صفحه نخست درباره ما ارتباط با ما


شميم احساس  :

تهيه كننده أمنه غفاري


 

او مـا را فـرا مى خواند

    آمنـه غفـارى

او آمد  

او از حرا آمد.   

 

از همانجا كه جز صداى بال زدن فرشتگان صداى ديگرى به گوش نمى رسيد. و او قرآن سكوت پر از تمنّاى حرا، دلش را به آسمان مى سپرد، و از دستهايش تا آسمان چقدر فاصله كم بود.

و آنگاه در اوج دلدادگى نداى (اقرأ باسم ربك الذى خلق) آبى شد بر آتش، دلم طاقت نمى آورد و كلمات در گلويم مى جوشند اگر نگويم كه بار ديگر آن مرد از فراز «حرا» ما را به خود فرا مى خواند.

آرى! او ما را فرا مى خواند كه در مناجاتهاى مان يك صدا خدا را بخوانيم.

واژه هاى دردمان را همگى با هم فرياد زنيم: آزادى، رهايى، عدالت، يگانگى...

رو به يك قبله، سر برخاك نهاده در ميعادگاه مهر، بر چمن زار عاطفه روى سجاده اى از برگهاى شقايق، مهرى از تربت ياران، تكبيرة الاحرام، يگانگى را همراه با فرزندش مهدى بگوييم: كه او نيز با آمدنش آسمان را تقديم ابرهاى بارانى مهر خواهد كرد.

 

 شميم احساس

بى كرانى بلند عشق

آمنه غفارى

مگر مى توان بى كرانى «بلند عشق»، خيزش «موج معرفت»، غرّش «ابر انسانيت»، ريزش «ابر مهربانى»، صبورى «رأفت» و وسعت «صداقت» را با واژه ها نگاشت؟!

-به راستى مگر مى توان حديث دلدادگى و دلسپردگى وسعت «عبوديت»، اوج عروج «محمد(صلى الله عليه وآله)» را بر خطوط كاغذ آورد.

مگر مى توان لحظه هاى بى قرارى حرا، همانجا كه زمين منتظر گامهايش بودند را نوشت.

آرى، مگر مى توان با اين زبان الكن از دريا گفت از خوبى و از محمد(صلى الله عليه وآله) كه خلاصه تمام خوبيهاست...

اما! مى توانى هر صبحگاه و شامگاه «اللّه اكبر» بگويى و بايستى و نام بلند او را بخوانى و آنگاه دستهايت را بالا ببرى، قنوت ببندى و دعا كنى تا دريايى شدن .

 شميم احساس

تنها نخواهى ماند...

آمنه غفارى

آن زمان كه فرياد مظلوميت كودكانت دل آسمان را ابرى كرد.

آن زمان كه صداى شكستن بغض در گلو مانده هايت گوش بيداردلان را به لرزه در آورد.

آن زمان كه ضجه هاى مادران مصيبت ديده قلب مان را فشرد.

ما نيز همراه دلهاى بارانى تان لبيك عشق گفتيم و با نداى «جاء الحق و ذهق الباطل» باهم پيمان عشق بستيم، توتنها نيستى و تنها نخواهى ماند.

خوب مى دانى آنجا كه تو هستى سرزمين شقايقهاى خونين عشق است و ايمان سرزمين ابراهيميان زمان و سرزمين حزب اللّه و و ياوران مهدى (عج) آنجا كه تو هستى; عشق، اخلاص، مبارزه و شهادت معناى ديگرى دارد.

و چگونه است كه مردمانت تنها بمانند؟!

بى شك كه تنها نخواهند ماند!

اى سرزمين «تين» و «زيتون» تو تنها نخواهى ماند!

قسم به زلالى «شهادت» و «شهيد»...

مگر مى شود ياوران مهدى (عج) تنها بمانند و حسينيان و زينبيان امروز تنهايش بگذارند كه هرگز چنين نخواهد بود!

 

شميم احساس

اسارتى زيبا

آمنه غفارى

 

به نام خداى شبهاى پرستاره!

«به مناسبت اعتكاف»

كاش مى شد نوشت اوج احساس را!

كاش مى شد نوشت عطر جاودان لحظه هاى ماندگار مهمانى عشق را

كاش مى شد نوشت لحظه بال و پر زدن پروانه دل را پيش از سجده ديدار

كاش مى شد نوشت زلالى وصل را، آنگاه كه بر سجاده نيازت نشسته اى و با خالقت سخن مى گويى.

كه چگونه قلبت پر از احساس مى شود و اشكهايت جارى ثانيه هاى ديدار!

و اعتكاف حلقه وصل توست كه اسير شوى با امير حق و خدا!

وه كه چه اسارت زيبايى!

شميم احساس

يا رسول اللّه

  آمنه غفارى

ماه فروماند از جمال محمد(صلى الله عليه وآله)***سرو نباشد به اعتدال محمد(صلى الله عليه وآله)

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست***در نظر قدر با كمال محمد(صلى الله عليه وآله)

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد***تا بزند بوسه بر نعال محمد(صلى الله عليه وآله)

يا رسول اللّه!

وقتى نام زيبايت را بر زبان مى آورم دهانم خوشبو مى شود، خوشبوتراز گلاب.

ذكر يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) دل بى تابم را آرام مى كند و بليط سفر به سرزمين عشق مى گردد. همان جا كه آسمان امتداد يك صداقت آبى است و ديدگان در اين آبى بى انتها مبهوت...

يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)!

چگونه بايد نگاشت عشق; يعنى وصل دل عاشق با معشوق! و چه خوش است اين كلام (الابذكراللّه تطمئن القلوب)

يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)!

انسان حيران و سرگردان در جاده زندگانى براى رسيدن به معبود چه بايد كند؟ و تو چه زبيا پيام آوردى،(وهوعلى كل شىءقدير)كه اين همان راه دل است وبال هاى هدف براى رسيدن به او.

و همين راز، كبوتران سپيد دل را به سوى حق پرواز داد و دل از شوق تپيد كه در هر تپش چراغ مهر تو همراه گشت.

يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)!

امسال كه سال توست و سال تبسم سيّال فرشته ها، كاش مى شد قطرات باران فرج را لمس كرد و عشق حضور را با آواز چلچله ها فرياد زد و شفافيت شبنم را روى پلكهاى خسته مظلومين به تصوير كشيد.

يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)!

از اعماق وجودم كشاكش دردهاى گمشده ام ياد تو را زمزمه مى كنم كه دستم را بگيرى و به ساحل نجاتم برسانى!

آمين يا رب العالمين!

 

شميم احساس 

كعبه يك سنگ نشان است كه ره گم نشود...

آمنه غفارى

   

تو را فراخوانده اند. در آن بى انتهاى حج، در آن پايان غفلت انسان، جائى كه ـ قيامت دنيايى است و تو! چون كبوتران سپيد احرام مى پوشى و مخلصانه احساس سبز بندگى ات را روى خطوط زيباى دفتر هستى مى نگارى و آنگاه با راويان لحظه هاى صداقت شعار ـ لبيك اللهم لبيك سر مى دهى.

آرى!

در آن انبوه سپيد، در آن درياى موّاج تضرّع آدمها، مرواريد گرانبهاى خليفه الهى را از درياى بيكران معرفت صيد مى كنى و عاجزانه تفسير عبوديتت را در دلت حك.

و اينجاست! كه اشكها در آن فضاى پر التماس همراه دلت مى گردند و پرده نيلگون آسمان مسجد الاحرام تنها همراز تنهايى ات.  

سكوت شبانه غار حرا فرصت خوبى است كه با خودت مرور كنى.

تو كجا؟!!

اينجا كجا؟!!

تو كجا؟! و قشنگترين لحظه هاى عالم كجا؟!

و اين همان مژده پروردگار توست كه «خداوند بهشتى دارد نزديك و زيبا و بزرگ، و جهنمى كوچك، بعيد و دور».

و اينجاست كه تو خدا را در خود مى يابى ... توشه يك عمرت مى سازى... كه كعبه يك سنگ نشان است كه ره گم نشود و چه سوغات شيرينى...

 

شميم احساس 

 

سلام بر محمد(ص)      
 
      حكيمه سادات ناطقى          
  محمد

 سلام بر آدم صفى اللّه، نوح نبى اللّه، ابراهيم خليل اللّه، موسى كليم اللّه، عيسى روح اللّه. و سلام بر خورشيد نبوت، معشوق حضرت رب، ابوالقاسم محمد(صلى الله عليه وآله).

آسمان نور باران است. و نسيم نوازشگر. ستارگان، رقص كنان در محراب هلالى زيباترين دقايق در نيمه شب هفدهم ربيع الاول شب خورشيد مى تابد. و محمد(صلى الله عليه وآله) با تمام عظمتش آمد و در بيست و هفتم رجب به رسالت مبعوث شد تا واسطه اى ميان خلق و خالق باشد.

محمد، با آيات نورانى و معجزه اى جاويد آمد تا به مردم بگويد: «قولوا الا اله الا اللّه تفلحوا»،

هجرتش يكم ربيع الاول مبدأ گرديد كه روزى براى مستضفعان و پابرهنگان شروع دوباره است و حلقه وصل آدم با پروردگار عالم، حلقه اى زرين كه فقدان آن تباهى خلقت را در پى دارد و وعده خداى را كه با فرشتگان در روز آفرينش انسان داده بود، بى تفسير مى گذارد. شروعى دوباره كه قلبهاى خسته بجوشند، دستهاى بسته بازشوند و نسلهاى تشنه زمزم بنوشند.

آن زمان كه بدكاران از او نشانه اى خواستند براى اثبات پيامبرى، او از طرف خداوند او هم با عملى وارسته و صبرى جميل، معجزه جاويد آورد كه تا كنون بشر در برابر آن عاجزند و او نيز ماه را در برابر ديدگان دو نيم كرد و همه با حيرت و ناباورى شق القمر را ديدند.

او آمد با قرآن، قرآنى كه به تنهايى براى اثبات نبوت كافى بود، و براى همه زمانها و همه مردمان تا روز واپسين، اعجازى ماندگار است و هر سوره و هر آيه آن و حتى حروف مقطعه آن نيز معجزه اى بى نظير است.

و در پايان روزى كه چشمان آسمان در غروبش گريست، دردهاى جانكاه دخترش زهرا(س) تبلور يافت، عرش به ماتم نشست، پريان بهشتى در عزايش گونه خراشيدند وساكنان بهشت سياه پوشيدند.

آرى، بيست و هشتم صفر روزى كه محمد كوچ كرد از زمين به آسمان، آسمانى كه پيامبر به آن رحلت كرد طبقه هفتمش فرش زير پايش بود.

بارالها ـ به عظمت و بزرگى ات.

برآفتاب و خاندان آفتاب درود فرست ما را ريزه خوار سفره مودت آنان قرار ده.

بارالها ـ خالصانه ترين سلامهايم را به محمد(صلى الله عليه وآله) عطا فرما.

خطا هیچ ورودی شاخصی یافت نشد.

شميم احساس

فلسطین

بوی باران

آمنه غفاری

صدای پای آب را می شنوی جاری شدن زلال مهر و عشق را و آوای پریان دریایی را که سرور عشق سر داده اند بوی باران فصل تازه شدن را حس می کنی؟

پس! غمهایت را به باد بسپار تا با خودش به دوردستها ببرد

نمی دانم کیستی؟ نامت چیست؟ اهل کدام شهری؟

اما! می دانم هر کجا هستی و هر کاری که انجام می دهی قلبت سرشار از مهر است و ایمان

می دانم اگر بخواهی با دستان زلال و مهربانت امواج دریا را به آغوش خواهی کشید تا درخت امید را در کنار رود توانایی به جوانه زدن و شکفتن واداری!

پس برخیز!

              همتی کن!

                           که دیگر عصر دلهای سخت و سنگی به سر آمده است.

و امروز نوید فردای روشن است فردایی که می توان به وسعت آسمان عشق بود.

شميم احساس

 

 

جهان معاصر

تاریخ در بستر پر پیچ و خم زمان به پیش می رفت و لحظات و ایام را در می نوردید؛ و در این گذر نقش ها و صورت ها می پذیرفت و نقاطی روشن و تیره ترسیم می کرد که هر کلام حاکی از مظلومیتی تلخ بود؛

و در آن روزگار سرد!

که داستان حیات ظلم ها و ستم ها هر یک فصلی برای خود گشوده بودند.

ناگاه!

باران رحمت خداوند باریدن گرفت باران! هدیه آسمان به زمین و زمینی ها به آنها که عطش داشتند؛ تشنه بودند؛ و بی صبرانه منتظر! منتظر قطره آبی که زندگی را هدیه کند.

و هدیه آسمان!     فاطمه زهرا

باران عشق الهی بود و حکایت فرصتی برای دوباره زیستن   

آری!

فاطمه راز باران است که کوی دل را سهراب از قطره های عشق کرد و شکوفه های محبت عشق، ایثار و گذشت و ایمان را در  بوستان زندگی به نمایش گذاشت.



صفحه نخست درباره ما فصلنامه بشارت بولتن خبري افغانستان گفتگو در ساحل سرود شمیم احساس
اهل بيت (ع) مقالات داستانهای قرآنی سایتهای افغانستان کتابخانه تازه های نشر گالري تصاوير
تمامی حقوق متعلق به سایت مؤسسه فرهنگی   است     www.bsharat.com