صفحه نخست درباره ما تماس با ما  

چهره ها به روايت آيينه

محمد هدايت

مواجهه باشخصيت شهيد مزاري و انديشه هاي وي، يکي از دشوار ترين کارها است. زيرا نمي داند که از کدام زاويه نگاه خود را متوجه او کند؟ اين دشواري اما بدان خاطر نيست که او داراي افکار فلسفي مغلق و پيچيده اي است که نتوان او را درک کرد، بلکه به اين خاطر است که او و انديشه هايش بيش از حد شفاف است. همين آيين آيينگي او است که هرکسي را درمانده و بيچاره مي کند. وقتي به سخنراني ها و گفته هاي وي مراجعه مي کنيم، وضاحت گفتار و ادبيات روشنگرانه اش، در مورد افراد، گره ها، کشورها، اقوام، مذاهب و در يک کلام ديگران، چنان حسي را در انسان بر مي انگيزد که گويي با يک دايره المعارف مواجه است. دايره المعارفي که رنگ از چهره ها و نقاب از صورت ها و صورتک ها و پرده از شخصيت هاي ساختگي و تخيلي بر مي دارد.


اين نوشته کوتاه مرور دوباره چهره ها است، به روايت شهيدمزاري. چهره هايي که هريک خالق يک فاجعه يا چند فاجعه بوده است. شهيد مزاري در اين نوشته نه به مثابه يک طرف فاجعه، بلکه همچون "هومري" است که در قالب "ايلياد" و "اوديسه" از "تروا" هايي سخن مي گويد که بعضا تلخ و حتي ياد آوري اش براي او زجر آور است. شايد امروزه بعد از يک دهه از فاجعه افشار، جاي اين پرسش بيشتر احساس شود که خلق کنندگان اين فاجعه چه کساني و به دنبال چه چيزي بودند؟ چرا کساني که در خلق اين داستان هاي تلخ دست داشتند از آن سخن نمي گويند؟ آيا يک دهه ويراني و کشتار، جزئي از تاريخ ما نيست؟ پس چرا کسي از آن مقطع يادي نمي کند؟ وقتي شهيد مزاري در سخنراني هايش از هريک از چهره هاي ماندگار آن روز به طور مفصل سخن مي گويد و چون داستاني شيرين براي مخاطبان مشتاق خود در غرب کابل، قصه مي کند، از همين مي ترسيده است که مبادا روزي اين شخصيت ها و چهره ها و اين داستان ها در پس مجامله گري تاريخ، گم شوند و يا چهره هاي خود را در پشت دنيايي از غرور و افتخار پنهان سازند.

خوش بختانه اکنون ديگر او در صحنه هاي بده بستان هاي سياسي حضور ندارد، تا از محنت هاي ديگر ترسي داشته باشيم و قصه هاي روشنش را فداي مصالح مرسله کنيم و در برابر روشنگري هايش سدي از ذرايع بنا سازيم. من نمي خواهم دراين نوشته کوتاه از شهيد مزاري خرج کنم و کسي را سرزنش کنم و نيز نمي خواهم هدفي در پشت اين کلمات پنهان کنم. تنها مي خواهم به اين نکته اشاره کنم که شهيد مزاري چقدر زيرکانه، همچون کاتب، تاريخ را روايت کرده است! از اين زاويه ديد، شهيد مزاري، نه يک طرف جنگ، بلکه روايت گر جنگ است. در اين حيثيت جديد، او نه تنها روايت گر جنگ سه ساله غرب کابل، بلکه روايت گر تاريخ کتمان شده يک نسل، روايت گر عقده هاي فرو خورده، روايت گر رنج هاي به جا مانده از زمانه هاي دور است. روايتي که شهيد مزاري از جنگ سه ساله غرب کابل ارايه مي دهد، تنها روايتي مي تواند باشد که در تمام تاريخ سرزميني به نام افغانستان، از هرگونه دست برد و پنهان کاري، بدور است، چون روايت گر اين مقطع تاريخ شهيد مزاري است و او علاوه براينکه در متن حوادث حضور دارد، هيچ چيزي را از قلم نينداخته است. آنچه که در اين ميان بيش از هرچيزي ديگر، جالب و ستودني است، شخصيت پردازي واقع بينانه شهيد مزاري است. او نه همچون يک رمان نويس، که واقعيت هاي تاريخي را با چهره هاي تخيلي، نشان مي دهد، بلکه واقعيت را با واقعيت، نشان مي دهد. توصيف واقعيت در دستگاه زباني به ظاهر ساده و همه کس فهم شهيد مزاري، چنان مخاطب را تحت تاثير قرار مي دهد که چاره اي جز پذيرش اين روايت هاي برساخته از واقعيت را ندارد و مجبور است که در پس اين همه واقعيت هاي ملموس به دنبال حقايق بگردد. به گمان من حتي کساني که قهرمانان اين داستان هاي تلخ هستند، در مواجهه با اين گونه اي از روايت تنها مي توانند، اخم کنند يا رو برگردانند و شايد هم خود را سرزنش کنند.

لازم به ياد آوري است که در اين نوشته کوتاه تنها به چهره هاي حقيقي مي پردازم، آنهم چهره هايي که در برابر شهيد مزاري قرار داشته اند، وگرنه مي توان به اين چهره ها، شخصيت هاي حقوقي، مثل دولت آن روز، احزاب، گروه ها، دسته جات سياسي، کشورها، اقوام، مذاهب، اقليت هاي محروم و نيز مفاهمي مثل عدالت، عدالت اجتماعي، توزيع قدرت، سازوکار حل منازعات، حقوق انساني اقوام، اقليت هاي محروم، و ده ها مقوله ديگر را افزود. که در اين صورت مي توان از يک موسوعه يا دايره المعارف، سخن گفت. موسوعه اي که بخشي از تاريخ ما را به خوبي و وضاحت بيان مي کند. بنا براين در اين نوشته کوتاه مجال پرداختن به همه چهره ها نيست، تنها چند چهره را در برابر اين آيينه قدنما قرار مي دهيم:

احمد شاه مسعود

احمد شاه مسعود به عنوان شاخص ترين چهره در پس رويدادهاي تلخ دهه هفتاد کابل، مطرح است. بدون ترديد در اين مقطع از تاريخ از هر رويداد و حادثه اي سخن مي گوييم، بدون نام مسعود و بررسي نقش وي، هر گونه تحليلي عقيم خواهد بود. اما آنچه تا کنون در سطح جهان و منطقه از شخصيت او نشان داده شده است، يک قهرمان جنگ بوده است. بحق او قهرمان جنگ بود، شايد تا حدودي هم طبيعي بود، چون او در زمانه جنگ و با جنگ ساخته شده بود. شايد اينک انتظار از مسعود به مثابه يک شخصيت مصلح اجتماعي و در جامعه ستم زده وبيمار افغانستان، به مثابه يک دادگر عدالت اجتماعي، انتظاري نا بجا باشد. به عبارت ديگر اگر مسعود فقط قهرمان جنگ است و تنها با جنگ هاي طولاني و تاکتيک هاي نظامي اش، يک امر طبيعي است و نبايد اورا ملامت کرد، بلکه سنگ ملامت به سوي کسي خواهد رفت که اين چنين انتظاري دارد. اما جاي اين پرسش وجود دارد که مسعود به عنوان کسي که متعلق به يک کتله محروم در تاريخ افغانستان بوده است و او هم ميراث بر ستم هاي پي در پي و متوالي است که نياکانش با گوشت و پوست خود احساس کرده اند، چگونه تن به خلق تراژدي افشار داد، تراژدي که مي تواند شاهکار همه ويراني ها و قساوت هاي صورت گرفته در طول تاريخ افغانستان باشد؟ او اينک قهرمان ملي است و بسياري از هموطنانم به او عشق مي ورزند و با نامش احساس غرور و افتخار مي کنند و من هم به احساس انها احترام مي گذارم ولي من نمي دانم که حتي اکنون بعد از يک دهه از ويراني افشار و گذشتن از کنار ويرانه هاي به جا مانده از آن، چه احساسي به آنها دست مي دهد؟ و براي من اين پرسش وجود دارد که اگر به جاي آن زني که سينه اش شکافته شده بود و سرش از بدنش جدا شده بود، اگر خويشاوندي از او زنده باشد، آيا او هم مسعود را قهرمان ملي مي داند و از شنيدن نامش احساس افتخار و غرور مي کند؟ دقيقا قدرت پيشي بيني شهيد مزاري از آينده درهمين نکته نهفته است که بعد از فاجعه افشار مي گويد: "بعد از قضيه افشار براي آقاي مسعود آن چنان غرور پيش آمده بود که براي يک وزير دفاع شرم است که وزير دفاع در مقابل يک ملت به جنگ باشد و بعد هم بگويد که اينها وسيله ثقيله ندارد..."[1]

به هر حال تاريخ با همه جهت گيري هاي چاپلوسانه خود در برابر ارباب زور و قدرت، گاهي مخفيانه و پنهاني از حقايق کتمان شده، آبستن چنين پرسش هايي مي گردد. به همين خاطر است که به نظر من روايت شهيد مزاري از تاريخ در اين مقطع، روايتي منحصر به فرد و ساختار شکنانه است. ساختار شکني شهيد مزاري در نحوه و نوع روايت تاريخ است؛ تاريخ در سرزميني به نام افغانستان، همواره به نفع زور و زر و تزوير برساخته مي شده است، چون خاستگاهش سر انجام بر دروازه آنها مي رسيده است ولي شهيد مزاري تاريخ را براي اولين بار به جان اين مثلث مي اندازد و از تاريخ موجودي مي سازد که عليه زور و زر و تزوير، و به نفع طبقه محکوم گواهي دهد. شهيد مزاري در يک بيان کوتاه تمام شخصيت افسانه اي مسعود را فرو مي ريزد و مي گويد: "...هيچوفت مسعود هنري ندارد به جز آنکه مناطق مسکوني را بزند..."[2]

شهيد مزاري بار ها از اتکاي احمد شاه مسعود به قدرت پول حکايت مي کند و حتي ارقام پول هايي را که او براي خريد افراد، حمله نظامي، معامله سياسي و ... مصرف کرده است، به خاطره تاريخ مي سپارد تا به گونه کنايت آميزي از قدرت پول در برسازختن شخصيت افسانه اي مسعود بگويد:

"در اين وقتي که رهبران در جلال آباد رفتند، جناب آقاي مسعود، به اصطلاح وزير دفاع، جنگ را در شمالي شروع کرد. جنگ را که شروع کرد، آنجا عين مساله اي که در افشار وارد معامله شده بود، منتها معامله اش فرق داشت، اينجا دو صد ميليون معامله کره بود، در شمالي دو هليکوپتر پول برده بود.." [3] از اين گونه داستانها و ارقام به کرات در بيانات شهيد مزاري به چشم مي خورد که هر کدام در مقطعي، سرنوشت يک جنگ را تعيين مي کرده است و شهيد با يک ضرب المثل هزارگي روشن مي کند که: "خانه مصطفي را هم که خراب کرده است، پول بوده است.." [4]

برهان الدين رباني

آقاي باني يکي از جالب ترين عناصر بازيگر دهه قدرت مجاهدين در کابل است، زيرا به گفته شهيد مزاري "آقاي رباني هر روز يک رل را بازي مي کرد... " [5] شايد مهم ترين خصوصيت شخصيت رباني که هيچ کس در آن شک ندارد، بازي همراه با مجامله او است و او قدرت بازي در چنين ميداني را، وام دار شخصيت چندبعدي خويش بود. اما شهيد مزاري اين چهره را با استناد به مهم ترين وجه آن، يعني چهره ديني آقاي رباني، افشا مي کند و در تحليل شخصيت آقاي رباني از تحصيل وي در مصر و تدريس الهيات در دانشگاه کابل[6] ياد مي کند تا اين وجه شخصيتي وي را نقطه عزيمت تحليل هاي بعدي خويش در مورد آقاي رباني قرار دهد و همه گفته هاي خويش را که حاکي از تخطي هاي گسترده رباني است به اين موقعيت و کيس او مستند کند. با استناد به همين نکته است که شهيد مزاري رباني را اينگونه به چالش مي کشد: "آقاي رباني بعد از جنگ افشار وقتي به پاکستان مي رود به قاضي احمد حسين که اين مردم بسيار مردم جاني است، شمارا (هزاره ها) مي گويد. چرا جاني است؟ ... مي گويد اينها از اولاد چنگيز خان هستند، که در باميان هفتصد سال پيش جنگ کرده اند...!"[7] مي بينيم که شهيد مزاري به وضوح تناقضات عمل کرد آقاي رباني را به تصوير مي کشد.


آيت الله شيخ آصف محسني

آيت الله محسني شخصيت نسبتا جنجال برانگيز ديگري در زمانه شهيد مزاري است که در پس بسياري از قضايا حضور داشته است. آيت الله محسني يکي ديگر از نام هاي پر رونق در سخنان شهيد مزاري است که بارها از وي نام برده شده است. شهيد مزاري تقريبا از زمان موضع گيري هاي آقاي محسني در برابر تشکيل حزب وحدت و تا قضاياي دولت ائتلافي پيشاور و جنگ هاي کابل، همه را، به ياد ها مي سپارد ولي آنچه که از همه مهم تر است، يک مساله است که اينک بعد از گذشت سال ها هنوز حتي در ذهن بسياري از هزاره هاي طرفدار آقاي محسني نيز حل نشده است. آن مساله فراموش نشدني فتواي معروف ايشان در باره شهيد مزاري و محارب دانستن وي است که شهيد مزاري از آن چنين ياد مي کند: "آقاي محسني در صحبت اخيري که کرده است، با روي بي معياري و بي قانوني و لجام گسيختگي که فعلا در افغانستان حاکم است- که فتوا دادن يک چيز معمولي و رايج شده است- ما را لقب «محارب» و «متجاوز» داده و در بيانيه خودگفته است که اينها مخالف سيدها هستند. شما اين حرف هاي اورا شنيديد و خوب گوش داديد. ما اين حرف ها و اين قبيل تبليغات را به نفع جامعه افغانستان، به نفع جامعه تشيع نمي دانيم که کسي به نام هزاره، سيد، قزلباش، بلوچ و تاجيک، چيزي را مطرح کند و نفاق اندازي کند و هرکس هم که اين مساله را دامن بزند من يقين دارم و اعلان مي کنم که مزدور بيگانه است."[8]

روايت شهيد مزاري از موضع گيري هاي سياسي آقاي محسني در پيشاور و مصاحبه معروفش همراه با مولوي خالص و... شنيدني است. جان کلام شهيد مزاري در مورد آيت الله محسني در اين مساله نهفته است که ايشان علي رغم حيثيت مذهبي که دارد، به گونه حيرت آوري از روحيه فرصت طلبي برخور دار است. در اين مورد شهيد مزاري مي گويد: "آقاي محسني وقتي به پاکستان مي رود و به کساني که موجوديت مارا نفي کرده اند، مي گويد که اين حزبي که در باميان تشکيل شده است، حزب هزاره ها است و در آينده از شما حقوق مي خواهد.... مولوي خالص هم که قبلا شعار هايش را داده است در يک مصاحبه اي با خبرنگار انگليسي، آقاي محسني هم در کنارش نشسته است. اين خبرنگار از مولوي خالص باز خواست مي کند که تو مي گفتي من شيعه را قبول ندارم، حالا که آقاي محسني در کنارت نشسته است؟ مولوي خالص واضح مي گويد که محسني از ما است." [9] به همين خاطر بعدها زماني که گروه هاي هفتگانه در پيشاور مي نشينند و دولت تشکيل مي دهند و هيچ سهمي براي گروه هاي هشتگانه تهران قايل نمي شوند ولي علي رغم اين بي توجهي "وقتي که با آقاي محسني وارد مذاکره شدند، او مصاحبه کرد که ما اختلاف نداريم، سوء تفاهم شده است." [10]

عبدالرب رسول سياف

نخستين رويارويي ها در کابل ميان حزب وحدت و اتحاد اسلامي به رهبري سياف شروع شد. بدنه حزب آقاي سياف را در آن روزگار عناصري تشکيل مي دادند که بعدها در زمان طالبان به عرب هاي افغان معروف شدند. آنها انگيزه هاي کافي براي جنگ با حزب وحدت و از صحنه بدر کردن آن داشتند. براي آنها همينکه حزب وحدت، حزبي متعلق به شيعيان بود، کافي بود که از هرگونه خون ريزي ابايي نداشته باشند. واقعيت مسلم اين است که اهالي غرب کابل خاطره هاي بدي از سياف دارند و نام او همواره تنفر و انزجار را در ذهن ها تداعي مي کند به همين خاطر عده اي فکر مي کنند که او آدم بسيار مهم و کليدي در ميان اهل سنت و جريان هاي اخواني مسلک افغاني است. ولي روايت شهيد مزاري از شخصيت سياف اين است که او به راحتي آلتي در دستان قدرتمند مسعود و رباني قرار گرفت و آن همه فجايع را آفريد. شهيد مزاري مي گويد: "آقاي رباني هر روز يک رل را بازي مي کند، در جالا آباد تعدادي را جمع کرده اعلاميه داد که ما مارکسييت ها را پاک سازي مي کنيم وليدر کابل که آمد مارکسيست ها مجاهدين را پاک سازي کردند، اين امر به ريش آقاي سياف مي خندد (چون سياف در ابتدا موضع بسيار سخت وتندي عليه جنبش ملي و ديگر افرادي گرفته بود که در دولت سابق حضور داشتند) که آن حرف هار مي گويد. حالا هم اعلان مي کنند، شوراي عالي دولت، فقط اعلان از راديو است، همه تصميمات از آن خود آقاي رباني و مسعود است. نه آقاي سياف تصميم گيرنده است، نه ديگران که آنجا جمع شده اند." [11]

مولوي يونس خالص

روايتي که شهيد مزاري از مولوي خالص ارايه مي دهد، يک نوع طنز سياسي را به ياد مي آورد، زيرا شهيد مزاري همواره از مولوي خالص و شهامتش تمجيد مي کند. اين تمجيد نه يک تمجيد جدي، بلکه يک نوع طنز حاکي از عمق نيات افراد سياسي در افغانستان نا بسامان است. شهيد مزاري با بيان طنزگونه از موضع گيري مولوي خالص مي خواهد به اين مساله اشاره کند که در افغانستان همه يکسانند و بر طبل نژاد گرايي و مقاصد پست قوم گرايي مي کوبند ولي تنها مولوي خالص اين شهامت را دارد که علنا اعلام مي کند ولي ديگران همواره ما في الضمير خويش را پنهان مي کنند ولي عملا همان چيزي را عمل مي کنند که مولوي خالص به آن معتقد است. شهيدمزاري مي گويد: "مارا گفتند که شما در افغانستان نيستيد؛ دو درصد، سه درصد، با هندوها يکسان، اين گفته شده بود، منتها اين شهامت را مولي صاحب خالص داشت که اعلام کرد، اما ديگران اين شهامت را نداشتند و حالا هم ندارند ولي هم عقيده بودند. اين طور نبود که ديگران به اين مساله باور نداشتند و به ما با اين ديد نگاه نمي کردند و در افغانستان فقط خالص اينگونه بود، نه، منتها مولوي صاحب خالص يک عادت دارد که چيزي که در ذهنش هست، آن را بيرون مي دهد. " [12]

آيت الله سيد ابو الحسن فاضل

آيت الله فاضل يکي از نخستين کساني است که شهيد مزاري بعد از تشکيل حزب وحدت به سراغ وي رفت و اورا در زمره عده اي خاص به عنوان شوراي نظارت حزب وحدت قرار داد. وگرنه پيش از آن کسي اورا نمي شناخت. ولي وقتي آقاي فاضل در معادلات کابل وارد شد، خيلي بدش نمي آمد که او هم در اصل ماجرا دخيل باشد. به همين خاطر او به عنوان عضو شوراي نظارت حزب وحدت چانه زني با تمام طرف هاي درگير را، البته به طور پنهاني، شروع کرد. حتي به گفته شهيد مزاري او که شعار مخالفت با آيت الله محسني را مي داد، وقتي وارد کابل شد، مخفيانه خواستار ملاقات با آيت الله محسني شد که شهيد مزاري اين ماجرا را اين گونه حکايت مي کند: "...به هر صورت آقاي محسني و آقاي فاضل هم درخارج و هم در اينجا عليه يک ديگر شعار مخالفت مي دادند، اما وقتي که آقاي محسني از پاکستان به عنوان بي طرف اينجا مي آيد، آقاي فاضل با داکتر صادق مدبر تماس مي گيرد که تو به آقاي محسني بگو که من مي خواهم تو را خصوصي ببينم، آقاي صادق هم مي رود اين مساله را با آقاي محسني مي گويد، آقاي محسني در اينجا آن طينت دروني خود را بيرون مي کند و مي گويد: "چقدر اين فاضل نافهم و خر بوده ! اين را که به تو گفته تو که رفته اين را به مزاري مي گويي. اين تعبير آقاي محسني است." [13] در جاي ديگر شهيد مزاري مي گويد: "آقاي فاضل همه به عنوان رييس شوراي عالي نظارت حزب وحدت با آقاي مسعود توافق نامه امضا مي کند و مي گويد که من فلاني را تشکيلاتش را و نظامي هايش را از بين مي برم ولي درمقابل اين کار شما حق سادات و قزلباش ها را در نظر بگيريد."[14]

استاد محمد اکبري

استاد اکبري علي رغم ضربه جبران ناپذيري که در يک مقطع حساس به حزب وحدت و آرزوهاي شهيد مزاري وارد کرد، در دستگاه زباني وي، نسبت به ساير افراد، جاي کمي را اشغال مي کند. اين مساله هنوز جاي بحث دارد ولي ظاهرا اقاي اکبري در نگاه شهيد مزاري آدم حقير و کم همتي جلوه مي کرده است، به همين خاطر او را بارها به کنايه و نه به صراحت سرزنش مي کند که وقتي خودت را مي فروشي چرا اينقدر ارزان! البته گاهي به نام وي تصريح هم کرده است و گفته که: " در تعيينات حزب وحدت وقتي پيش آمد، در معامله اي که صورت گرفت ، جناب آقاي جاويد پول کلاني را از رباني گرفت. اين مساله از آقاي انوري پنهان بود ... وقتي آقاي انوري خبر مي شود و از جاويد بازخواست مي کند، آقاي جاويد صريح مي گويد که من اين پول را براي آقاي اکبري و به خاطر تعيينات حزب وحدت گرفته بودم، نه براي حرکت. آقاي انوري بعد از اين مساله رفته و از آقاي اکبري نيز بازخواست مي کند ولي آقاي اکبري در جوابش مي گويد ما از آقاي جاويد پول نگرفته ايم ولي دولت خودش مارا مستقيم پول مي دهد."[15]

سخن آخر

به هر حال اين نوشته ممکن است به درازا بکشد و از سويي مي دانم که خاطره برخي را تلخ خواهد کرد ولي وقتي تاريخ خود شهادت مي دهد، هيچکس نمي تواند عليه او اقامه دليل کند. تاريخ به همان اندازه که در کتمان حقايق بي رحم است، در افشاي حقايق نيز بي رحم است. به همين خاطر چاره اي نيست جز پذيرش حکايت هايي که از زبان تاريخ شنيده مي شود. لذا در پايان اين ياد آوري هاي تلخ مي خواهم به اين مساله اشاره کنم که اين تلخ گويي ها تنها در اين مقاله کوتاه پايان مي يابد ولي در سير تاريخي خود تازه در آغاز راه است. در واقع اين راه زماني آغاز شده بود که شهيد مزاري بدون ترس و مصلحت سنجي هاي بز دلانه و بدون احساس بزرگي که احيانا او را از نام بردم افراد باز دارد، به نام هاي بسياري اشاره مي کند که افراد ذکر شده، تنها بخشي از عناصر اين داستان هستند. عناصر ديگر داستان همچنان نه در پشت ماجرا و پنهان، بلکه در متن ماجرا است و در متن گفتمان شهيد مزاري به مثابه اجزاي برسازنده يک گفتمان و نهان شده در مفاصل آن، حضور چشم گير دارند. نام هايي چون انوري، جاويد، هادي بهسودي، جنرال فهيم، يونس قانوني و ... در واقع شهيد مزاري با کنارهم نهادن اين همه اسم ناهمگون مي خواهد تناقض هاي نهفته در درون جامعه بيمار افغاني را نشان دهد. وقتي يکي بدون هيچ قرابتي عمو بزرگوار خطاب مي شود، [16] ديگري سخنگوي اين عموي نا خوانده مي گردد،[17] آن يکي به کار دلالي در نياي زدو بند ها و خريد و فروش قومندان و آدم، رو مي آورد، [18] ديگري تمام تلاش وسعي اش بر اين است که حق الزحمه همگان را يکجا از آن خود کند، [19] و آن ديگري به خاطر فاجعه افشار، پيام تبريکي مي فرستد، همه و همه، تک گزاره هاي بي معنا در روايت شهيد مزاري از تاريخ نيست. بلکه هر کدام دال بر فضاحت خويش و خويشاوندي هاي نا موزون و بد ترکيبي است که تنها با روايت شهيد مزاري اين بد ترکيبي و آلودگي دريافت مي گردد.




--------------------------------------------------------------------------------

1 - احياي هويت / مجموعه سخنراني هاي استاد شهيد، مرکز فرهنگي نويسندگان افغانستان ، چاپ اول، 1374، ص 111

2- همان ص 113

3- همان، ص 101

- همان، ص 102 [4]

5 – همان، ص 206

6- همان، ص 88

7 - همان، ص 87

- همان، ص 182 [8]

- همان، ص 173 [9]

- همان، ص 177[10]

- همان، ص 206 [11]

- همان، ص 169[12]

13- همان، ص 199

14 – همان،ص 194

- همان، ص 185 [15]

- همان، ص 189 [16]

- همان، ص208[17]

- همان، ص 192 [18]

- همان، ص 191 [19]



صفحه نخست

درباره ما

فصلنامه بشارت

بولتن خبري افغانستان

گفتگو

در ساحل سرود

زن و خانواده

شميم احساس

اهل بيت (ع)

مقالات

داستانهای قرآنی

سایتهای افغانستان

کتابخانه

تازه های نشر

مهدویت

گالري تصاوير

افغانستانشناسی

صفجات ویژه

   
تمامی حقوق متعلق به سایت مؤسسه فرهنگی بشارت http://ww.bsharat.com