طى كرد:
راه اوّل: تأمّل و تعمّق در مضمون خود آيه و مطالعه و تفكّر پيرامون آن، با قطع‏ نظر از روايات و احاديثى كه در ذيل آن وارد شده و با صرف نظر از آراء و افكار مفسّران و محدّثان و دانشمندن و ساير نشانه‏ها و قرائن خارجى مى‏باشد.
راه دوم: تفسير آيه با استفاده از روايات شأن نزول و آراء و نظريّات مفسّران مى‏باشد.
راه اوّل: تفسير آيه بدون قرائن خارجى‏

آيه شريفه با كدام يك از حوادث زمان پيامبر صلى الله عليه و آله قابل تطبيق است؟
در پاسخ اين سؤال فخر رازى دو نظريّه، و مرحوم طبرسى نظريّه سومى بيان كرده است. ما با استعانت از خداوند و با تكيه بر عقل و منطق و بدور از تعصّب و احساسات و به گونه‏اى كه در عين طرح بحث علمى، ضربه‏اى به وحدت مسلمين جهان وارد نشود، اين نظريّات سه گانه را بررسى مى‏كنيم.
نظريّه اوّل: يكى از نظريّاتى كه فخر رازى در تفسير آيه شريفه مطرح كرده اين است كه كلمه «اليوم» در اين آيه در معناى حقيقى خود به كار نرفته است، بلكه معناى مجازى دارد، بدين معنى كه «يوم» در اينجا به معناى «دوران» و «يك برهه از زمان» است؛ نه يك قطعه كوتاه از زمان.
طبق اين نظريّه، آيه نظر به روز خاص و حادثه ويژه‏اى ندارد، بلكه از شروع و آغاز دوران عظمت اسلام و فرا رسيدن دوران يأس و نا اميدى كفّار خبر مى‏دهد، مخصوصاً كه استعمال كلمه «يوم» در اين معناى مجازى در بين مردم متعارف است؛ مثل اين كه گفته مى‏شود: «ديروز جوان بودم و امروز پير شدم» يعنى دوران جوانى گذشت و دوران پيرى فرا رسيد- نه اين كه حقيقتاً روز گذشته جوان بوده و امروز پير گشته است!
ولى پاسخ اين نظريّه واضح و روشن است؛ زيرا معناى مجازى و غير حقيقى، نياز به قرينه روشنى دارد. آقاى فخر رازى چه قرينه روشنى براى اين معناى مجازى ارائه مى‏كند؟
نظريّه دوم: منظور از «اليوم؛ امروز» در آيه شريفه، معناى حقيقى آن و روز خاص و معيّنى است و آن روز، روز عرفه، هشتم ماه ذى القعده، مى‏باشد. روز عرفه حجّةالوداع، آخرين سفر حجّ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه در سال دهم هجرت واقع شد.
و لكن اين نظريّه نيز قانع كننده نيست، زيرا مگر روز عرفه سال دهم هجرت با عرفه سال نهم و هشتم هجرت چه تفاوتى داشته كه آن را ممتاز نموده است؟! اگر حادثه خاصّى در آن رخ نداده، پس چطور با اين عظمت از آن ياد شده است؟!
خلاصه اين كه، اين نظريّه هم با عقل سليم و بدور از احساسات و تعصّبات، قابل پذيرش نيست. نتيجه اين كه هيچ يك از دو نظريّه فخر رازى، راز نهفته در آيه را فاش نمى‏كند.
نظريّه سوم: مرحوم طبرسى، يكى از مفسّران زبردست و قوى شيعه، پس از نقل و ردّ دو نظريّه فخر رازى، تفسير اهل البيت عليه السلام را در مورد آيه نقل مى‏كند كه مورد قبول تمام مفسّران شيعه و علماء و دانشمندان آنهاست.
طرفداران اين نظريّه معتقدند كه منظور از آن روز با شكوه، كه نا اميد كننده كفّار بود و موجب جلب رضايت الهى گشت و دين و نعمت پروردگار كامل گشت، روز هيجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرت، روز عيد سعيد غدير است؛ روزى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در راستاى اجراى فرمان پروردگار، علىّ بن ابى‏طالب «عليهما السّلام» را به ولايت منصوب كرد و رسماً خلافت آن حضرت را به همه مسلمانان اعلام كرد.
سؤال: آيا اين نظريّه با مضمون و محتواى آيه شريفه سازگار است؟
پاسخ: اگر با ديده انصاف و بدون پيشداوريها قضاوت كنيم، خواهيم ديد كه آيه شريفه كاملًا بر حادثه غدير قابل تطبيق است. زيرا:
اوّلًا: دشمنان اسلام پس از ناكامى در تمام توطئه‏ها، جنگ‏ها، سمپاشيها، تفرقه افكنيها، مبارزات و خلاصه بعد از تمام تلاشهايى كه براى محو اسلام داشتند، تنها به يك چيز دل بسته بودند و آن اين كه پيامبر از دنيا برود و پس از ارتحال آن حضرت مخصوصاً با توجّه به اين كه پسرى ندارد تا جانشين او بشود و تاكنون نيز بطور رسمى جانشينى براى خود تعيين نكرده است، بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهايى را بر اسلام وارد كنند. امّا وقتى ديدند آن حضرت در روز هجدهم ذى‏الحجّه سال دهم هجرت، در صحراى غدير خم و در بين جمعيّت انبوه و كم نظير مسلمانان، عالم‏ترين، قدرتمندترين، آگاه‏ترين و نيرومندترين فرد جهان اسلام را به جانشينى خود انتخاب كرد، آرزوهاى خويش را باد رفته ديدند و تنها روزنه اميد آنها بسته شد و از نابودى اسلام مأيوس شدند.
ثانياً: با انتخاب امام على عليه السلام نبوّت قطع و ناتمام نماند، بلكه به سير تكاملى خود ادامه داد، زيرا امامت تكميل كننده نبوّت و در نتيجه باعث كمال دين است؛ بنابراين، خداوند با انتخاب على عليه السلام، به عنوان خليفه مسلمانان، شخصيّتى كه نيرومند ترين، آگاه ترين و عالم ترين مسلمان پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود، دين خود را كامل كرد.
ثالثاً: نعمتهاى پروردگار با نصب امامت و رهبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تكميل شد.
رابعاً: بدون شك اسلام بدون امامت و رهبرى يك دين جهانى فراگير و خاتم نخواهد شد، دين خاتم بايد همواره پاسخگوى نيازهاى مردم در تمام زمانها باشد و اين، بدون وجود امامى معصوم در هر زمان امكان پذير نيست.
نتيجه اين كه، تفسير آيه شريفه به حادثه غدير، تفسير قابل قبولى است؛ بلكه تنها تفسير قابل قبول مى‏باشد.

منظور از اكمال دين چيست؟
در تفسير اين بخش از آيه (الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ...) نيز سه نظريّه مطرح شده است:
1- منظور از «دين»، «قوانين» است؛ يعنى در آن روز قوانين اسلام كامل شد و پس از آن ديگر در اسلام خلأ قانونى وجود نخواهد داشت.
ولكن در پاسخ به اين نظريّه اين سؤال مطرح مى‏شود كه: مگر در آن روز چه قانون مهم و حادثه خاصّى رخ داد كه باعث تكميل قوانين الهى شد؟ (پاسخ به اين سؤال نكته اساسى و روشنگر اين آيه است.)
2- برخى معتقدند كه منظور از دين در آيه فوق، حج است؛ يعنى در آن روز خاص و با شكوه، خداوند حجّ شما را كامل كرد.
ولى آيا واقعاً «دين» در لغت به معناى «حج» است؟ يا دين مجموعه‏اى از «عقائد» و «اعمال» است كه «حجّ» بخشى از آن است؟
روشن است كه احتمال دوم صحيح است، بنابر تفسير «دين» به «حج» تفسير بى‏دليلى است.
3- تحقّق مضمون آيه و اكمال دين و اتمام نعمت به اين بود كه خداوند در آن روز مسلمين را بر دشمنان غالب و پيروز كرد و شرّ دشمنان را از سر آنها كوتاه نمود.
ولى آيا اين سخن صحيح است؟! كدام دشمن مغلوب و مأيوس شد؟ مشركان عرب كه در سال هشتم هجرت، به هنگام فتح مكّه تسليم مسلمانان شدند؛ يهوديادن مدينه و خيبر و قبائل بنى قريظه و بنى قينقاع و بنى النّضير كه سالها قبل در جنگ خيبر و احزاب شكست را پذيرفتند و يا از محدوده حكومت اسلامى هجرت كردند، مسيحيان نيز با مسلمانان قرارداد صلح امضاء كردند؛ بنابراين، تمام دشمنان اسلام قبل از سال دهم هجرت تسليم شده بودند.
بله، خطر منافقين، كه خطرناك ترين دشمنان دين بودند و از پشت خنجر مى‏زدند، هنوز برطرف نشده بود. ولى چگونه آنها شكست خوردند و نا اميد شدند؟
باز اين سؤال بى پاسخى است كه همانند سؤال مطرح شده در نظريه اوّل، از سوى اين نظريه پردازان جوابى به آن داده نشده است.
امّا تفسير علماى شيعه- همانطور كه گذشت- پاسخ تمام اين سؤالات را مى‏دهد و روشنايى خاصّى به آيه مى‏بخشد.
آرى، واقعه غدير خم و مسأله ولايت و جانشينى امير المؤمنين عليه السلام بهترين تفسير، بلكه تنها تفسير صحيح اين آيه شريفه است؛ زيرا با اين رخداد، يأس بر منافقان سايه افكند و اميدهاى آنها نا اميد گشت.

اعترافى جالب از فخر رازى‏
فخر رازى، مفسّر معروف و زبردست اهل سنّت، مى‏گويد:
قال اصحاب الآثار انّه لمّا نزلت هذه الاية على النّبى صلى الله عليه و آله لم يعمر بعد نزولها الّا احداً و ثمانين يوماً او اثنين و ثمانين يوماً و لم يحصل فى الشّريعة بعدها زيادة ولا نسخ ولا تبديل البتّة مورّخان و محدّثان اتّفاق نظر دارند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از نزول اين آيه شريفه بيش از 81 يا 82 روز عمر نكرد (حتّى سه ماه هم طول نكشيد) و در اين مدّت (كمتر از سه ماه) چيزى بر احكام اسلام افزوده نشد و چيزى از احكام نيز نسخ (و كاسته) نشد «1» و قانونگذارى پايان يافت. «2»
طبق گفته فخر رازى آيه شريفه فوق هشتاد و يك، يا هشتاد و دو روز، قبل از رحلت اسفبار پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله نازل شده است. با توجّه به اين سخن مى‏توان محاسبه مى‏كرد كه روز نزول آيه شريفه فوق چه زمانى بوده است. براى روشن شدن اين مطلب لازم است تاريخ رحلت آن حضرت را بدانيم، اهل سنّت معتقدند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در روز دوازدهم ربيع الاوّل به دنيا آمده است و اتّفاقاً در روز دوازدهم ربيع الاوّل نيز رحلت فرمودند.
البتّه اين نظريّه در بين علماء شيعه نيز طرفدارانى دارد، از جمله مرحوم كلينى معتقد است كه تاريخ وفات پيامبر صلى الله عليه و آله در روز دوازدهم ربيع الاوّل بوده است «3» هر چند تاريخ ولادت حضرت، طبق مشهور بين شيعه هفدهم ربيع الاوّل مى‏باشد.
بنابراين بايد هشتاد و يك روز، يا هشتاد و دو روز از دوازدهم ربيع الاوّل به عقب برگرديم. و با توجّه به اين كه سه ماه پشت سر هم سى روز نمى‏شود، همان‏گونه كه بيست و نه روز هم نمى‏شود، بايد دو ماه را سى روز و يك ماه را بيست و نه روز، يا دو ماه را بيست و نه روز و يك ماه را سى روز در نظر بگيريم.
اگر دو ماه صفر و محرّم را بيست و نه روز در نظر بگيريم، جمعاً 58 روز مى‏شود كه به اضافه دوازده روز ماه ربيع الاوّل هفتاد روز مى‏گردد و با توجّه به اين كه بايد ماه ذى الحجّه را سى روز در نظر بگيريم دوازده روز ديگر به عقب بر مى‏گرديم تا هشتاد و دور روز شود، با كسر دوازده روز از ماه ذى الحجه به هجدهم اين ماه كه روز عيد غدير است مى‏رسيم. بنابراين طبق اين محاسبه، كه موافق نظريّه علما اهل سنّت است، آيه شريفه فوق مربوط به غدير مى‏شود، نه روز عرفه!
اگر معيار را هشتاد و يك روز هم قرار دهيم مصادف با روز پس از عيد غدير مى‏شود. و از روز عرفه فاصله زيادى دارد و هيچ هماهنگى با آن ندارد.
و اگر دو ماه صفر و محرم را سى روز در نظر بگيريم و ماه ذى الحجه را بيست و نه روز، طبق هشتاد و دو روز، نوزدهم ذى الحجة و طبق هشتاد و يك روز، بيستم ذى الحجة زمان نزول آيه مى‏شود، يعنى آيه شريفه يك يا دو روز پس از واقعه غدير و جانشينى امير مؤمنان عليه السلام نازل گشته و ناظر به آن حادثه مهمّ تاريخى است و هيچ ارتباطى با روز عرفه نخواهد داشت!
نتيجه اين كه، قرائن مختلفى وجود دارد كه آيه شريفه در ارتباط با ولايت و خلافت حضرت امير المؤمنين، على عليه السلام نازل گشته است.
سؤال: ابتداى آيه سوم سوره مائده پيرامون گوشتها حرام سخن مى‏گويد «4» و در انتهاى آن، سخن از اضطرار و ضرورت و حكم آن است «5» و در وسط اين دو مطلب، سخن از ولايت و امامت به ميان آمده است. چه تناسبى بين مسأله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، و مسأله گوشتهاى حرام و حكم اضطرار و ضرورت وجود دارد؟ آيا اين خود شاهدى نمى‏شود كه جملات مورد بحث از آيه، ارتباطى به بحث ولايت نداشته و مطلب ديگرى را تعقيب مى‏نمايد؟
پاسخ: آيات قرآن مجيد به صورت يك كتاب كلاسيك تنظيم نشده است، بلكه به همان شكلى كه نازل مى‏گشت (و گاه با تغييرات و جابه‏جائى‏هائى) به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله. ثبت مى‏شد، بنابراين ممكن است صدر آيه مورد بحث به خاطر سؤالاتى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد گوشتهاى حرام شده، قبل از واقعه غدير نازل شده باشد، و بعد از مدّتى واقعه غدير پيش آمده و آيه مورد بحث نازل گشته و كُتّاب و نويسندگان وحى آن را به دنبال حكم گوشتهاى حرام ثبت كرده باشند.
سپس مسأله اضطرار يا مصداقى از مصاديق آن رخ داده و حكم آن نازل شده و ذيل آيه را كه حاوى حكم اضطرار است به دنبال قسمت وسط آيه ثبت كرده باشند، بنابراين، با توجّه به نكته فوق، لازم نيست آيات تناسب خاصّى با هم داشته باشند.
توجّه به اين نكته، بسيارى از شبهات و اشكالاتى كه پيرامون آيات قرآن مجيد مطرح مى‏گردد را حل مى‏كند.
سؤال ديگر: در بحثهاى قبل گفته شد كه آيه سوم سوره مائده، آخرين آيه‏اى بود كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گشت و با نزول اين آيه، دين كامل شد و مجموعه مقرّرات و قوانين لازم بطور كامل بر پيامبر نازل گشت؛ اگر چنين است پس چرا پس از آيه مورد بحث و در ذيل همان آيه، حكم «اضطرار و ضرورت» مطرح شده است؟ اگر آيه اكمال دين، آخرين آيه است و خبر از اكمال دين و مقرّرات و قوانين آن مى‏دهد، پس اين قانون جديد چيست كه پس از آن نازل شده است؟
پاسخ: از اين اشكال به دو صورت مى‏توان پاسخ گفت:
جواب اوّل: اين كه مسأله اضطرار در قحطى يا گرسنگى، كه در ذيل آيه مورد بحث آمده حكم تازه و جديدى نيست؛ بلكه يك حكم تأكيدى است. زيرا اين حكم قبل از نزول آيه فوق، در سه آيه قرآن آمده است:
الف- در آيه 145 سوره انعام، كه يك سوره مكّى است، مى‏خوانيم:
«قُلْ لاأَجِدُ فِي ما اوحِيَ إِلَىَّ مُحَرَّماً عَلى‏ طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنْزيرٍ فَانَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً اهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَلا عادٍ فَانَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»‏
بگو: در آنچه بر من وحى شده، هيچ غذاى حرامى نمى‏يابم؛ بجز اين كه مردار باشد، يا خونى كه (از بدن حيوان) بيرون ريخته، يا گوشت خوك كه اينها پليدند، يا حيوانى كه به گناه، هنگام سر بريدن، نام غيرِ خدا (نام بتها) بر آن برده شده است. امّا كسى كه مضطر (به خوردن اين محرّمات) شود، بى آن كه خواهان لذّت باشد و يا زياده روى كند (گناهى بر او نيست)؛ زيرا پروردگارت، آمرزنده و مهربان است».
همانگونه كه ملاحظه مى‏كنيد در اين آيه شريفه، كه در مكّه و قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه نازل گشته، حكم اضطرار آمده است.
ب- در آيه 115 سوره نحل، كه قسمتى از آن در مكّه و قسمتى از آن در مدينه‏ نازل شده، چنين آمده است:
انَّما حَرِّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزيرِ وَما اهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَلا عادٍ فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ‏
خداوند، تنها مردار، خون، گوشت خوك و آنچه را با نام غير خدا سر بريده‏اند، بر شما حرام كرده است؛ امّا كسانى كه ناچار شوند، در حالى كه تجاوز و تعدّى از حد ننمايند، (خدا آنها را مى‏بخشد؛ چرا كه) خدا آمرزنده و مهربان است.
درآيه شريفه فوق، كه قبل‏از آيه موردبحث نازل‏گشته، نيزحكم اضطرار آمده‏است.
ج- در آيه 173 سوره بقره، كه در اوائل هجرت در مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، نيز حكم اضطرار آمده است؛ و از آنجا كه اين آيه، شبيه آيه قبل است (البتّه با تفاوت اندكى) از تكرار آن صرف نظر مى‏كنيم.
نتيجه اين كه، حكم اضطرار قبل از آيه مورد بحث در سه آيه قرآن آمده است، «6» بنابراين آنچه در آيه مزبور آمده حكم جديدى نيست و منافاتى با آيه اكمال دين ندارد و پس از آيه اكمال دين هيچ قانون جديدى بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل نشد.
جواب دوم: آيات قرآن مجيد به ترتيب نزول جمع آورى نشده است بلكه طبق دستور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به سبك خاصّى تدوين شده است، به عنوان مثال آيه 67 سوره مائده: «يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...» به يقين قبل از آيه مورد بحث (آيه سوم سوره مائده) نازل شده است، ولى به هنگام تدوين پس از آن ثبت گرديده است؛ بنابراين، مانعى ندارد كه حكم اضطرار هم قبل از آيه اكمال دين نازل شده باشد، ولى به هنگام تدوين، پس از آن آيه شريفه ثبت گرديده باشد.



راه دوم: تفسير آيه در سايه روايات‏

احاديث و رواياتى كه در شأن نزول اين آيه شريفه وارد شده، فراوان است.
مرحوم علّامه امينى «رضوان اللَّه عليه» در كتاب ارزشمند و بى نظيرش، الغدير «7» ، به صورت گسترده‏اى پيرامون واقعه غدير بحث كرده است. وى حديث غدير را، در اين كتاب تحقيقى، از يكصد و ده نفر از صحابه پيامبر نقل مى‏كند؛ علاوه بر اين، از هشتاد نفر از «تابعين» «8» نيز حديث ارزشمند غدير را نقل مى‏كند؛ نويسنده توانمند الغدير احاديث مربوط به اين حادثه بزرگ و كم نظير را از سيصد و شصت كتاب مختلف نقل كرده است؛ كتابهايى كه قسمتى از آن، از اهل سنّت و قسمتى ديگر، از شيعه است؛ امّا نكته قابل توجّه اين كه تمام روايات مربوط به حادثه پرشكوه غدير مربوط به بحث ما نمى‏شود، بلكه تنها رواياتى كه درباره نزول اين آيه شريفه بحث مى‏كند مرتبط با بحث ماست و اتّفاقاً تعداد چنين رواياتى نيز كم نيست و تنها محقّق بزرگ علّامه امينى در كتاب فوق شانزده روايت در اين زمينه نقل كرده است. «9»
به برخى از اين روايات توجّه كنيد:
1- سيوطى، كه از علماى اهل سنّت است و در كشور مصر مى‏زيسته و در نزد اهل سنّت انسان معتبرى محسوب مى‏شود، روايت زير را در كتاب خويش نقل كرده است:
«ابو سعيد خدرى مى‏گويد:
لَمَّا نَصَبَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَلِيّاً عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ فَنادى لَهُ بِالْوِلايَةِ، هَبَطَ جِبْرَئيلُ بِهذِهِ الْآيَةِ: «الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ...»
هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم، حضرت على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب كرد و ولايت او را بر مؤمنين اعلام كرد، جبرئيل نازل شد و آيه فوق را براى پيامبر آورد. «10»
طبق اين روايت، كه از خود اهل سنّت نقل شده، منظور از «اليوم» روز غدير خم است و آيه مورد بحث در مورد ولايت و خلافت امير مؤمنان عليه السلام نازل شده است.
2- همان دانشمند سنّى روايت ديگرى را از ابو هريره، كه راوى مورد قبولى در نزد اهل سنّت است، نقل مى‏كند. طبق اين روايت ابو هريره مى‏گويد:
لَما كان يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَهُوَ يَوْمُ ثَماني عَشَرَ مِنْ ذِي الْحَجَّةِ، قالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، فَانْزَلَ اللَّهُ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ و ...» «11»
هنگامى كه روز عيد غدير، كه روز هجدهم ذى الحجّه است، فرا رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كسى كه من مولاى او هستم، اين على (يعنى علىّ بن ابى‏طالب، نه على ديگر) مولاى اوست» سپس آيه اكمال دين نازل شد.
اين روايت نيز به روشنى بر آنچه كه مورد بحث است دلالت دارد.
3- خطيب بغدادى، يكى ديگر از علماى اهل سنّت كه در قرن پنجم مى‏زيسته «12» است، در كتاب خويش، تاريخ بغداد، به نقل از ابو هريره، چنين روايت مى‏كند:
قالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: «مَنْ صامَ يَوْمَ ثَمانَ عَشَرَةَ مِنْ ذِي الْحَجَّةِ كُتِبَ لَهُ صِيامُ سِتّينَ شَهْراً» وَهُوَ يَوْمُ غَديرِ خُمٍّ لَما أَخَذَ النَّبِيُّ صلى اللَّه عليه وآله بِيَدِ عَلِيِّ بْنِ أَبي طالِب فَقالَ: «أَلَسْتُ وَلِيَّ الْمُؤْمِنِينَ» قالُوا: بَلى‏ يا رَسُولَ اللَّهِ، قالَ صلى اللَّه عليه وآله: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ» فَقالَ عُمَرُ بْنُ خَطّاب: بَخّ بَخّ لَكَ يَابْنَ أَبي طالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَمَوْلاى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...»»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كسى كه روز هيجدهم ذى الحجّه را روزه بگيرد، معادل روزه شصت ماه برايش ثواب مى‏نويسند «13»» و اين روز مصادف با روز غدير خم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست علىّ بن ابى‏طالب را گرفت و سپس از مردم پرسيد: «آيا من پيامبر، نسبت به مؤمنان و مسلمانان از خودشان اولى نيستم؟» همه در جواب گفتند: بله، پيامبر صلى الله عليه و آله (پس از اين كه اين اقرار را از مسلمانان گرفت) فرمود: «هر كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست.» عمر بن خطاب «14» (براى عرض تبريك خدمت امير المؤمنين عليه السلام رسيد و) گفت: اى فرزند ابو طالب! اين فضيلت و مقام بر تو مبارك باشد، تو مولى و سرپرست من و تمام مسلمانان گشتى، سپس خداوند آيه شريفه «اليوم اكملت لكم دينكم ...» را نازل كرد.
4- حاكم حسكانى، كه او نيز از دانشمندان اهل سنّت در قرن پنجم است، روايات صريح و روشنى در اين زمينه در كتابش آورده، كه جهت اختصار از نقل آن روايات صرفنظر مى‏شود. «15»
5- حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزّل من القرآن فى على عليه‏ السلام» از صحابى معروف پيامبر، ابو سعيد خدرى، نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم على عليه السلام را به عنوان ولى و خليفه به مردم معرفى كرد، هنوز مردم متفرّق نشده بودند كه آيه‏ «اليوم اكملت لكم دينكم ...» نازل شد، در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اللَّهُ اكْبَرُ عَلى‏ اكْمالِ الدّينِ وَ اتْمامِ الِنّعْمَةِ وَرِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىٍّ عليه السلام مِنْ بَعْدى، ثُمَّ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعِليٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ «16»
اللَّه اكبر بر تكميل دين و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولايت على عليه السلام بعد از من، سپس فرمودند: هر كس من مولاى اويم، على عليه السلام مولاى او است، خداوندا! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار، و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هر كس او را يارى كند، يارى‏اش كن و هر كس دست از يارى‏اش بردارد، دست از او بردار.
نتيجه اين كه، از رواياتى كه ذكر شد و روايات فراوانى كه جهت رعايت اختصار ذكر نشد به روشنى استفاده مى‏شود كه آيه شريفه اكمال دين پيرامون حادثه غدير نازل شده و گواه واضح و روشنى بر امامت و ولايت و خلافت امير مؤمنان عليه السلام است.



سخنى عجيب از «آلوسى»

عليرغم قرائن آشكارى كه در آيه شريفه وجود دارد (كه شرح آن گذشت) و روايات متعدّدى كه از شيعه و اهل سنّت نقل شده است، برخى بر اثر تعصّب و لجاجت چشم بر روى همه اينها بسته و آيه شريفه را طبق ميل خويش تفسير كرده و از بحث منطقى خارج شده‏اند. از جمله اين دانشمندان، آلوسى، مفسّر معروف اهل سنّت و نويسنده تفسير مشروح و بزرگ روح المعانى است. او در شرح و تفسير آيه 67 سوره مائده، وقتى به جريان غدير مى‏رسد، مى‏گويد:
ابن جرير طبرى، از مورّخان معروف اهل سنّت، دو جلد كتاب پيرامون احاديث غدير نوشته است، سپس (براى اين كه به راحتى از كنار اين كتاب رد شود، بدون بحث و بررسى پيرامون روايات اين كتاب) مى‏گويد: اين دو كتاب احاديث صحيح‏ و ضعيف را با هم مخلوط كرده است! سپس از ابن عساكر نقل مى‏كند كه وى احاديث فراوانى در مورد خطبه و حادثه غدير نقل كرده است، ولى ما تنها احاديثى را از او مى‏پذيريم كه از خلافت على سخن نگويد! «17»
اين سخن هر انسان منصفى را در اعجاب و حيرت فرو مى‏برد.
آيا ما مى‏توانيم به بهانه اين كه در كتابى احاديث ضعيف و غير معتبر وجود دارد، تمام آن كتاب را مردود بدانيم؟
آيا در كتابهاى معتبر اهل سنّت احاديث ضعيف وجود ندارد؟
آيا شما با اين بهانه دست از آن كتابها مى‏شوييد؟
انصافاً كه اين، سخن خنده دارى است. ولى بدتر از آن سخن، سخنى است كه در مورد روايات ابن عساكر مى‏زند. كه اين سخن نهايت عناد و دشمنى او را با حقّ و حقيقت و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏رساند. در كدام نقطه دنيا اين سخن پذيرفتنى است كه كسى بگويد: من آنچه با ميل و هواى نفسم سازگار باشد مى‏پذيرم و غير آن را نمى‏پذيرم!
آيا چنين سخنى از يك انسان عادى پذيرفته است!؟
از دانشمندى مانند آلوسى چطور؟!
خوانندگان عزيز! شايد با كمال تعجّب از خود بپرسيد كه فردى مانند آلوسى، چگونه سخنانى اين قدر بى اساس گفته است؟ ولى در پاسخ بايد گفت: هر كس بخواهد قضاوتى كند و خود را از پيشداوريهايش حفظ نكند، ممكن است چنين سرنوشتى پيدا كند!



پيام‏ هاى آيه‏

1. ولايت نا اميدكننده دشمنان‏


اگر مى‏خواهيد دشمنان شما در هر زمان مأيوس و نااميد شوند به ولايت چنگ بزنيد و آن را زنده نگهداريد؛ زيرا همان طور كه آن روز، طرح ولايت باعث يأس دشمنان گرديد، امروز نيز زنده نگه داشتن و چنگ زدن به آن، باعث نا اميدى منافقان و دشمنان خواهد شد.
امروز بايد همه متوجّه امام غائب از نظرها و حاضر در دلها، حضرت حجّة بن الحسن‏العسكرى، عجّل‏اللَّه تعالى فرجه الشّريف، باشيم و بر حول محور او بچرخيم؛ زيرا ولايت آن حضرت بهترين حلقه اتّصال تمام شيعيان با سليقه‏هاى مختلف است؛ بنابراين، زنده بودن ولايت، نويد بخش وحدت و اتّحاد و يكپارچگى است و اين، آغاز خوشبختى و برق اميد رهايى است، همانگونه كه اختلاف و پراكندگى منشأ بدبختى و انحطاط مى‏باشد.
اگر كشورهاى پراكنده اسلامى تنها به همين اصل اساسى عمل مى‏كردند و دست در دست يكديگر مى‏دادند و متّحد و يكپارچه مى‏شدند، داستان اسفبار فلسطين هر از چند گاهى تكرار نمى‏شد و آن مسلمانان مظلوم در مقابل چشم جهانيان پرپر نمى‏گشتند. بنابراين، تنها راه يأس و نا اميدى كفّار تمسّك به ولايت است.



2. اتمام دين و اكمال نعمت در سايه ولايت‏

همان طور كه از آيه استفاده شد، اكمال نعمت و اتمام دين در آن روز، در سايه ولايت تحقّق يافت؛ امروز هم اتمام نعمت، چه نعمتهاى مادّى و چه نعمتهاى معنوى، و اكمال دين، در تمام ابعاد و شاخه‏هايش، در سايه ولايت است. بدون ولايت، هر چند به ظاهر دين عمل شود و پوسته اعمال و عبادات انجام شود، ولى بى شك به مرحله قبول و پذيرش درگاه الهى نمى‏رسد؛ بنابراين، اتمام نعمت و اكمال دين در هر عصر و زمانى در سايه تمسّك به ولايت عملى خواهد بود.




مباحث تكميلى‏

1. ولايت، اساسى ترين مسأله اسلام‏


در مورد اهمّيّت ولايت روايات فراوانى وجود دارد؛ يك نمونه از آن را كه از امام محمّد باقر عليه السلام نقل شده، جهت تكميل بحث در اينجا مى ‏آوريم: زرارة از آن حضرت چنين نقل مى‏كند:
بُنِيَ الْاسْلامُ عَلى‏ خَمْسَةِ اشْياءَ؛ عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَاْلِولايةِ. قالَ زُرارَةُ: فَقُلْتُ: وَأيُّ شَيْ‏ءٍ مِنْ ذلِكَ أفْضَلُ؟ قالَ عليه السلام: الْوِلايَةُ افْضَلُ لِانَّها مِفْتاحُهُنَّ وَالْوَالى هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَّ ...
اسلام بر پنج پايه استوار است؛ نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. زرارة مى‏گويد از امام پرسيديم: كداميك از اين اصول پنجگانه مهم تر است؟ امام عليه السلام فرمودند: ولايت از همه مهمتر است چون ولايت كليد رسيدن به آنهاست (و محتواى آن دستورات در ولايت تحقّق پيدا مى‏كند) و امام و والى، راهنماى مردم به سوى اين اعمال است. «18»

دو نكته در اين روايت قابل توجّه و تعمّق است:
الف- نخست اين كه اين پنج مسأله بى جهت در كنار يكديگر چيده نشده ‏اند، بلكه رابطه‏ اى با يكديگر دارند.
نماز رابطه خلق با خالق است، بلكه بهترين زمان براى رابطه خلق و خالق هنگام نماز است.
زكات رابطه خلق با خلق است؛ نيازمندان، با اجراى قانون زكات، بوسيله ثروتمندان، بى نياز مى‏ گردند و مشكلات اقتصادى آنها حل مى‏شود.
روزه رابطه انسان با خويشتن است؛ با ايجاد اين رابطه، انسان موفّق مى‏شود كه با هواى نفس خويش مبارزه كند؛ بلكه روزه سمبل مبارزه با هواى نفس روزه است.
حج رابطه مجموع مسلمين با يكديگر است تا با همفكرى و تبادل نظر، مشكلات و گرفتاريهاى جهان اسلام را حل كنند و مرهمى بر زخمهاى مسلمانان بنهند.
و ولايت ضامن اجراى صحيح و تبيين كننده احكام اين مسائل مى‏باشد.
بنابراين، پنج اصل اساسى فوق، تصادفاً در اين حديث در كنار هم جمع‏ نشده‏اند بلكه رابطه ‏اى منطقى و معقول با يكديگر دارند.
ب- ديگر اين كه چرا ولايت از چهار اصل ديگر مهم‏تر و افضل است؟
همانگونه كه در خود روايت نيز آمده است، ولايت تحقّق‏بخش نماز و روزه و حج و زكات است و محتواى اين عبادات و ساير عبادتها در سايه ولايت عملى مى‏شود؛ يعنى، بدون ولايت و حاكميّت اسلام، اين دستورات نقشى است بر كاغذ، و همانند نسخه طبيب است كه بدون عمل به آن، شفاى دردها حاصل نخواهد شد.
ولايت به معناى اجراى قانون اسلام توسّط أئمّه معصومين «عليهم ‏السّلام» و جانشينان آنان مى‏باشد؛ بنابراين، ولايتى از نماز و روزه و حج و زكات بالاتر است كه نتيجه‏ اش حكومت اسلامى باشد؛ ولايتى كه از ولايت حضرت على عليه السلام در غدير خم نشأت گرفته باشد.



2. ولايت دو سو دارد!

ولايت طبق تفسيرى كه گذشت دو سو دارد:
در يك سوى آن، ولىّ و امام و رهبر است كه به هدايت خلق مى‏پردازد و مسائل و مطالب گفتنى را به مردم مى‏ گويد و مسلمانها را در مقابل خطرات و توطئه ‏ها هشيار و بيدار مى‏كند و نظم را بر جامعه حاكم مى‏كند و حقوق ستمديدگان را احقاق مى‏كند و حدود الهى را اجرا مى‏نمايد و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كند.
و در سوى ديگر مردم هستند كه بايد سعى كنند گفتار و كردار و عقايد و افكارشان منطبق بر نظريّات و انديشه‏ هاى آن بزرگواران باشد و قدم جاى قدم آنها بگذارند و گرنه نمى‏توان با تخلّف از دستورات آن بزرگواران و ارتكاب انواع خلافها و گناهان، باز هم مدّعى ولايت آن عزيران شد.
جالب اين كه رئيس ساواك در يكى از باز جوئى هايى كه از من داشت، مى‏گفت: «من به مولى على عليه السلام عشق مى‏ورزم و دم از حبّ او مى‏زنم و ولايت او را در دل دارم، ولى اگر كسانى مخالف شاه باشند حاضرم يك ميليون نفر آنها را به رگبار ببندم!» آيا چنين كردار و افكارى با ولايت سازگار است، يا چنين ولايتى، ولايت دروغين است؟
آرى، ولايت به معناى انطباق تمام اعمال و گفتار و افكار، بر عقايد و گفتار و اعمال معصومين عليهم السلام، مى‏باشد.



نویسنده: آیت الله مکارم شیرازی



پی نوشت:
( 1) اين روزها، از سوى نا آگاهان و مغرضان شبهات مختلفى مطرح مى‏شود؛ يكى از اين شبهات اين است كه اسلام محدود به آنچه دارد نيست و بايد با تفكّر و تعقّل، مطالب ديگرى به قوانين و دستورات اسلام اضافه كرد، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بيشتر عمر مى‏كردند قوانين ديگرى در قالب وحى بر آن حضرت نازل مى‏شد؛ نتيجه اين كه، اسلام دين كاملى نيست؛ بايد آن را كامل كرد!
پاسخ: از آنچه در كلام فخر رازى آمد، پاسخ اين شبهه روشن مى‏شود؛ زيرا اگر چنين بود بايد در مدّت هشتاد و چند روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه إكمال زنده بود آيات و قوانينى بر آن حضرت نازل مى‏شد. بنابراين، از اين كه در اين مدّت قانون خاصّى نازل نشد نتيجه مى‏گيريم كه آنچه بايد گفته مى‏شد، گفته شد و اگر پيامبر سالهاى ديگرى هم پس از آن مى‏زيست چيزى بر قوانين اسلام اضافه نمى‏شد.
در اينجا بايد تأسّف خود را اعلام نمائيم كه چرا كسانى كه با مدارك و منابع اسلامى آشنايى ندارند ناآگاهانه اظهار نظر مى‏كنند؟! چرا در همه جا تخصّص را قبول دارند و اظهار نظر در آن مسايل را فقط حقّ متخصّصين آن مسائل مى‏دانند، ولى در مسائل دينى هر كس به خود جرأت اظهار نظر مى‏دهد؟!
(2) التّفسير الكبير، جلد 11، صفحه 139.
(3) اصول كافى مترجم، جلد دوم، صفحه 323( كتاب الحجّه، ابواب التّاريخ، باب مولد النّبي صلى الله عليه و آله).
(4) ابتداى آيه مذكور چنين است:
حرّمت عليكم الميتة والدَّم ولحم الخنزير وما اهلَّ لغير اللَّه به والمنخنقة والموقوذة والمتردِّية والنَّطيحة وما أكل السَّبع إلّاما ذكَّيتم وما ذبح على النُّصب وأن تستقسموا بالأزلَام ذلكم فسق؛
گوشت مردار، و خون، و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، و حيوانات خفه شده، و به زجر كشته شده، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده- مگر آن كه( به موقع به آن حيوان برسيد و) آن را سر ببريد- و حيواناتى كه روى بتها( يا در برابر آنها) ذبح مى‏شوند،( همه) بر شما حرام شده است؛ و( همچنين) قسمت كردن گوشت حيوان به وسيله چوبه‏هاى تير مخصوص بخت آزمايى؛ تمام اين اعمال، فسق و گناه است.
(5) قسمت پايانى آيه مورد بحث به قرار زير است:
فمن اضطرَّ في مخمصة غير متجانف لإثم فإنّ اللَّه غفور رحيم‏
اما آنها كه در حال گرسنگى، دستشان به غذاى ديگر نرسد، و متمايل به گناه نباشند،( مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند؛) خداوند آمرزنده و مهربان است.
(6) مضمون آيات چهار گانه اضطرار اين است كه انسان در مقام ضرورت و اضطرار و براى حفظ جان‏يا سلامتى خويش مى‏تواند فقط به اندازه نياز، نه بيشتر، از گوشتهاى ممنوعه استفاده كند؛ البتّه اين حكم در عصر و زمان ما مصداق كمى دارد، ولى در سفرهاى خارجى و در كشورهايى كه ذبح شرعى يافت نمى‏شود، تحقّق پيدا مى‏كند؛ بنابراين، كسانى كه به آن كشورها سفر مى‏كنند، اگر اصلًا گوشت و مواد پروتئينى استفاده نكنند و سلامتى آنها تهديه شود، مجاز هستند از باب اضطرار و ضرورت، بقدرى كه اين خطر برطرف شود از آن نوع گوشتها استفاد كنند. تأكيد مى‏كنيم كه فقط به اندازه رفع اضطرار و ضرورت.
(7) هر چند در موضوع كتاب الغدير، كتابهاى ديگرى، نظير عبقات الانوار، المراجعات، احقاق الحق ومانند آن نوشته شده است، ولى اين كتابها به پاى الغدير نمى‏رسد؛ چون مرحوم علّامه، دقيقتر و منظم‏تر بحث كرده است.
(8) تفاوت« صحابه» و« تابعين» در اين است كه صحابه به زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نائل شده‏اند و درزمان حيات آن حضرت مى‏زيستند، ولى تابعين موفّق به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله نشده و در زمان حيات حضرتش نمى‏زيستند، بلكه در عصر صحابه زندگى مى‏كردند.
(9) الغدير في الكتاب والسّنة والادب، جلد 1، صفحه 230.
(10) الدّرّ المنثور، جلد 2، صفحه 259.
(11) در قرن پنجم هجرى عنايت خاصّى نسبت به احاديث غدير بوده است، بدين جهت در آن قرن‏كتابهاى متعدّدى در اين زمينه، تأليف شد.
(12) تاريخ بغداد، جلد 8، صفحه 290.
(13) روشن است كه چون روزه روز هيجدهم ذيحجه براى شكرانه ولايت است اينقدر فضيلت دارد و باروزه شصت ماه برابرى مى‏كند. و اين خود نشانه ديگرى بر حادثه مهمّى است كه در غدير رخ داد و گرنه بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه چنين ثواب بزرگى براى روزه آن روز ذكر شود.
(14) بسيار عجيب است كه خود عمر بن خطاب، پايه گذار انحراف از مسير ولايت، از كلمه ولى درداستان غدير، معناى سرپرستى و رهبرى را فهميد؛ چون مى‏گويد:« تو امروز ولى من و همه مسلمانان گشتى» و گرنه دوستى على و عمر و ساير مسلمانان كه چيز تازه ‏اى نبوده است، ولى پيروان عمر در اعصار مختلف و دانشمندانى كه قطعاً از عمر با سوادترند، بر اثر تعصّب و لجاجت به شكل ديگرى تفسير كرده‏اند!
(15) شواهد التّنزيل، جلد اوّل، صفحه 157.
(16) تفسير نمونه، جلد 4، صفحه 266.
(17) روح المعانى، جلد 6، صفحه 195.
(18) اصول كافى، جلد 3، صفحه 30، كتاب الايمان والكفر، باب دعائم الاسلام، حديث 5.
منابع:
کتاب آیات ولایت در قرآن، ص53
منبع اصلی:
مجتمع عالی آموزشی امام خمینی