افزونه جلالی را نصب کنید. Friday, 20 May , 2022 تعداد کل نوشته ها : 681×

besharat news

آى آرزوى خـونیـن!
15 آبان 1400 - 13:28
شناسه : 1644
بازدید 33
0
آى آرزوى خـونيـن! آى آرزوى خـونيـن!
پ
پ
مهدى مهدوى
تو، تنها گل آرزوى یک نسل پا برهنه بودى، بر سینه سرد و سرزمینى خسته روییدى! همانجا که همیشه میدان هجوم کفتارها بود، جز پرواز کرکسان چیزى در فضاى آن، دیدگان به یاس نشسته را به تماشا فرا نمى خواند.
افق سیاه و فضاى غماگین بر سینه هاى یک نسل ریسمان بدوش سنگینى مى کرد. کسى توان آه کشیدن را هم در خود احساس نمى نمود. فاشیسم هیولاى وحشت انگیزى در این سرزمین بود، اختناق و خفقان فقر و جهل، سرکوب و کشتار و زندان را از عبدالرحمن کله منارساز به ارث برده و بر مردم رنج کشیده ما تحمیل مى کرد.
فاشیسم براى بقاى وجود نظام قبیلوى خود، هم جام شراب سرمستان شرق را از خون ملت ها لبریز مى کرد. و هم به پاى بادارى خود کامه غرب گل افشانى مى نمود، بدان امید که نام و عنوان یک قبیله و خاندان را حفظ کند. در راه حفظ این خواسته، هر سر شوریده و گردن برافراشته را بردارى مى آویختند، یا در فضاى تنگ و سیاه زندان به حبس مى کشیدند. و تو اى گل آرزوى امت محروم ما، در چنان شرایطى، در اوج همان سالهاى اختناق در ۱۳۲۶ – در دامن خاندان ایمان و تقوا، در هیأت خاندان یک کشاورز و گله دار، چشم گشودى، پا به میدان حیات نهادى! و رشد کردى، در صحراى آزادى و رهایى بر قله بالندگى قدم گذاردى!
از همان آغاز با نام و عنوان مبارزانى چون علامه سید اسماعیل بلخى آشنا گشتى، و شهرت چون ابراهیم گاوسوار را شناختى و درک نمودى که آنان به چه عصیانى و گناهى، سر شوریده شان را از گردونه زندان و شکنجه و تبعید به بیرون کشیدند، و آن همه رنج را به چه جهت بر خود هموار ساختند!
تو از همان روز به غنچه نشستى! در مدرسه محلى در سایه سار نخل دانش و معرفت، قدم گذاشتى، در تداوم راه دانش، در پرتوى نواى سرشار و بلبل صفتانه شاعر و اندیشمندى چون بلخى جوانه زدى.
شاخسار بلند اندیشه ات از همان آغاز، به سوى افق باز و شفاف علم و آگاهى سر کشید. دانستى، تنها راه رهایى یک نسل از زیر بار سیاه ذلت و رسیدن به قله کمال علم و معرفت است. بدین آرزو از زیر سایه سنگین ظلمات ستم سرى بیرون کشیده، تن به دریاى دانش و اندیشه تطهیر ساختى. روح بزرگ تو قفس سکوت محیط را شکسته، کم کمک در آسمان آبى اندیشه رزم جویانه ى بلخى بال گشودى. از سالهاى ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ هردم و هر لحظه از نفس مسیحایى او الهام گرفتى، خود را آماده ساختى تا روزى مفهوم «سنلقى علیک قولاً ثقیلاً» را پذیرا گردى، راه شایستگى آن را بر خود هموار کرده باشى!
تو اى پیام آور اندیشه هاى بلخى، حتى رنج دو سال عسکرى حکومت فاشیستى را بنا بر سفارش بلخى، بدان جهت بر خود هموار ساختى تا بدانى، در درون این نظام استبدادى بر سر نسل پا برهنه میهن و این امت بر تو چه مى گذرد، همه تحرکات و کردارهاى تو، از همان آغاز آگاهانه و روى هدفى مشخص بود. همیشه نهال آرزوى رهایى را در زمینه دل شوریده و آشوب زده ى خویش پرورش دادى و شدت بخشیدى; بدان جهت که به بار بنشینى! یا چون خورشیدى، براى چنین روزى بدرخشى! بدان امید که شمع سوزان انجمن دل سوختگان و غمزدگان باشى.
در سال ۱۳۵۱ کوله بار مسؤولیت بر دوش، بر مرکب راهوار تصمیم و اراده برنشستى، عازم حوزه هاى علمیه، سنگر مبارزه و جهاد فرهنگى و فکرى خورشید گونه از شرق به سوى کرانه هاى غرب سیر کردى. در این سیر از مزار امام مسموم خراسان توشه برگرفته، تا کربلاى خونین و شام غماگین و نجف اشرف سیر نمودى و با روح سرشار از عشق، یادگارهاى جهاد و شهادت و ایثار و مظلومیت را بوسه باران کردى، که خود درسى بود به یاد ماندنى!. آنگاه سالار دین، احیاگر مجدد اسلام ناب محمدى را، در کوى هجرت و شهر غربت نجف اشرف به زیارت نشستى و از روح خدایى او الهام گرفتى، ولى باز به دیار قم بازگشتى که همین انتخاب تو، باز هم آگاهانه و از روى دانش و دقت نظر بود. اگر چه علم در نجف رونق بیشترى داشت; ولى روح تحرک، جوشش و خروش و علمى آمیخته با بیدارى و سکوت شکنى را در قم مى توانستى دریابى! به این هدف عالى خویش با علم تصمیم بر دوش نایل گشتى. دوره هاى تحصیل تو تعطیل نداشت، همیشه در تمام فصول گرما و سرما، لحظه درنگ بر خود روا نداشتى، راه پنجاه ساله را پنج ساله پیمودى، با فراغ از تحصیل سطح و دوره خارج، به پایه دوم مبارزه جدى تر از همیش، قدم نهادى در این عصر تحصیل، با بزرگان و پیشگامان انقلاب اسلامى ایران، از نزدیک آشنا گشتى، راه همکارى صادقانه با آنان را بر خود هموار ساختى!
و تو! که ایده هایت بزرگ بود و مقدس، کم کمک، پس از تحصیل دانش، باید به کوره امتحان و آزمایش سپرده مى شدى، این آزمایش را دست تقدیرات الهى رقم مى زد. پدر صادق و ایثارگرت مخارج زیارت حج و خانه خدا را برایت فرستاد. به قصد زیارت کعبه، به سوى شهر زینب سراى شام سوریه عازم گردیدى، تا ویزاى حج را دریابى اما دست تقدیرات، چیزى دیگرى را رقم مى زد، به جاى رفتن به دیار هاجر و اسماعیل و ابراهیم، باز هم به نجف به زیارت خلیل دیگرى، روح خدا، اسطوره عصر کشانده شدى، با الهام از روح او، با محموله اى از کتاب، نوار، اعلامیه به سوى ایران بازگشتى، تا یقیناً پس از مراحل تحصیل و تهذیب آزمایش گردى که «ایّکم احسن عملاً».
این بار دست غیبى الهى تو را، یوسف وار از دامان محبت بدر به زندان آزمایش و امتحان در قصر فرعون دیگر فرستاد، به دست دژخیم ترین نظام عصر، و خونخوارترین جاسوسان تربیت شده دامان امریکا، در تهران فرستاد. در قصر شکنجه و شلاق جایت بخشید. گوشتهاى بدنت را سوزاندى از صورت خدایى ات جایگاه خاموش کردن سیگار ساواکى ها ساختند. «یاسر گونه» مقاومت کردى، و حسرت گفتن یک آخ را هم در دل ابوجهل هاى زمان گذاشتى! سرافراز چون سپیدار، استوار چون کوه، پایدار از کوره آزمایش بیرون جستى، ابراهیم گونه آتش نمرود را با شور ایمان به جهاد، و راه پیر خمینى ـ که پرتوى از نور خدا بود ـ بر تن خویش هموار ساختى، و از تن خاکى خویش استوره نور خدایى ساختى که همیشه چنین بودى، و چنین ماندى تا آخرین لحظه.
و تو اى تکدرخت تناور! اى سروى پائیزناپذیر! از همان روزها به برگ و بار نشستى که در آخر سال ۱۳۵۵ از کوره آتش نمرود با آواى «برداً سلاماً» سالم بیرون تاختى! به دامن میهن بازگشتى! به دامن هسته که همراه یاران دیگر در سال ۱۳۵۱ بنام «روحانیت نوین» در بنیانگذارى آن نقش فعال داشتى، و در دوران تحصیل هم همیشه در آن مسیر سیر مى کردى! این بار هم در گستره همین تشکیلات تلاش نوینى را آغاز کردى، برگهاى آرزوها و آرمان کهن یک قرن محرومت، بر افق سینه پر آتش و قلب پر تپشت هر روز، هر چه بیشتر جوانه مى زد. و دامن دامن گل شرافت و میوه عزت میان نسل جوان میهن مى پاشید! از مدارس محروم و از هم پاشیده شهر مزار شریف آغاز کرده، رونق و تحرک نوینى در میان جوانان آفریدى! فعالیتهاى فرهنگى، توزیع رایگان کتاب در میان طلاب و قشرهاى تحصیل کرده را در بدترین شرایط آغاز کرده، شبانه روز بى تابانه، بى باکانه تلاش کردى!
از دست آوردهاى تلاش پیگیرت تشکیل کتابخانه «جوادیه بلخ» بود که نتیجه ابتکار تو در جمع دیگرى از طلاب بود.
در گستره مبارزه و فعالیتهاى تشکیلاتى که «روحانیت نوین» به «حزب حسینى» تغییر نام داده بود، در خارج از کشور، هسته دیگرى بنام «روحانیت مبارز» را در سال ۱۳۵۷ پایه گزارى کردى تا در میان نسلى که به ظاهر بر سر سفره علم نشسته بودند اما دوره هاى روز مرگى مى گذراندند، نیروهاى زبده را جذب نموده، تحویل تشکیلات بدهى تا روزى، سپرى باشد در برابر دشمن غدار و تبهکار، با فعالیتهاى پیگیرانه تو بود که با جذب گروههاى تشکیل یافته دیگر، واژه «نَصر» را تفسیر عملى نموده «سازمان نصر» را در سال ۱۳۵۸ بنیان نهادى که از متن قرآن مایه مى گرفت در طول سالهاى انقلاب، با جهت گیرى روشن، استوانه مبارزه تشکیلاتى، در عصر سیاه اشغال، قهرمانان چریک شهرى; چون شهید واحدى، شهید رضایى، شهید امینى، و چریک ورزیده شهر مزار عبدالواحد را، تحویل جامعه دادى که بسى جاى تأسف است که بازماندگان و سردمداران فراموش کار تشکیلات، آن استواره هاى اصیل انقلاب را در کام امواج نسیان و فراموشى سپرده اند و حال آنکه این تشکیلات بود که پیام روشن یک قرن محرومیت را براى نسل نسل حال و آینده میهن، در بیابان هاى بى رنگ و بى ریاى تنهایى، و آسمان غبار اندود محیط، تهمت و افتراء به روشنى بیان کرد و رونق بخشید.
… و تو اى قامت استوار جهاد! اى عنقاى بلند پرواز مبارزه اوج گرفتى، بال گشودى، فضا فضاى میهن را با خون یاران و رهروان چون استاد ابراهیم کابلى، و چهارده شهید کاریزک، آرایش بخشیدى و این راه را تا بازگشت آخرت، تا کابل ادامه دادى.
اى سردار بزرگ و بى همتا! اى شیر کفتار شکار میهن! قبل از اینکه دوستانت ترا بشناسند و درک کنند; به عمق اندیشه و تفکر و ایده هاى مکتبى تو، آگاهى یابند دشمنان خارجى ترا خوب شناختند و کمر بستند تا ترا کافرتر از خود معرفى کنند و بى دین تر از نوکرانش.
براى دستیابى به این هدف و رسیدن به آن آرزو، یکبار آتش خانمان سوز جنگ داخلى را در سال ۱۳۶۰، افروختند. آتشى آن چنان وسیع که دامنه هاى شعله ى آن سراسر هزاره جات را فرا گرفت، در غیاب تو تمام گروههاى فرهنگى را از مناطق تحت نفوذ تو بیرون راندند. پدر، برادر، و اقوام ترا با فجیع ترین شکل به شهادت سپردند تا آتش کینه توزى و انتقام گیرى شخصى را در وجود تو مشتعل سازند. تا ترا از هدف اصلى مبارزه علیه حکام ستمگر به انحراف بکشانند، تا ترا به خود مشغول دارند، تا اشغالگر روس نفسى راحتى بکشند و هم جاى پاى براى ستون هاى مردود غرب باز گردد. در این مسیر، همه اربابان شرقى و غربى هماهنگ بودند تا از نفوذ اسلام ناب محمدى بکاهند! اما تو اى کوه صبر و مهتاب دانش و آگاهى، على وار آن همه خشونت و اهانت دشمن را که با دستهاى عوامل نادان صورت مى گرفت، به تبسّم گذراندى حتى براى یکبار هم نخواستى به انتقام گیرى شخصى، اقدام نمایى با سکوت خویش رضایت خدا را خواستى. سنگر عوض کردى، به جاى فروعات به اصول پرداختى!
* * *
دشمنان اسلام، بار دوّم این آتش فتنه را با نام و عنوان دیگر در سال ۱۳۶۵ وسعت و گستره بیشترى بخشید! این آتش هر روز ابعاد تازه اى مى گرفت، و این بار تو، تنها و با قامت رسا از دیار هجرت براى خاموش نمودن شعله هاى خانمان سوز آن فتنه به وطن باز گشتى. در میان راه دو بار با کمین دشمن مواجه گشتى، و هزاران خطر را بر جان خریدى تا خطر نفاق داخلى را از میان بردارى!
در این راه بزرگ و مقدس گرچه نخست راه بسیار ناهموار و شکننده بود، قربانیهاى فراوانى از تو گرفت، امّا با تلاش فراوان، توانستى پس از نشست هاى متعدد در مناطق مختلف از جلسات «پنجاب» گرفته تا تشکیل جلسات لعل، بهسود، جاغورى و بامیان، در تاریخ ۲۵/۴/۱۳۶۸ با همایش قومندانان و مسؤولان دلسوز، نهال درخت سرافراز وحدت را در عمق جان یک نسل بکارى! نتیجه سالها تشکیل جلسه و سمینار و کنگره در آخرین اقدام ضمن یک نشست ۹ روزه و ۱۶ دوره جلسه در مرکز بامیان، وحدت استوار تشیع را، همه امضاء کردند. این اقدام در چنان شرایط حساس، پاسخى بود به شرایط روز به روز متحول سرزمین افغانستان که در حال صورت گرفتن بود، تحول بزرگ آزادى و زمینه سازى براى خروج شرمگینانه روسها از وطن.
تو پیش پرواز قافله وحدت بودى
عنقا صفت و بلند آوازه! همایش اتحاد را
با اصرار بى حد و تلاش بى مرز، نقش بستى
جهان، از هیچ تلاشى دریغ ننمودى
آن روز، باز هم تو پیش پرواز قافله وحدت بودى، عنقا صفت و بلند آوازه! همایش اتحاد را، با اصرار بى حد و تلاش بى مرز، نقش بستى! در راه رسیدن به آرزوى بزرگ انسان معرفى شدن مردم خود و شناخته شدن آن در سطح جهان، قامت شمشاد گونه خویش، در پیش پاى همه لجوجان خم نمودى! چون دهقان کهنه کار درخت وحدت را کاشتى و خود، خورشید گونه در آسمان این باغستان نو پاى ایستادى و نور پاشیدى و ساحت مقدس وحدت را انرژى و قوت بخشیدى; تا یک نسل توانست سر از خاک برداشته، به آسمان عزت و شرافت اوج بگیرد.
در ادامه اى این راه روشن و شفاف، در تاریخ ۲۰/۱۲/۱۳۶۸ در رأس هیأتى جهت هماهنگ ساختن و ادغام نمایندگى هاى خوش خفته احزاب در خارج، وارد جمهورى اسلامى ایران گردیدى. به عنوان سخنگوى وحدت، مواضع امت شیعه را به همه جهان دوست و دشمن اعلام داشتى، که ملت و مهاجرین هم، اقدام بزرگ وحدت را در قامت تو شناختند; با استقبال گرم و شایانى، تو و همکارانت را تقدیر کردند. خدایت به وسیله چنین اقدام نیک و نیت پاک محبت ترا در دل امت به عنوان سمبل وحدت و ایثار و فداکارى کاشت. هرگز این امت ترا از یاد نخواهند برد.
دشمن هم بیکار ننشسته بود، نمى خواست تو با آن قامت رسا، بازوان ستبر، سینه مواج چون دریا، اندیشه چون آفتاب روشن، در میان سنگرداران و رزم جویان نستوه وطن زنده باز گردى، که بازگشت تو آرزوهاى دشمنان را نقش بر آب مى کرد. بسى جاى تأسف که خیلى از دوست نمایان دشمن صفت هم، براى رسیدن به هیچ و پوچ، با آواى دشمنان اصلى هماهنگ بود. از بازگشت تو وحشت داشتند. اما تو بازگشتى، چه بازگشتنى! در داخل خاک میهن ـ همان وطنى که تو براى آزادى آن از همه چیز خود گذشتى ـ قدم به قدم کمین گذاشته بود. علائم چهره و هیأت ترا ثبت کردند. مقدار توش و توان ترا سنجش کردند، سرمایه گذارى وسیعى نمودند، تا ترا مثل دیگر دوستانت، در بیابانهاى این میهن سر به نیست کند.
و تو خود را در میان آن وادى، از انظار دشمنان مستور ساختى، همه جا اعلام شد که مزارى مفقود شده است! امّا، تو استوار و آرام، دور از دغدغه ترس و هراس، بدون داشتن خرج و مایحتاج، با دوستان خود غذاى خود را از رودخانه هاى وطن فراهم ساختى، آهسته آهسته، به سوى وطن بازگشتى!
اى پیر طریقت سنگر نشینان شکیبا! دشمن که از مقاومت تو به ستوه آمده بودند
به سوى مقاومت تشیع رها نمایند و آن گروه نام نهاد طالبان بود.
دشمن گرچه نتوانست به آرزوى اصلى خود نایل گردد; ولى توانست بازگشت ترا آن قدر به تأخیر بیاندازد، که نتوانى در کنگره تعیینات حزبى شرکت نمایى! ولى ملت قدر شناس تشیع خونین قباى میهن، به اکثریت آراء، در غیابت، تو را به رهبرى خویش پذیرفتند و به تو رأى دادند، که ترا تنها کعبه آمال و آرزوهاى وحدت ملت مى دانستند. با این رأى، مشت کوبنده اى به دهان کسانى زدند که طبق طرح طراحان خارجى، دست و پا مى زدند که این بار هم دشمنان مأیوس گردید که شاید بار دیگر آیت «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم» در قامت یکى از ـ پیروان على(علیه السلام) در محیط محدود یک امت قلیل، تفسیر گردد. گرچه تاریخ همیشه تکرار مى شود و منافقان همیشه به کمک کفار مى شتابند.
کاروان راکد امت ما، با حضور سرشار استاد بار دیگر به تحرک و جوشش قدم نهاد. طرحهاى عملى امت پا برهنه و خونین بال تشیع، جهت حضور فعال تر، در صحنه سیاست وطن در مقام آزمایش قرار گرفت. استاد توانست ژنرال هاى ناراضى درون دولت را، در کابل و مزار شریف روى برنامه مخصوصى جذب نماید، زمینه سقوط دولت مزدور روس را هموار سازد. هم طرح دشمنان را ـ که مى خواستند شیعیان مقیم کابل را از پیر و جوان تحت نام خلق و پرچم در میدان تیر بفرستند; ولى خلقى هاى شناخته شده ى ملیت خود را، با آب نیرنگ و خدعه تطهیر کند ـ خنثى سازد. بدین شیوه، بار دیگر بامیان در تاریخ افغانستان، به عنوان مرکز تشیع شهرت یافت.
با اوج گیرى جهاد مسلحانه در کابل، زمینه سازى براى خروج روس ها، باز هم دشمنان حقیقى تشیع مى خواست طرح حذف شیعه را در کابل عملى سازد، با خروج روسها، شاهراههاى کابل براى هزاره جات مسدود گردید. هر گروهى در یک شاهراه مأموریت داشتند تا نگذارند مزارى، این پیر طریقت و ایثارگر، پا به میدان کابل بگذارند; ولى بى خبر از آن بودند که تشکیلاتى در زندان پلچرخى کابل، در صحنه چریک شهرى فربانیانى بزرگى چون واحدى، رضایى، امینى، اهداء نموده اند، بدون داشتن ستون فعال تشکیلاتى نمى توانست باشد. دشمن هیچگاه باور نداشتند که شیعه پا برهنه از چنان قدرتى در شهر کابل برخوردار باشد. در آن شرایط حساس، با خروج شرمبار روسها از کابل، بطور ناگهانى اکثر مناطق و مراکز حساس را، وارثان شهید واحدى و رضایى و امینى، با آرم حزب وحدت اسلامى آذین بندى نموده، تصرف نمودند، و در انتظار قدوم پر میمنت استاد و سردار رشیدشان لحظه شمارى مى کردند. تا آن لحظه که سالار ریسمان بدوشان با پاى بر آبله از راه کوهها قدم استوارش را، به شهر ماتم زده کابل فرو گذاشت تا طرح عبدالرحمانیان را که براى حذف تشیع و نسل کشتى هزاره ها طراحى شده بود، خنثى سازد، از شرف و حیثیت و آبروى مردم کابل تا پاى جان به دفاع بایستد. به همین اساس آغوش گرم مردم غمدیده و رنج کشیده کابل، در مقدم استاد گشوده شد. استقبال پرشور و هیجان انگیزى صورت گرفت که تاریخ ساز و سرنوشت آفرین بود.
استعمار که در طول تاریخ، از وحدت مسلمین و عظمت اسلام، مشت هاى کوبنده را بر دهان خویش احساس کرده بود، مگر مى توانست در برابر این تحول عمیق و نفوذ شگرف تشیع سبز «علوى» سکوت کند و حضور تشیع سرخ حسینى را پذیرا گردد؟ نه! هرگز!. آن همه سرمایه گذارى که استعمار شرقى و غربى، علیه همدیگر در افغانستان کرده بودند، هدف شان رسیدن به یک سلسله منافع بود که سرزمین افغانستان را از دست همدیگر بربایند، از یک ملت سر افراز، ملتى بسازند سر به زیر، حرف شنو، مزدور. با حضور تشیع علوى، چنین خواسته اى محال مى نمود، بدین جهت، بار دیگر براى حذف کامل این مذهب انقلابى، این بار بیشتر از همین سرمایه گذارى کردند. اجیر گرفتند، نه از میان سیاست مداران، این بار از چهره هاى…! از آنجایى که طرح شان را باز هم ناقص مى دیدند، سود جویان را یدک کشیدند، تا صف متحد امت را از هم بپاشند، و متأسفانه این ناآگاهان نیز با دشمنان همگام شدند.
آتش نخستین آشوب و جنگ مسلحانه، توسط عوامل ذخیره دشمن خارجى در تاریخ ۱۲/۳/۱۳۷۱ آغاز گردید، و سپس تا لحظه ورود طالب نماها، با هماهنگى جریان آقاى مسعود، ربانى، و… و دستهاى اجانب و خود فروختگان داخلى ادامه یافت و بر شیعیان مظلوم بى دفاع و بر سردار رشیدشان تحمیل گردید که استاد رشیدمان در تمام آن شرایط حساس، یک لحظه هم مردم قهرمان و مظلوم کابل را تنها نگذاشت، و یکى از خطرناکترین این حملات، جنگ وحشت انگیز افشار بود، که همزهان بود با ۲۲ بهمن، سالروز پیروزى انقلاب اسلامى ایران. جنگى بود پرمعنا تا نگذارد تشیع در افغانستان پیروزى اسلامى ایران را جشن بگیرند. دشمن با این اقدامات مى خواستند شیعه و رهبرى شان را به نابودى بسپارند، که نه تنها به هدف اصلى شان نرسید بلکه با مقاومت دلیرانه استاد، روز به روز بر محبوبیت استاد در میان مردم افزوده شد.
اى باباى نسل بى پناه! اى پیر طریقت سنگر نشینان شکیبا! اى تکدرخت تناور و تنها! دشمن که از مقاومت تو به ستوه آمده بودند، مجبور شدند آخرین طرح را پى ریزى کند. آخرین خدنک به چله کمان مانده را به سوى مقاومت تشیع رها نمایند، و آن گروه نام نهاد طالبان بود. نامى در ذهنیت مسلمانان آشنا! عنوانى تجربه شده بود، مى توانست جامعه را به سوى خواسته شان بکشانند، لذا دشمن که همیشه از افشاى چهره حقیقى آن ضربه ها دیده و هراس داشت، همان عنوانى که ما خود از عمق و ارزش آن اطلاع نداشتم، اما استعمار خیلى زود اهمیت آن را خوب باز شناخته بود و خواست این بار خود را پشت آن پنهان سازند ، زیرا استعمار، خیلى زود از شکست هاى خود تجربه را به ثبت مى رسانند، بدین امیدشان، هرچه زودتر عنوان طالب را استخدام کرد و آن را در اختیار خود گرفت، زیر نظر سازمان جاسوسى پاکستان ـ امریکا مدارس وسیعى را، براى تربیت طالب نماها، تشکیلات طالب را به وجود آوردند تا داروى آرام بخشى باشد براى توده عوام و زود باور! با این روش باز هم مذهب را به جنگ مذهب بفرستند. نگذارند در افغانستان هم شیعه در کنار اهل تسنن انقلابى مثل انقلاب اسلامى ایران را به ثمر برسانند.
با طرح دقیق ابرقدرت هاى خارجى، در نخستین گام، تمامى راههاى ورود به کابل و شاهراه ها، از جمله چار آسیاب، به دست طالب نماها، سپرده شد. از سوى دیگر، از طرف ربانى، مسعود و سیاف، حملات شدید و پیگیر چند شبانه روزى صورت گرفت، زمانى که حتى یک فشنگ هم، براى دفاع مجاهدین تشیع خونین جامه باقى نمانده بود. و آنگاه با خدعه و نیرنگ عمر عاص گونه، از حربه حکمیت قرآن استفاده کرد، سردار رشید تشیع را در تاریخ ۲۱/۱۲/۱۳۷۳ به اسارت گرفته، به تاریخ ۲۲/۱۲/۱۳۷۳ به شهادت رسانید، فاجعه اى در برابر دیدگان یک عصر محرومیت، قد برافراشت که فقط براى باداران طالب نماها قابل پیش بینى بود، چنانچه نخستین بار هم، فیلم ها و عکسهاى شهادت مزارى، آن استوره مقاومت خونبار شیعه افغانستان، از عربستان پخش گردید.
اى اسطوره آرزوهاى خونین ما
باور ما، خلوص نیت و ایثارگرى تو است
جهاد مقدس همه جانبه تو را احیاگر نام تشیع
و عزت شیعه در افغانستان مى دانیم.
… و تو بودى اى پیشواى محرومان! اى آیینه شفاف و تمام نماى آرزوهاى دیرینه و بلند امت مظلوم ما که با تمام وجود، علیه نابرابرى ها به ستیزه برخواستى! ریسمان بدوشان را ارزش و حیثیت بخشیدى. با طرح خود کفایى اقتصادى، چاپ پول سبز را به راه انداختى که دیگر نیازى به دیگران احساس نکنى، از نسل جوالى، ژنرال هاى پرقدرتى ساختى که خواب آسایش را از دشمن ربوده بودند. از مرکب سوارى به توپ و تانک و طیاره آشنایى شان ساختى، و از یک نسل ذلیل و خود گم کرده امتى ساختى که چون پیکان برّان بر مردمک چشم دشمنان بود و…
تو مایه عزّت و ـ شرافت و سربلندى این نسل بودى وقامت رساى آرزوهاى یک نسل; که به خون تپیدى! نه اینکه تنها تو یک شخص نبودى، که به خون تپیده باشى بلکه آرزوها و آرمان هاى یکه امت بود که در خون شناور شد، خونى مواج، طوفانى و خروشان! افق روشن و شفاف زندگى ما را شفق گونه غمالود ساختى و رفتى چه رفتنى! رفتنى پاییزى! دراوج بهار استعداد یک نسل! پاییزوبرگ ریزان نابهنگام که گلهاى بهارى رابه ناگهان پژمرد!آن چنان غم انگیز که یک نسل دیگروفصل دیگر،امید به بازگشت آن دورنمایى نشان نمى دهد! اى آرزوى در خون شناور ما! کج اندیشان بعد از تو، ترا به نقد مى گیرند; ولى از باب «تنسون انفسهم» کردار خودشان را به فراموشى سپرده اند، و اعمال شان را از آب جارى هم پاکتر جلوه مى دهند! امّا حقیقت آن است که تاریخ را همیشه در حال تکرار مى نگریم. على و مالک اشتر را، به خاطر حکمیت قرآن به محاصره مى گیرند. اما وقتى به خدعه عمر عاص پى بردند، باز هم از دین خروج مى کنند که چرا به حکمیت تن دادى!؟ على چه کند؟. آنگاهى که مى جنگند محکوم است. و آنگاهى که جنگ را متوقف مى سازد و به حکمیت قران تن فرو مى گذارند، باز هم محکوم است؟.
و تو هم، اى پیرو راستین على، به خیال این ها آنگاه که در مقابل تهاجمات جدید مى ستیزى محکوم هستى و آشوب طلب! و آن لحظه که حتى یک فشنگ هم در نزد مجاهدین نمانده باید به شیوه دیگر از امنیت به دفاع برخیزى، حتى اگر به مرگ تو ختم شود، ولى باز هم محکوم هستى؟ راستى! اگر آنها به جاى تو بودند چه مى کردند؟ روشن بود که چه مى کردند!
به فرموده احیاگر مجدد اسلام، بت شکن عصر که مى فرمود: بهشتى مظلوم زیست، و مظلوم شهید شد; تو هم مظلوم زیستى و مظلوم شهید گردیدى، و بالاتر از آن بعد از شهادت هم مظلوم و ناشناخته ماندى! و از سوى دیگر ریزه خواران استعمار خروار خروار خاک بر روى خون تو مى پاشند تا نگذارند از میان شط جوشان خون تو، نسل دیگر، شقایقى دیگر جوانه بزند.
اى اسطوره آرزوهاى خونین ما، مى دانیم که نه تو ادعاى عصمت داشتى! نه رهروانت، ترا معصوم مى پندارند! باور ما، خلوص نیت و ایثار گرى تو است، اقدامات و جهاد مقدس همه جانبه تو را، احیاگر نام تشیع و عزت شیعه در افغانستان مى دانیم. باور داریم که به مفت عید العلى نشدى که منطق على(علیه السلام) در زبان تو بود! شجاعت على(علیه السلام)در قلب تو، عدالت على(علیه السلام) در سیرت تو! ایمان على گونه در باور تو; لذا راه على(علیه السلام) را در پیش گرفتى!
راستى! مگر هدف از مبارزه و جهاد مقدس، در همان نخستین گامهاى قیام، چه بود؟ مگر نه آن بود که استعمار خارجى و ستم داخلى محو گردد. مذهب حقّه جعفرى و حقوق ملیت هاى محروم به رسمیت شناخته شود…
… و باز هم تو! اى پیر بیدار دل! اى کاروان سالار عشق! تو سمبل تکرار تاریخ هستى! هابیلى بودى، قربانى طمع قابل مشربان حریص گشتى، تا اقلیمهاى عشرت و قدرت را در آغوش بگیرند، بر جنازه غربت و مظلومیت و بى چارگى یک نسل هابیلى پابرهنه جشن بگیرند… اسماعیل گونه به قربانگاه رفتى، موسى صفت براى نجات مستضعفین به پا خواستى، در مقابل «قبطیان» مقاومت کردى!
… و تو یوسفى بودى که ترا در چاه تنهایى کنعان کابل رهایتان کردند!
اى یوسف گم گشته میهن! اى محبوب ریسمان بدوشان امت ما در آرزوى بازگشت تو است، بازگشت آرزوهاى خونین و اهداف بلند و مقدس تو، روزى که آرمان هاى مقدس و دینى تو، بر کرسى حق استقرار یابد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.