
پنجره دل
فاطمه موسوی
اران می بارد و
پنجره دل به سوی باغ ماهتاب بازگشته، احساس می کنم با جرعه جرعه ی سپیده ماهتاب غرق
پاکیزگی و تطهیر می شوم. و آن گاه با آیه آیه نور نقره اش اندیشه مرا با زندگی درهم
می آمیزد.
چه قدر این لحظات
دلچسب و شیرین اند.
آخرین حسرتها،
آخرین نقطه امید، آخرین لحظات خداحافظی، آخرین چشمهای خیره بر چهرۀ مهرانه،
آخرین... همه و همه را در ازدحامی از تفکرات و اندیشه ام می یابم به خویشتن باز می
گردم. به اصل وجودی ام.
آنگاه می بینم که
چیزهایی هستند که در کنج پستوی ذهن دل کوچک من همیشه با من است، تلاوت باران در دلم
بار دیگر سبز می گردد و قلبم نیلوفرانه بر پیکرۀ اندیشه ام می پیچد و همه را در ذهن
دل جاوید نگه می دارد.
آسمانه نگاهم همه
چون آسمان طبیعت ابری می شود و از زمین وجودم بذر عشق می روید و به سمت افق راه می
گیرد.
تا به یگانه دل
ها رسد. او مطمئن است مطمئن تر از همیشه
خداوند یاد و نگه
دارش باد.


مادر
فاطمه موسوی
تو یعنـی
یـک کبـوتـر
در پـریدن
رهـا
و شـاد
بـودن در رهـیدن
تـو
یعنـی آسـمانـی از سـتـاره
کمی صحبت ز مـرهم، از بـهاره
تو یعنی یک سلام
از گل شنودن
جفـای
بـاغ را
از دل
زدودن