جمعه, ۳۰ ثور , ۱۴۰۱ Friday, 20 May , 2022 تعداد کل نوشته ها : 681×

besharat news

زندگی نامه رهبر شهیدتحت عنوان: استاد مزاری را چگونه می شناسیم؟
06 نوامبر 2021 - 13:23
شناسه : 1638
بازدید 48
1
رهبر شهید استاد مزاری را چگونه می شناسیم؟ رهبر شهید استاد مزاری را چگونه می شناسیم؟
پ
پ

 

رهبر شهید، حجت الاسلام والمسلمین استاد مزاری شهید عدالت

نویسنده: الحاج بصیر احمد دولت آبادی

اشاره:  آنچه می خوانید زندگینامه رهبر شهید حجت الاسلام والمسلمین استاد مزاری رحمت الله علیه است که به قلم زنده یاد الحاج بصیر احمد دولت آبادی مرحوم در قم نگارش یافته بود و از سوی مرکز فرهنگی سراج به نشر رسید 

مقدمه:

تاریخ گواهی می دهد که در تمامی نهضت ها ـ چه الهی و چه غیر الهی ـ پس از در گذشت پیشوا و بنیانگذار نهضت، بین طرفداران و هواداران رهبری در مورد ادامه راه رهبر، اختلاف نظرهای بوجود آمده است! که این اختلافات داخلی همراه با دست اندازی های دشمنان خارجی، مبدل به معضلات لاینحلی شده است. این مقوله به اندازه ای روشن است که هیچ مورخی درباره آن شک و تردید ندارد؛ منتهی اختلاف پیروان مذاهب و مسالک گوناگون نظر به شرایط محیط و آداب و رسوم جامعه، دارای شدت و ضعف بوده است. امّا اینکه پس از در گذشت «رهبر» اختلافی بوجود نیامده باشد، از نوادر تاریخی محسوب می گردد!

موّرخان به این حقیقت تلخ تاریخی اعتراف دارند که پس از رحلت پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) بین مسلمان ها سر موضوع خلافت، اختلافاتی بوجود آمد که نه تنها در آن عصر خاتمه نیافت که تا امروز همچنان به قوت خود باقی است ـ اینکه کدام گروه بر حق است و کدام گروه باطل مورد بحث ما نیست ـ ولی این واقعیت دارد که علی رغم تلاش های مصلحان و دستورات اکید خود اسلام مبنی بر اتحاد و هماهنگی مسلمین، هیچ گاه اختلافاتی که در شورای سقیفه ایجاد شد، حل نکردید. گذشته از دین اسلام، در ادیان الهی دیگر نیز اختلافاتی وجود دارد و در مسالک غیر الهی معاصر هم اختلافات شدیدی بین پیروان آنها موجود است. از جمله اینکه، همه مورخان و تحلیل گران امور سیاسی اعتراف دارند که پس از مرگ لنین بنیانگذار حکومت کمونیستی در روسیه، بین طرفداران داخلی و خارجی او اختلاف نظرهایی بروز کرد که هر کدام دیگری را متهم به عدول از خط رهبری می نمودند و نمونه آشکار جهانی این اختلاف، جدایی و دوری چین از خط مسکو می باشد.

در افغانستان هم پس از شهادت استاد «مزاری» (رهبر حزب وحدت اسلامی و رهبری اکثریت هزاره های شیعه) بین طرفداران سر موضوع ادامه راه و رسم «مزاری» اختلافاتی بروز نمود که این اختلافات همراه با تضادهایی که در زمان خود ایشان با رقبای سیاسی و دشمنان مکتبی وجود داشت، یک بحران سیاسی ـ اجتماعی را ایجاد نمود.

هر چند که اختلاف بین پیروان یک مکتب، مسلک و حتی گروه از بدیهیات تاریخ است و با هیچ قدرتی نمی توان جلو این چند گونه اندیشی را گرفت و مردم را از فکر کردن باز داشت (که طبعاً بسیاری از این اقدامات تقلیدی انجام می گیرد) اما باز هم نمی توان در برابر این آشفته بازار که در مجموع قدرت و توان همه را به تحلیل می برد، بی تفاوت ماند. این حقیقت دارد که «مزاری» رهبر یک قوم خاص، گروه خاص و منطقه خاص نبود ـ هر چند که دوستان و دشمنان او را محدود به یک قوم جلوه دارند، بلکه او کلیت جامعه شیعه و هزاره و در مجموع کل مردم افغانستان را در نظر داشت. بنابراین هر قشری، هر قوم و طایفه و گروهی می تواند ادعا کند و مزاری را از خود و خود را پیروان حقیقی او معرفی نمایند. هیچ کسی و گروهی حق ندارد که کسی را از شعار پیروی «مزاری» ممانعت کند. اما این آزادی به معنی آن نیست که دفاع از مزاری و خط «مزاری» حربه ای برای کوبیدن رقبای سیاسی گردد.

متأسفانه در شرایط کنونی خط دفاع از «مزاری» (که یک خط سیاسی است نه فکری) وسیله ای گردیده برای کوبیدن رقبا که این کار در حقیقت خط فکری بابه «مزاری» (که همان اسلام ناب محمدی(ص) است) را در پرده ابهام قرار داده است، چرا که تحلیل گران خط «مزاری» هر کدام از زاویه دید خود این خط را ترسیم می نمایند، نه اینکه به جهت اصلی خود خط توجه داشته باشند و این اشکال ترسیم شده به عنوان خط «مزاری» به مردم عرضه می شود. مردمی که خود مزاری را در طول سالیان دراز شناخته اند، این فارمول های جدید را با شک و تردید نگاه می کنند اما بر عکس، دشمنان «مزاری» با استفاده از این فرصت نه تنها پیروان که حتی خود «مزاری» را با همین حربه که مدعیان طرفداری از خط رهبری به دست آنها داده، می کوبند و محکوم می کنند!

فریادهای طرفداران از یک جناح و مخالفت با جناح دیگر آن تحت پوشش اسلام وحدت جامعه شیعه، خیزش مرموزانه و تفرقه افکنانه ای است که از سوی دشمنان مزاری سرداده می شود. هیهات که مدعیان طرفداری از «مزاری» با متهم کردن همدیگر سوژه های باب میل در اختیار آنها قرار می دهند، ما با درک این واقعیت تلخ که روزی طرفداری از مزاری خود معضله ای در راه شناخت راه و هدف «مزاری» نشود در همان ماه های اول بعد از شهادت ایشان داد زدیم که:

«بر پیروان راستین خط «مزاری» بزرگ لازم و ضروری است که «مزاری» فکری را به جهانیان معرفی کنند، «مزاری» سیاسی ـ نظامی خود در طول سه سال مقاومت در غرب کابل معرفی شده است. ولی مزاری فکری هنوز برای خیلی ها شناخته شده نیست که باید شناسانده شود، زیرا فکر «مزاری بزرگ» می تواند جامعه عقب نگهداشته شده مارا از بحران فکری نجات بخشد.»[۱]

ما بارها گفته ایم، باز هم تکرار می کنیم برخی افراد روز شمار حوادث و وقایع به نفع خوداند، اگر پدیده ها به نفع کسی و گروهی بچرخد، اینها هزاران خوبی و محسنات مادرزادی برای طرف می تراشند، امّا به محض رویکرد حوادث باز اینهایند که با بوق و کرنا شعار می دهند که ما پلیدی و زشتی طرف را قبل از آنکه از مادر متولد شوند! می شناختیم و کسی به حرف ما گوش نمی داد! در حالیکه واقعیت غیر از این است نه خوب به تمام معنی وجود دارد و نه بد مطلق که هر دو نسبی اند، منتها ما در برداشت های خود دچار افراط و تفریط می شویم روی این اصل ما در یادنامه «گاوسوار» نوشتیم که:

«در عصر انقلاب، بازسازی و بازشناسی شخصیت های ملی ـ مذهبی بر اساس فارمول های نفی و اثبات آغاز گردید که پیامد آن همان افراط کاری و تفریط نگری است که در تمامی نشریات آن دوره و کم و بیش در نشریات فعلی قوارۀ خود را به نمایش گذاشته است. به این معنی که ما دوست بد و دشمن خوب نداریم و کسی را که به عنوان رهبر، پیشوا و حتی هم گروه پذیرفته ایم، در وجود او جز پاکی، صداقت، اخلاص، فداکاری، شجاعت، شهامت و وطن دوستی… نمی یابیم و بر عکس وجود شخصیت های مورد غضب را مملو از خیانت، توطئه، کذب، دورویی، امتیاز طلبی، انحصار طلبی و آنچه افعال شنیع است، می بینیم.در صورتی که واقعیت غیر از این است، یعنی: نه شخصیت محبوب تمامی محسنات را دارا بوده و از زشتیها بری است و نه هم شخصیت منفور و مبغوض عاری از تمامی خوبی ها و ارزش ها. بلکه هر دو دارای نقاط مثبت و منفی اند که متأسفانه چشم ما فقط خوبی های دوست و بدی های طرف مخالف را می بیند».[۲]

حقیقت این است که بحران فکری از همان آغاز شهادت بابه «مزاری» زمانی که هنوز تابوت پیکر آن بزرگ مرد تاریخ وطن در شورای ولایتی حزب وحدت اسلامی در مزار شریف قرار داشت و مردم دسته دسته، گروه گروه آمده ادای احترام می کردند، شروع شد ـ زیرا شخصیت ها هر کدام نظریات خود را ارائه می داند عامل و انگیزه های شهادت رهبر شهید یکی از مسائلی بود که هر تحلیل گری روی آن بحث می کرد. با این که مجری طرح طالبان معرفی می شد، ولی دست های دیگری نیز در این قضیه دخالت داده می شد که متأسفانه هرگز روشن نشد! ولی یک چیز کاملاً روشن بود که بحران فکری در جامعه شیعی افغانستان صرفاً بار سیاسی دارد نه فکری و ایدئولوژیکی و این هم ریشه چندین ساله داشت، حداقل عمری به درازای عمر انقلاب اسلامی!

گفتیم تاریخ در قضاوت خود بی رحم است و از هیچ تهدید و فشاری هم ابا ندارد، بلکه تمامی پدیده ها را چه خوب و چه بد در دل خود ضبط می کند. این جاست که اگر ضعف های کنونی جامعه شیعه افغانستان را ما بیان نکنیم و از پیامد قضایا بترسیم بدون شک تاریخ این کار را انجام خواهد داد! و روی یکایک پدیده ها که وحدت شیعه ها را از هم پاشیده و غرب کابل را صحنه آتش و خون ساخت و سرانجام به اسارت و شهادت رهبری هزاره های شیعه و شیعیان نزدیک به هزاره منتهی شد، بحث خواهد کرد. ولی این نکته را باید اشاره کرد که بحران فکری در جامعه شیعه از آغاز انقلاب وجود داشت و این ضعف، صف بندی های را بوجود آورد. کسی که بیش از همه این معضله را درک نموده و خطرات احتمالی آن را گوشزد می نمود، بابه «مزاری» یکی از طرفداران سر سخت ولایت فقیه و امام خمینی(ره) بود، منتهی نظر به شرایط افغانستان و در محاصره بودن شیعه ها، او نظریات اصلاح گرایانه و مصلحت جویانه برای دو طرف ارائه می داد که متأسفانه پذیرفته نشد! او رهبری امام خمینی را با دل و جان قبول داشت و در این باره می گفت:

«در گوشۀ از این جهان یک جمهوری اسلامی بوجود آمده و یک حکومت اسلامی روی کار است. ملت های مسلمان تحت قیادت این رهبری به پاخیزند و اسلام را گسترش دهند و با مبارزه و پشت کار حکومت های غیر اسلامی را ساقط ساخته، امت واحده اسلامی تشکیل دهند». [۳]

با اینکه ایشان رهبری امام خمینی(ره) و جانب داری از نظام جمهوری اسلامی را یک امر ضروری می دانست، ولی از عمل کرد برخی از سیاستمداران ایرانی نیز به شدت ناراضی بود و طرح های آنها را در مورد افغانستان ناقص می دانست. لذاست که در شناخت «مزاری بزرگ» هر گاه تمامی ابعاد زندگی سیاسی ـ فکری او را در نظر نگیریم، گمراه خواهیم شد! چنانچه برخی از شخصیت ها و نهادهای مدعی طرفدارای از «مزاری» به این مرض گرفتار شدند. آنها با علم کردن یک یا دو ویژگی شخصیت استاد به نتایجی رسیدند که فقط برای خودشان قابل قبول است و همین امر باعث درگیری هایی در جمع شده است. در حالی که بابه «مزاری» یک شخصیت نسبتاً جامع الکمالات و جامع خصایص بود که به گوشه ای از آن اشاره می کنیم:

بخش اول

استاد «مزاری» کی بود و در شرایطی رشد نمود؟

استاد «مزاری» فرزند حاج خداداد یکی از موسفیدان بانفوذ و مذهبی نانوایی چهار کنت بود که از ترس و یا احترام او کسی جرأت نداشت ـ در قریه موسیقی بشنود و یا قمار بزند ـ و همه از او چشم می زدند و به اصطلاح حساب می بردند. «مزاری» بزرگ در خانه چنین شخصیت سخت گیر و با وقار دوران کودکی را پشت سر گذاشت و در سر دسترخوان چنین شخصیتی بزرگ شد و از کودکی با شخصیت های با نفوذ منطقه آشنایی یافت. مذهب و اقتدار دو مقوله ای بود که «مزاری» از کودکی به طور طبیعی با آن آشنایی پیدا کرد و انس گرفت.

علاوه بر محیط خانواده، محیط ده و اطراف نیز رنگ و بوی مذهب و نظام طبقاتی روستایی را به نمایش می گذاشت، زیرا مدرسه دینی «چهار محله» در قریه نانوایی بود که اقتدار روحانیت و بزرگان منطقه را توأماً نشان می داد و طلاب از همان ابتدای ورود به مدرسه متوجه این حقیقت می شدند که برای ادامه تحصیل کسب رضایت هر دو جناح حاکم لازم و ضروری می باشد.این جاست که در چهار کنت دو منصب خانی و ملایی گاهی در یک شخص جمع می شد که نمونه کامل آن ملا دین محمد خان، خان چهار کنت و رییس حرکت اسلامی در منطقه است!

استاد «مزاری» در چنین محیطی رشد نمود که هر چه بزرگان قوم می گفتند بدون چون و چرا اجرا می شد و خود داستان های جالبی از اقتدار خوانین نقل می نمود و بر ساده لوحی مردم عوام که از آنها اطاعت می کردند افسوس می خورد. او با پدیده مذهب مداری و خان سالاری محیط کاملاً آگاهی داشت و ریشه های بدبختی جامعه را در شرایط حاد مبارزه نابودی عوامل استعمار می دانست، چنانچه خود درباره عوامل جنگ های داخلی چهار کنت می گفت:

«ما اسناد و مدارک فراوان داریم که افراد پدر وطن و دولتی ها به سراغ گروه های بی در و پیکر می رفتند که نه معیار اسلامی در آن بود و نه تشکیلاتی داشتند و فقط به نام اسلامی بودند. به طور مثال: در نواحی شمال می توان از چهره هایی چون حاجی غلام محمد خان چمتال نام برد که هم ولسوال دولت بودند و هم کارت حرکت اسلامی را توزیع می کرد، هم به مجاهدین حرکت خط راهداری می داد و هم به دولتی ها. وقتی هم از سوی مجاهدین زخمی شد و پای او نیاز به عمل جراحی یافت، در روسیه جراحی و تداوی شد و دوباره به همان سمت قبلی یعنی ولسوالی دولت و نمایندگی حرکت در چمتال مقرر گردید. چهره دیگر حاجی رسول داد «پسر توره برتو» است که هم کارت خلقی داشت و دایم در جلسات رژیم کابل شرکت می کرد و هم نماینده حرکت اسلامی در مزار شریف بود. حاجی غلام حسین خان علی چوپان عضو جبهه ملی پدر وطن، وقتی ضابطی از سوی حزب و یا جمعیت اسیر می گردد، او به چهار کنت می آید واسطه می شود تا این مزدور روسیه آزاد گردد. اینها همه عواملی بودند که دست به دست هم داده تیشه به ریشه اسلام و انقلاب زدند…»[۴]

از گفته های بالا چنین بر می آید که محیط خان سالاری چهار کنت، اثرات ناخوشایندی بر روحیه استاد بر جا گذاشته بود که همچنان روحیه خان ستیزی را در او تقویت می کرد و این روحیه تا آغاز تشکیل حزب وحدت به قوت خود باقی ماند. روی این اصل در آغاز تشکیل سازمان نصر و در اوایل انقلاب هیچ خان و اربابی جرأت نکرد که به این گروه جذب شود و یا او را جذب نکردند! اگر احیاناً وابستگانی از خوانین در این جریان ارتباط پیدا کردند، در ظاهر بیشتر از دیگران شعار خان ستیزی سر می دادند. بنابراین استاد «مزاری» در آغاز مبارزه یک شخصیت خان ستیز و دشمن اشرافیت بود و از نگاه زندگی هم ساده می زیست و لباس کهنه و معمولی می پوشید. و این ساده زیستی را تا پایان عمر به طور نسبی ادامه داد. هر چند که بعدها تعدادی تلاش نمودند که تحت پوشش رسومات بین المللی جهان وضع زندگی او را به عنوان یک رهبر و پیشوای جامعه تغییر دهند، امّا او با حفظ همان لباس هزارگی شکوه و عظمت مردم خود را توام با وقار خویش حفظ نمود.

خمیر مایه افکار سیاسی رهبر شهید از کجا بود؟

دومین عاملی که بر روحیه انسان ها اثر می گذارد و سر نوشت او را رقم می زند، محیط مدرسه و افکار استادان است که گاهی همراه با محیط خانواده و اطراف و گاهی هم در تضاد با محیط خانواده و ده (و یا شهر) مسیر زندگی انسان را مشخص می کند. تا جایی که از تحقیقات بر می آید، محیط چهار کنت و مدرسه نانوایی از کدام بار فکری و تشکیلاتی قوی بر خوردار نبوده که استاد شهید از جوّ آن متأثر شده باشد، مگر اینکه جرقه دیدار بلخی بزرگ را به حساب مدرسه و محیط آنجا بگذاریم، اینجاست که خود استاد شهید می گفت:

«چند روزی که بلخی در قریه ما و در مهمان خانه ما بود از صحبت های او خیلی چیزها یاد گرفتم، بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می کرد.من به دستور و تشویق بلخی به عسکری رفتم و او برای من می گفت: اگر ملا می شوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان می شوی باید واعظ و خطیب شوی و اگر سیاست مدار می شوی باید رئیس و وزیر شوی نه مأمور و…»[۵]

بنابراین، خمیر مایه فکری ـ سیاسی رهبر شهید، ملهم از افکار مبارزاتی علامه شهید بلخی بنیان گذار نهضت اسلامی افغانستان می باشد، زیرا: پس از دیدار با بلخی،تحولات بزرگی بر روحیه «مزاری جوان» ایجاد می شود که علیرغم ممانعت های خانواده و دوستان اورا به سوی عسکری می کشاند و در قشله های عسکری علاوه بر محرومیت ملت خود با دهها نوع تبعیض و ستم عمومی آشنا می گردد که خود داستان های دلخراشی از این دوره نقل می کرد. اما با در نظر داشتن فاکتور بالا مبنی بر اینکه افکار «استاد مزاری» ملهم از افکار مبارزاتی شهید علامه بلخی بود، این سوال به وجود می آید که چگونه تفاوتی در شیوه بیان و عمل این دو شخصیت ملی به چشم می خورد؟

واضح و روشن است که مبارزه شهید علامه بلخی نظر به شرایط زمانی خودیک مبارزه ملی ـ اسلامی بود، این واقعیت، هم از شناخت عناصر تشکیل دهنده گروه براندازی نظام و هم از جوّ فکری آن زمان کاملاً روشن می گردد. زیرا در جمع یاران بلخی ـ گروه بر اندازی نظام شاهی اواخر سال ۱۳۲۸ کابل ـ اقشار مختلف و یا عناصر با افکار و اندیشه های متفاوت حضور داشتند. از ابراهیم خان گاو سوار بی سواد گرفته تا خواجه محمد نعیم قومندان امنیه کابل و خوانین دیگر که جز مسائل ملی و منافع مشترک اقتداری دیگر وجه اشتراکی در بینشان نیست، در لیست یاران بلخی آمده است. گذشته از آن، شرایط زمانی هم در افغانستان آن روز پنج نوع افکار را عرضه کرده بود که ما قبلاً در یک مقاله به آن اشاره کردیم که:

در دور دوم تحولات فکری (عصر شاه محمود) گذشته از تفکر سیاسی خود دربار پنج جریان فکری دیگر (وطن ملی گرای دموکراسی خواه، ویش زلمیان ملی گرای دموکراتیک ملهم از خط مسکو، ندای خلق ملی گرای دموکراتیک ملهم از خط پکن، ارشاد ملی گرای ملهم از فکر و اندیشه حاکم در حوزات علمیه نجف و مشهد و حزب الله ملی گرای ملهم از فکر و اندیشه اسلامی حوزات علمیه شبه قاره هند «دیوبند و علیگر») وارد صحنه شدند.[۶]

حقیقت این است که مبارزه علامه شهید بلخی یک مبارزه ملی ـ اسلامی بود که هدف آن سرنگونی رژیم ستم شاهی و ایجاد یک نظام جمهوری عنوان می شد که این هدف از شعارشان نیز پیداست، چنانچه می سرود که:

نور جمهوریت ای مقصود شرق ای یگانه طالع مسعود شرق

ظلمت مغرب زنورت منجلست بین به این تاریکی موجود شرق

داروی هر درد بی درمان تویی مرهمی بر جسم خون آلود شرق

داده دزدان بهر خود شاهی لقب در کف یغما است، هست و بود شرق

رفت در آتش خلیل زندگی کن رها از پنجۀ نمرود، شرق

جور جالوت است بر بیچارگان خیز، جمهوریت از داود شرق

این غزل نمایانگر خواست و اراده بلخی بزرگ از مبارزه علیه رژیم استبدادی ظاهر شاه است که به اثر نفوذ افراد مزدور در تشکیلات به شکست انجامید و هدف آن بر پای نظام جمهوریت بود که مصراع اخیر آن صریحاً به این موضوع اشاره دارد که تعدادی از نویسندگان و تحلیل گران را به اشتباه انداخته، زیر اینها مصداق جالوت ظاهر شاه را گرفته اند و مصداق داود، داود خان را. ازینرو آقایان حق شناس و مقصودی قیام ۲۹ حوت سال ۱۳۲۸ را بدون ذکر نام بلخی به داود خان نسبت داده اند که این نظریات هم در شناسنامه افغانستان (صفحه ۲۷۱) و هم در مجله سراج (شماره اول، بیگرافی علامه شهید بلخی) با استناد به مدارک خود آقای حق شناس رد شده است. اما گفتنی است که ابتکار جمهوری اسلامی مربوط به امام خمینی(ره) است و پیش از آن کسی با این خصوصیات طرحی ارایه نداده است و اگر هم داده شهرت آفاقی نیافته است. بنابراین جمهوریت مورد نظر بلخی یک جمهوری ملی ـ اسلامی بود نه اسلامی خالص.

اینجاست که محصول خمیر مایه فکری بلخی بزرگ، در مزاری جوان، عین همان محصول اصلی نیست، بلکه نظر به محیط بعدی و یافته های دوران هجرت، تغییراتی در شکل و محتوای آن به وجود آید. بدین معنی که «مزاری» سازمان نصر یک «مزاری» صد در صد اسلامی که ذره ای از مسائل ملی گرایی و قومی در او وجود نداشت و خود می گفت:

«یکی از اهداف ما در طرح وحدت، تشکیل امت واحده اسلامی است، زیرا همگان می دانیم که استکبار جهانی برای ضربه زدن به اسلام و تضعیف مسلمانان مسأله ملی گرایی را در جوامع مسلمین به وجود آورده اند تا با پارچه پارچه کردن امت اسلام، بهتر به مقاصد شوم شان نایل آیند.

لذا هر گروه و حزبی که به اساس خط ملیت و ملی گرایی وارد میدان شود و وحدت اسلامی، امت واحد اسلامی و رهبری واحد اسلامی را قبول نداشته باشد! ما با ایشان طرح وحدت نداریم و چنین گروه هایی در بین ملت مسلمان جا نداشته و نخواهد داشت…»[۷]

این مطلب که استاد «مزاری» مخالف ملی گرایی بود، یک واقعیت انکار ناپذیر است، اسناد و مدارک فراوانی از جمله نوارهای درسی، سخنرانی و غیره موجود است که حکایت از مخالفت شان با ملی گرایی دارد. آنچه در جلسات عمومی و خصوصی القا می نمود همان مبارزه ناب اسلامی بود که حتی مرز هم نمی شناخت و بارها می گفت: اگر روزی جمهوری اسلامی به خطر مواجه شود برای ما واجب است که مسایل افغانستان را کنار گذاشته از این نظام دفاع کنیم. با اینکه خمیر مایه مبارزه را از پیشتاز مبارزه ملی ـ اسلامی کسب نموده بود، ولی خود در بند مبارزه ملی و ملی گرایی نشد. این ادعای من نیست که بسیاری از صاحب نظران نیز همین عقیده را دارند. از جمله استاد دانش یکی از نظریه پردازان افغانستان در این باره می گوید:

«من تقریباً در طول ۱۶ یا ۱۷ سال آشنایی و تماس و ارتباط مستقیم و غیر مستقیم با ایشان و با اینکه در بسیاری اوقات ان بحث ها پیش می آمد و از ایشان نظر می خواستیم، حتی یکبار هم بخاطر ندارم که از ایشان سخنی شنیده باشم که از آن بوی قومیت و ناسیونالیزم هزارگی به معنای نژاد گرایی آن استشمام شود و اصولاً مخالفت و مبارزه با ملی گرایی و نژاد گرایی یکی از مشخصه های بارز تفکر ایشان بود که همیشه هم آن را مطرح می کرد…»[۸]

با این دید، استاد «مزاری» هیچ رابطه ای با ملی گرایی و نژاد گرایی نداشت که امروزه بعضی از دشمنان علم می کنند ویا تعدادی از دوستان شعار می دهند! اینکه تعدادی از طرفداران موضع گیری ها و سخنرانی های دوران پیروزی را ملاک نظریه خود قرار داده اند، مسأله دیگری است که در جایش بحث خواهد شد. اما دلیل عمده ما بر مخالفت ایشان با ملی گرایی این است که درباره انقلاب فلسطین می گفت:

«ما روی عرفات بحث نداریم، مسأله در این است که کل مبارزین فلسطین در مبارزه خود مسأله عربیت را مطرح می کند که این خیلی زشت و مزخرف است. یکی از طرح های استعماری این بوده که در کشور های اسلامی مسأله ملیت را مطرح سازند و فلسطینی ها نیزاین شعار استعماری را سر می دهند، در حالی که یک میلیارد مسلمان قلبشان برای فلسطین می تپد ولی باز هم مبارزین فلسطین گاهی عربیت و گاهی حکومت غیر مذهبی را به زبان می آورند… اگر فلسطینی ها در مبارزاتشان تجدید نظر نکنند هرگز پیروز نخواهند شد.»[۹]

 

رهبر شهید در چه محیطی به رشد فکری رسید؟

قبلاً اشاره شد که جرقه های اولیه شورشگری و روش های انقلابی توسط شهید علامه بلخی بر دل و جان استاد شهید زده شد و استاد شهید در آن شرایط (بین سال های ۴۳ تا ۴۷ که بلخی از زندان رها شده به شهادت رسید) دوران جوانی را پشت سر می گذاشت (۱۷ تا ۲۱ سالگی) سالهایی که می تواند انسان را در ماجراهای بزرگ سوق دهد و سیر زندگی او را عوض کند. لذاست که دیدار زودگذر بلخی بزرگ، «مزاری» جوان را در عطش یادگیری و آموزش فنون مبارزه قرار می دهد و طبیعی بود که این نیاز در داخل کشور نظر به شرایط آن روز که رژیم ستم شاهی سیطرۀ شوم خود را در سراسر کشور گسترده بود امکان پذیر نبود، بنابراین او در سال ۱۳۵۱هـ ش پس از انجام دوره سربازی (در ولایت افغان نشین پکتیا) برای ادامه تحصیل رهسپار خارج گردید. خود در این باره می گویند:

«در سال ش۱۳۵۰ از عسکری ترخیص شدم و راهی منطقه شدم، بیشتر از ۵-۶ماه در منطقه نماندم ـ چون اوایل بهار سال ۱۳۵۱ پاسپورت گرفتم و برای ادامه تحصیل عازم خارج شدم. علاقه فراوانی داشتم که در قم درس بخوانم ولی با آنهم یکبار رفتم نجف و کربلا زیارت و سپس بر گشتم قم.»[۱۰]

انتخاب قم برای تحصیل، یک امر اتفاقی نبود بلکه یک قضیه انتخابی بود و این احتمال وجود دارد که استاد قبل از سفر به خارج از تحولات ایران و جهان اسلام کاملاً آگاهی داشته که قم کانون مبارزات اسلامی را نسبت به نجف ترجیح می دهند! در حالی که در آن شرایط اغلب طلاب افغانستانی در نجف می رفتند.

«علت انتخاب قم از سوی استاد آن طوری که همیشه یاد آوری می کرد این بود که قم تنها محل تحصیل درسهای رایج حوزه ای نبود، بلکه علاوه بر آن، قم و محیط تحصیلی آن کانون مهم مبارزات مخفی نیز به حساب می آمد و این جنبه، جذبه خاصی را برای استاد شهید در آن زمان به وجود آورده بود.»[۱۱]

زمانی که استاد شهید پا به قم می گذارد بیشتر از ۲۵ سال سن ندارد، این سن برای رشد استعداد های فکری کاملاً مساعد است، داشته های گذشته (از اثر دیدار با بلخی) با یافته های جدید (به اثر دیدار با امام خمینی(ره) و یاران نزدیک او) از «مزاری» پرشور و انقلابی، یک مرد فعال و نا آرام می سازد که در ضمن درس و بحث حوزه، به مطالعات گسترده پیرامون اوضاع سیاسی ـ تاریخی کشور می پردازد که طرح این فعالیت ها در ویژه نامه سراج درج است.

نکته جالبی که در این برهه از زندگی استاد به چشم می خورد، همان شیفتگی و عشق ایشان به شخص امام(ره) و خط فکری اوست. استاد «مزاری» تمامی گم شده خویش را در وجود امام خمینی(ره) می یابد و در راه امام (ره) فداکاری ها و از خودگذشتگی ها نشان می دهد که از شگفتی های زندگی سیاسی ایشان محسوب می گردد.

او در عین بزرگی، یکی از فرزندان صدیق امام خمینی و یکی از سربازان از جان گذشته انقلاب اسلامی بود، شاهد زنده این ادعا آثار شکنجه های ساواک شاه ایران بر گونه های او بود که تا آخر عمر با خود داشت و خود می گفت:

«روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند به امید اینکه یک آخ بگویم ولی تا آخر چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک طلبه افغانی را خرد نتوانند.»[۱۲]

علاوه بر شکنجه ساواک بخاطر همکاری ایشان با مبارزین مسلمان ایرانی و کشف کتب و اعلامیه های انقلابیون ده ها سند و مدرک دیگری دال بر ارتباط شان با امام خمینی(ره) و انقلابیون آنروزی ایران موجود است که یکی از آنها وکالت خط رسمی ایشان از سوی امام خمینی(ره) در مورد وجوهات افغانستان و مصرف آن در جبهات جنگ علیه رژیم طرفدار روس و متجاوزین روسی می باشد.

«این مطلب را از آن جهت تذکر دادم که در شرایط کنونی نظر به وضعیت سیاسی کشور و منطقه تلاش می شود تا وانمود گردد که استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و شخصیت های رهبری آن در ارتباط نبوده است ـ به اصطلاح یک نوع تفکر جدا اندیشی تبلیغ و ترویج گردد ـ اما واقعیت این بوده و هست که استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و شخصیت های انقلابی آن در ارتباط بوده و این ارتباط یک ارتباط فکری بود نه ارتباط سیاسی صرف که با تحولات سیاسی از بین برود.»[۱۳]

بنابراین، بدون مبالغه می توان گفت: استعداد فکری استاد شهید در این دوره به رشد و شکوفایی خود رسید که آثار آن در مبارزه سیاسی ـ فکری سازمان نصر کاملا روشن است. اما گفتنی است که ایشان در ارتباط با انقلاب اسلامی و رهبری آن یک عنصر فعال، پیشنهاد دهنده و طراح بود، نه عنصر منفعل و صرفاً حرف شنو. شاهد زنده ما نامه هایی است که از ایشان به مسولان و یا از مسئولان به ایشان رد و بدل شده است.

بخش دوم

رهبر شهید، مبارزه را روی چه اندیشه و معیاری شروع کرد؟

یکی از اصلی ترین محورهای مبارزه، بانی فکری سران و پیش قراولان مبارزه می باشد و این محور به اندازه مهم است که مبارزه را جهت می دهد. توانمندی وضعف یک مبارزه و مبارز به قوت و ضعف این موتور بستگی دارد که از چه باری برخوردار است. روی این اصل می توان مبارزات فکری ـ سیاسی استاد شهید را بر اساس شرایط زمانی به دسته های زیر تقسیم کرد:

الف ـ مبارزات قبل از سازمان نصر:

گفتیم جرقه که در قلب و مغز استاد شهید به اثر دیدار بلخی بزرگ وارد شد با شهادت بلخی نه تنها خاموش نگردید که به آتش فشانی مبدل گشت و مزاری جوان را واداشت تا جهت تحقق اهداف مرشد خود تشکیلاتی را ایجاد نماید که از آن بنام حزب حسینی یاد می گردد. هنوز برایم روشن نیست که در این تشکیلات نقش استاد در چه حدی بوده است، آیا نقش رهبری داشته و یا صرفاً یکی از اعضای فعال آن به شمار می رفته است؟ فقط اساسنامه حزب حسینی را بین ورق پاره های خود استاد یافتم که تاریخ تحریر آن ۲۲/۳/۱۳۵۳ می باشد که از آن در شناسنامه احزاب نقل شده علاقمندان می توانند به صفحه ۲۳۶ آن کتاب مراجعه کنند.

آنچه از اساسنامه حزب حسینی بر می آید این است که مبنا و اساس مبارزه سیاسی استاد شهید یک مبارزه فکری ـ اسلامی بوده و حتی در آن روزگاری که هنوز انقلاب اسلامی ایران به پیروزی نرسیده بود و هنوز الگوی حکومت اسلامی در جهان معاصر وجود نداشت، استاد شهید شعار ایجاد و برپای حکومت اسلامی را سر می داد نه حکومت دیگر. این مطلب نشانگر آن است که استاد و یاران او از همان ابتدای مبارزه، اسلام و قرآن را اساس فعالیت های فکری ـ تشکیلاتی خود قرار داده و در راه تحقق آن کوشیده اند.

ب ـ مبارزات استاد شهید در قالب سازمان نصر:

سازمان نصر از نگاه زمانی و مکانی نسبت به حزب حسینی در شرایط بهتری تشکیل شد ـ هر چند که از نگاه داخلی بحران کودتاهای روسی اوضاع را آشفته ساخته بود، ولی از نگاه بیرونی و بستری که سازمان در محیط آن شکل گرفت، وضع نسبتاً برای مبارزه مساعد بود ـ لذا فرصت فکر کردن و الگو برای حکومت آینده بوجود آمد. اینجاست که مرامنامه سازمان نصر طوری ترتیب و تدوین شد که از آن بوی یک مرامنامه صد در صد اسلامی و مکتبی استشمام می گردد که در آن شرایط به آن افتخار می شد! و در قسمتی از آن اشاره می کنیم:

(«هدف» و «استراتژی» ما حرکت بر شیوه انبیا و امامان معصوم(ع) است که ماهیت وشکل مبارزاتی سازمان بر ان پایه ها استوار و بر آن شیوه حرکت می نماید… و باید دانست که تشکیل حکومت اسلامی تنها هدف نهایی نیست، بلکه هدف نهایی رسیدن انسان به قله فلاح و رستگاری است…»[۱۴]

با این حساب ما سازمان نصر را یک تشکیلات صد در صد اسلامی می دانستیم و استاد مزاری را یکی از بنیانگذاران آن. لذا در اولین سالگرد شهادت ایشان نوشتیم که:

شناخت من از سازمان نصر، شناخت استاد «مزاری» بود، به این معنی که ما او را در سازمان نصر و سازمان نصر را در او یافتیم. و به عبارت دیگر او را در سازمان نصر و سازمان نصر را در خط امام(ره) دیدیم و هر یک از اینها در دیگری خلاصه می شد ـ البته بر داشت و شناخت من از استاد، سازمان نصر و خط امام(ره) این بوده و هست ـ ممکن است این حرف را خیلی ها قبول نداشته باشند، ولی ما چنین برداشتی داشتیم و داریم.[۱۵]

به اعتراف دوست و دشمن استاد «مزاری» سازمان نصر یک شخصیت مکتبی و خط امامی بود و بخاطر این اندیشه و عملکرد مورد هجوم خودی و بیگانه قرار داشت ـ اسناد زیادی در این باره وجود دارد ـ ولی او بی اعتنا به اتهامات فریاد می زد که:

«ما مکرر مواضع سازمان را اعلام داشته ایم و آن معیار اعلام شده مورد توافق تمامی اعضای سازمان است، زیرا معیار عام بوده هم مورد قبول برادران اهل سنت است و هم مورد قبول برادران اهل تشیع… معیار سه گانه برای وحدت اعلام شده عبارت اند از:

۱٫ اسلامی بودن گروه ها…

۲٫ استقلال گروه…

۳٫ تشکیل امت واحده اسلامی… لذا هر گروه و حزبی که بر اساس خط ملیت و ملی گرایی وارد میدان شود و وحدت اسلامی، امت واحد اسلامی و رهبری واحد اسلامی را قبول نداشته باشد، ما با ایشان طرح وحدت نداریم و چنین گروه هایی در بین ملت مسلمان جا نداشته و نخواهد داشت…»[۱۶]

بنابر محورهای فوق، شکی باقی نمی ماند که مفکوره و معیار مبارزه استاد شهید در سازمان نصر یک مفکوره اسلامی مبتنی بر اطاعت از خط رهبری جهانی امام خمینی(ره) می باشد و خود در این باره می گفت:

«در گوشه از این جهان یک جمهوری اسلامی بوجود آمده و یک حکومت اسلامی رویکار است، ملت های مسلمان تحت قیادت این رهبری به پا خیزند و اسلام را گسترش دهند و با مبارزه و پشتکار حکومت های غیر اسلامی را ساقط ساخته، امت واحده اسلامی تشکیل دهند.»[۱۷]

ج ـ مبارزه استاد شهید در قالب حزب وحدت:

جالب ترین و در عین حال جنجالی ترین دوره زندگی سیاسی ـ فکری استاد شهید، همین دوران حزب وحدت و یا دوران نهایی زندگی مادی و سیاسی ایشان می باشد، زیرا در دو مرحله قبلی دوستان و دشمنان او مواضع شناخته شده و آشکاری دارند فقط در این مرحله است که تعدادی با سردادن شعارهای نامأنوس ابهاماتی ایجاد کرده اند که به گوشه های از این نظراتی اشاه می کنیم. تعدادی مدعی اند که استاد مزاری حزب وحدت همان بابۀ «مزاری» دوران نصر بود و از وحدت وسیله برای تقویت گروه خود ساخته بود! و تعدادی هم مدعیند که استاد «مزاری» در حزب وحدت بخصوص پس از حادثه ۲۳ سنبله ۷۳ ایدئولوژی عوض کرد و یک شخصیت ملی گرا شد. ما مدعی هستیم که استاد «مزاری» حزب وحدت نه استاد «مزاری» نصر بود و نه هم ایدئولوژی عوض کرد. در زیر با استناد به گفته های خود رهبر شهید ادعای دو تیپ را رد نموده، نظر سوم را به معرفی قضاوت قرار می دهیم:

 

۱٫ آیا استاد مزاری حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر بود؟

تعدادی از شخصیت های گروهی که نظر به شرایط زمانی دست روی قرآن گذاشته احزاب قبلی را منحل و حزب وحدت اسلامی را بوجودآوردند، زمانی که خواسته های خود را و اهداف کسانی را از آنها حمایت می کردند در حزب وحدت عملی نیافتند، در صدد شدند تا دوباره گروه های قبلی را زنده سازند و برای توجیه این عمل این شایعه را راه انداختند که استاد «مزاری» در حزب وحدت همان فعالیت های گروهی نصر را انجام می دهند امروز هم تعدادی حزب وحدت طرفدار استاد مزاری را سازمان نصر معرفی می کنند ـ اینها علاوه بر اینکه استاد مزاری را متهم به نصر گرایی می نموند مارک ملی گرایی و قوم گرایی نیز بر ایشان می چسپاندند.

اگر قضایا درست بررسی گردیده و نظریات از نگاه علمی تجزیه و تحلیل شود، پوچی و بی اساسی این نظریات بر همگان روشن خواهد شد. چرا که ادعای دوگونه اینها بر اساس فرضیات خود شان باطل است. بطور مثال اگر «مزاری» حزب وحدت همان مزاری سازمان نصر باشد! ادعای ملی گرایی و هزاره گرایی نادرست است، چرا تاکنون هیچ عاقلی ادعا نکرده که مزاری سازمان نصر یک مزاری مکتبی و خط امامی نبود. پس این ادعا نمی تواند، جنبه علمی به خود بگیرد و صرفاً یک ادعای غرض آلود سیاسی می تواند به حساب آید. گذشته از آن، اینها مدعیند که «مزاری» حزب وحدت ملی گرا و هزاره گرا شده بود! اگر این ادعا درست باشد، پس «مزاری» حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر نیست که آنروز او را بخاطر حمایت از ولایت فقیه قبول نداشتند و امروز بخاطر دوری از آن!

در حقیقت، اتهام گروهی بودن و یا ملی گرایی دو مقوله از یک طرح فرار از واقعیت بود که تعدادی به خاطر خود خواهی تحمل بزرگ شدن و بزرگ بودن «مزاری» را نداشتند. در این قضیه تا حدودی دستهای بیگانه در قالب خودی نیز دخالت داشت و دارد!

 

۲٫ آیا استاد «مزاری» پس از حادثه ۲۳ سنبله ۷۳ ایدئولوژی عوض کرد؟

در این واقعیت شکی نیست که پس از حضور استاد «مزاری» در غرب کابل، گروه ها واقشار مختلف مردم با اودر ارتباط شدند که اکثراً قبل از تشکیلات حزب وحدت مورد قبول استاد مزاری نبودند ـ چنانچه احزاب مجاهدین هم نظر به گرایشات خود برخی شان نمی توانست در قالب وحدت قرار گیرد ـ حالا چه تحولاتی رخ داد که همه یکی شدند، باشد برای بعد. ولی این مسأله که تعدادی با یافتن کوره راه توجیه اعمال گذشته خود با استفاده از نام و عنوان استاد «مزاری» پس از شهادت شان در صدد تقویت مرام و اهداف قبلی خود بر آمدند، نیز قابل چشم پوشی نیست. اینها فقط یک برهه از زندگی استاد شهید را در نظر گرفته، پیرامون آن به بحث و بررسی پرداختند، زمانی که به بن بست ایدئولوژیکی گرفتار شدند بخاطر رهایی خود از این مهلکه مدعی شدند که استاد «مزاری» خود ایدئولوژی عوض کرده بود.

این تهمت که از سوی به اصطلاح طرفداران استاد «مزاری» به ایشان نسبت داده می شد به مراتب از دو اتهام قبلی خطرناک تر و کشنده تر بود، تا جایی که عکس العمل های شدیدی را بوجود آورد و سوژه هایی دست اول در اختیار دشمنان و رقبای «مزاری» بزرگ قرار داد که با استفاده از آن خط فکری رهبر شهید را زیر سوال بردند. متأسفانه این دو گروه یکی تحت عنوان دشمنی و رقیب و دیگری تحت پوشش دوست و راهرو رهبر شهید افواهاتی را راه انداختند که نتیجه هر دوئ یکی است و آن سردرگمی مردم و استفاده دشمنان مردم از این وضع بود.

ما از این مدعیان تفسیر ایدئولوژی در خواست می نمایم که برای اثبات اتهام خود علیه رهبر شهید حتی یک سند از قول خود رهبر شهید ارائه دهند که بر اساس اصل نوار گفته خود ایشان باشد نه ادعای تحلیلی و افواهی! استاد شهید در آخرین سخنرانی خود که در حقیقت وصیتنامه سیاسی ـ فکری شان محسوب می گردد رسماً اعلام می دارند که:

«حالا هم برای شما می گویم که شما دو چیز را اینجا مدنظر بگیرید:

ـ یکی توجه به خدا داشته باشید، که خدا از همه قوی است، هیچکس در مقابل قدرت او قدرت نیست، این یک مساله است.

ـ یک مساله هم در این است که پیر، جوان، مرد، زن، کوچک، بزرگ متوجه باشید که در بین شما کس خیانت نکند. اگر خائن می آید تبلیغ می کند خلاف منافع شما، ایجاد وحشت می کند، ایجاد تشویش می کند، باید دستگیر بکنید و بیاورید که جزا بدهیم. این مساله است که اگر در این دو تا مساله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت، محروم شدید، صد سال دیگر وقت ضرورت دارد که شما در این موقعیت بیایید. متوجه این مساله باشید.»[۱۸]

در این دو نکته که فشرده مرام و اهداف استاد شهید از مبارزه سیاسی ـ فکری می تواند به حساب آید، هیچگونه نصری گری ـ ملی گرایی هزارگی و یا تغییر ایدئولوژی به چشم نمی خورد، بر عکس او از آغاز مبارزه خدا گفت و دم از اتحاد زد و تا اخیر هم با همین شعار اسیر دشمن شده به شهادت رسید.

 

۳٫ استاد «مزاری» حزب وحدت نه استاد سازمان نصر بود و نه هم ایدئولوژی عوض کرد!

ما عقیده داریم که استاد «مزاری» با در نظر داشت همان اعتقادات محکم مذهبی و آن عشق و ایمانی که به شخص امام(ره) و خط امام داشت، تا پای جان از دست نداد، بلکه نظر به شرایط کشور و تحولات سیاسی منطقه تغییراتی در تاکتیک مبارزه ایجاد نمودند نه اینکه از خط امام دست برداشته باشد. این حقیقت که او در حزب وحدت دیگر یک نصری نبود و صادقانه نصر را فدای وحدت کرد نه تنها نصری ها که دیگران هم اعتراف دارند و ازینرو تعدادی از نصری ها بارها به ایشان اعتراض می کردند که چرا شما نصر را رها کرده اید در حالی که دیگران گروه های خود را دارند. ایشان در جواب می گفتند: «ما قرآن کرده ایم که دیگر گروه های قبلی را زنده نسازیم و دنبال گروه نرویم.»

گذشته از این، یک سند دیگر که در زندگی نامه شهید حیدری ورسی آمده، این واقعیت را که استاد شهید نصری فکر نمی کرد ثابت می کند و آن سند این است که:

«تلاش های ایشان به قدری فراگیر و همه جانبه بودکه عده ای از باب حسادت اظهار می داشتند که آقای حیدری! شما می خواهید حزب وحدت را قبضه کنید!

بعضی رفته از آقای مزاری (دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان) گلایه کردند. ما با آقای حیدری هر شب در منزل استاد «مزاری» می رفتیم… یک شب رفتیم در منزل ایشان آقای استاد «مزاری» خنده کنان گفت: آقای حیدری! الان یک عده می خواهند دوباره احزاب سابق را زنده کنند ـ کسی را اسم برد که ـ فلانی آمده بود، پیش ما، گفت: استاد ما چند سال در سازمان نصر با شما کار کردیم، شما الان این اختیارات را به آقای حیدری داده اید! آقای حیدری گفت: استاد، شما در جواب آن چه گفتید؟

آقای مزاری: من گفتم شما همان فعالیت را که آقای حیدری می کند، انجام دهید، من این اختیارات و امکانات را در اختیار شما قرار می دهم.»[۱۹]

اما این واقعیت که استاد شهید در حزب وحدت تاکتیک مبارزه را عوض کرد، شکی نیست، علت این تغییر تاکتیک را خود چنین شرح می دهند:

«بهر حال شما در جریان قضیه هستید که برادرانی که در پیشاور نشسته بودند، گفتند که شیعه ها در افغانستان دو در صد یا سه درصد هستند و از کل رادیوها اعلان شد که شیعه دو درصد یا سه درصد هیچ حقی ندارد که در حکومت نقش داشته باشد و این حرف عقلایی است و غیر عقلایی نیست!

در اینجا بود که ما فکر کردیم پس ما که تا حالا در سر و صورت می زدیم که دولت در افغانستان تشکیل بدهیم و آن دولت وابسته نباشد، حکومت ناب اسلامی باشد! وقتی که ما در افغانستان موجودیت نداریم، این حرف بی خودیست. امروز از موجودیت خود در افغانستان دفاع کنیم، ما باید اول برای این برادران اثبات کنیم که ما در افغانستان هستیم و روی این مساله بود که حزب وحدت تشکیل شد.»[۲۰]

این گفته بطور آشکار تغییر تاکتیک را روشن می سازد که بر اساس شرایط زمانی اتخاذ شده و هیچ عاقل منصف بر آن اعتراض ندارد و این یکی از شاهکارهای سیاسی محسوب می شود در حالی که قبلاً استاد شهید وحدت بی معیار و بدون قید و شرط را قبول نداشت. قبل از تشکیل حزب وحدت استاد شهید برای تشکیل حزب وحدت و اتحاد گروه ها چند شرط داشت، ولی بخاطر مصلحت جامعه شیعه و احیای هویت این مردم از آن گذشت، ولی آقای محسنی رهبر حرکت اسلامی که قبل از تشکیل حزب وحدت اتحاد بدون قید و شرط می خواست با تشکیل حزب وحدت اول سه شراط گذاشت که پذیرفته شد، بعد شش شرط گذاشت و بعد هم ۹ شرط شد که در حزب وحدت نیامد! مشروح این شروط و موضع گیری ها موجود است که بخاطر طولانی شدن مقاله از درج آن صرف نظر شد.

استاد شهید نه تنها تغییر تاکتیک را در مبارزات شیعیان افغانستان که حتی در نهضت های اسلامی جهان نیز ضروری می دانست، چنانچه در یکی از دیدارهای خود با سید عباس موسوی رهبر حزب الله لبنان از او خواست که با کنار گذاشتن اختلافات گروه ها در لبنان وحدت ایجاد کند. ناگفته نماند که استاد شهید هم با در نظر داشت فعالیت های گسترده، طبعاً طبق فطرت بشری گاهی دچار اشتباهات می شده است، چون معصوم نبوده است که اشتباه نکند، ولی تغییر تاکتیک او در مبارزه به هیچ وجه دست بر داشتن از عقیده و آرمان خود نبود.

 

استاد شهید هدف از مبارزه را چگونه تصویر می نمود؟

او خواهان تشکیل حکومت اسلامی، آنهم حکومت جهانی اسلام تحت رهبری واحد بود و خود بارها این سوال را از شخصیت های مهم نهضت جهانی اسلام برای مجله حبل الله تهیه کرده پاسخ گرفته بود و خود می گفت:

«ما در نظر داریم یک امت واحده اسلامی در سراسر جهان اسلام بوجود بیاید و راه رسیدن به این هدف عالی همان هماهنگی نهضت ها و پیشتازان امت اسلامی است…

طبق مبانی اسلامی، اسلام یک امت واحد است و دارای رهبری واحده که همان اولی الامر باشد که در قرآن آمده، در شرایط اولی الامر از نظر فقه شیعه و سنی ـ اگر درست بررسی شود ـ چندان اختلافی نیست. گمان می کنم از مسلمانان پیدا نخواهد شد که به امت واحده اسلامی معتقد نباشد! در اسلام امت واحده است، رهبری هم یکی است…»[۲۱]

گذشته از دنیای اسلام که بیشتر به یک فرضیه می ماند در خود افغانستان هم هدف شان تشکیل حکومت اسلامی بود. و در این باره می گفت:

«نوع حکومت که خواست عامه مردم مسلمان افغانستان بوده باشد که همان حکومت اسلامی است، باید در داخل پیشاپیش زمینه سازی شود. هدف عمده مادر حال حاضر که می خواهیم به داخل برویم، ایجاد هماهنگی بین مجاهدین است تا روسها را بیرون کنیم، نفاق و شقاق را از بین برداریم.»[۲۲]

چنانچه همه شاهد بودیم که پس از سفر سال ۱۳۶۵ بداخل کشور، ایشان موفق شدند حزب وحدت را تشکیل دهند و تا حدودی از نفاق و شقاق هم جلوگیری شد. تا این مرحله هدف اصلی شان ایجاد یک حکومت ناب اسلامی بود، ولی در حزب وحدت طرح حکومت فدرال اسلامی را ارائه داد که در جایش بحث خواهد شد.

 

وسائل رسیدن به هدف در نزد استاد شهید چه بود؟

یکی از عواملی که مبارزه را از مسیر اصلی منحرف می سازد، استفاده از وسائل است، تضادی که در مبارزه مسلمان ها با مارکسیست ها بوجود می آید، روی همین موضوع است. مارکسیست ها معتقدند که هدف وسیله را توجیه می کند، ولی مسلمان ها نمی تواند جهت رسیدن به اهداف مقدس خود از وسائل نامشروع استفاده کنند. استاد شهید در این باره می گفت:

«هیچ ضرری ندارد که یک مارکسیست چهره عوض کند و در ظاهر از افکار الحادی دست بر دارد و تظاهر به اسلام نماید و هیچگونه مانعی نیست که کی مارکسیست ده سال مسلمان دو آتشه شود و خود را بنام مسلمان معرفی کند، ولی در حقیقت همان مارکسیست باشد که بوده، چه فرق می کند برایش، در ظاهر نماز هم بخواند و هم روزه بگیرد و هم ریش بگذارد و با این ترفند وارد صفوف مجاهدین شود.

از نگاه مکتبی راه بروی شان کاملا باز است و هیچگونه قیوداتی وجود ندارد. بر خلاف اینکه در اسلام هیچگاه به یک رزمنده مسلمان اجازه نمی دهند، جهت نفوذ در تشکیلات های دشمن از مقدسات مذهبی و دینی اش دست بردارد. نماز نخواند و روزه به جا نیاورد. پس یک مسلمان هیچگاه نمی تواند مارکسیست شود، در حالی که یک مارکسیست به آسانی می تواند مسلمان شود! زیرا از لازمه مارکسیست شدن نماز نخواندن، روزه نگرفتن، شراب خوردن و دهها رذالت دیگر است که هرگاه یک انسان نانجام دهد، دیگر کرامت و شرافت انسانی در او باقی نمی ماند.»[۲۳]

استاد شهید یکی از عوامل عمده جنگ های داخلی را همان استفاده برخی احزاب اسلامی از وسائل نامشروع می دانست که زمینه نفوذ گروه های چپ را در گروه های اسلامی مساعد ساخت. از نفوذ شعله یی ها در برخی احزاب رسماً نام می برد و اسناد معتبری در این باره در بین اسناد و مدارک استاد شهید موجود است که امید می رود روزی از طرف بنیاد فرهنگی رهبر شهید در مزار شریف نشر و پخش شود.

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن FB_IMG_16149560067439515.jpg است

بخش سوم

چه عواملی باعث شد که رهبر شهید تاکتیک مبارزه را عوض کند؟

گرچه قبلاً در این باره روشنی انداخته شد، ولی انتخاب عنوان جداگانه در این باره نشانگر اهمیت موضوع است. با اینکه، تعدادی مدعی اند که «مزاری» حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر بود، ولی ما معتقدیم که به دلایل چند استاد «مزاری» در حزب وحدت نمی توانست، همان «مزاری» سازمان نصر باشد:

 

الف: از نگاه داخلی:

واضح و روشن است که حزب وحدت متشکل از همان گروه های است که استاد شهید نفوذ عناصر دست چپی را در برخی از آنها قطعی می دانست، لذا تشکلی با این ترکیب طبعاً راه و روش جداگانه می خواست. در حالی که استاد قبلاً عوامل جنگهای داخلی را اینطور دسته بندی می کرد:

۱٫ خوانین و اربابان مخفیانه با روسها تماس بر قرار کردند و پول های کلانی هم دریافت داشتند، در بدل آنها جنگ های خانمانسوز را در مناطق آزاد شده بخصوص مناطق مرکزی راه انداختند…

۲٫ ما اسناد و مدارک فراوان داریم که افراد پدر وطن و دولتی ها به سراغ گروه های بی در و پیکر می رفتند که نه معیار اسلامی در آن بود و نه ضابطه تشکیلاتی داشتند…

۳٫ عامل دیگر درگیری ها غرب بود…

۴٫ عامل دیگر درگیری جمودفکری وخصلت ارتجاعی است که بازهم ناشی از طرز تفکرات غرب بوده که بدبختانه در جوامع اسلامی نفوذ کرده است.

استاد شهید قبل از اینکه (در سال ۱۳۶۵) به افغانستان برود، از مجاهدین یک بر داشت دیگر داشتند، اما وقتی پا به افغانستان گذاشتند، شعارها را با واقعیت ناهماهنگ یافتند. چرا که مجاهد سال ۶۵-۶۶، مجاهدی نبود که استاد مزاری در سال های اول انتقلاب دیده بود. و از سوی دیگر گروه های مقیم پیشاور دولت موقتی را تشکیل داده بودند که در آن نقش گروه های شیعی نادیده گرفته شد. مجموع این عوامل باعث شد که استاد شهید از معیارهای قبلی برای وحدت که بسیار سخت گیرانه و ا صولی بود، دست برداشته صرفاً بخاطر حفظ و بقای تشیع دست به اتحاد با معیارهای انعطاف گرایانه می زند، چرا که شرایط افغانستان کاملاً با گذشته فرق کرده و از اسلام فقط اسمی باقی مانده بود که آنهم رو به انحطاط می رفت. استاد می خواست با تشکیل حزب وحدت جلو این انحطاط را سد کند ـ که تا حدودی سد ساخت ـ ولی با فشار داخلی و خارجی این سد شکسته شد و تلاش ها بی نتیجه ماند.

 

ب ـ از نگاه خارجی

چند تحول بزرگ در سطح جهان، مبارزات جهان شمول را ضربه زد و به مبارزات کشوری و قومی تبدیل نمود. یکی شکست کمونیسم جهانی به سرکردگی روسیه که شعار انترناسیونال بین الملل را از بین برد و روحیه تجزیه طلبی را در بین کشورهای تشکیل دهنده شوروی بزرگ زنده ساخت. دیگری رحلت امام خمینی(ره) بود که دنیای اسلام را به درون گرایی وادار ساخت و این باعث جدایی نهضت ها از همدیگر شد.

بنابراین، استاد شهید دریافت که در جهان منافع ملی جای تمامی منافع انسانی، اسلامی و بین المللی را گرفته است. لذا، ایشان هم مبارزه در راه احقاق حق مردم خود را نسبت به منافع ملت های دیگر در اولویت قرار داد. این گرایش در زمان خود یک گرایش کاملاً عاقلانه و سیاسی بود که هیچ کسی نمی تواند استاد شهید را بخاطر اتخاذ این مواضع مورد انتقاد قرار دهد. چرا که وقتی دیگران حاضر نیستند بخاطر منافع تواز منافع خود دست بردارند، تو چرا بخاطر منافع دیگران از منافع مردم خود دست بر می داری؟

رهبر شهید، این تغییر مواضع را اینطور توجیه می کند:

«در تمام جهان اسلام اعم از شیعه و سنی دو گرایش و دو نوع فکر وجود دارد: یک فکر، فکر مبارزه و حق طلبی و عصیان و انقلاب است و یک فکر هم، فکر مصلحت اندیشی و محافظه کاری و سازش با اوضاع، این در جهان اسلام است، در افغانستان هم هست و در جامعه تشیع هم وجود داشت. وقتی که انقلاب ایران به رهبری یک مرجع پیروز شد، این مربوط به کدام قشر بود؟ دقیقاً از آن قشری بود که انقلاب می گفت، حق می گفت و در مقابل شاه ـ که دست نشانده بیگانه بود ـ محافظه کاری نمی کرد. این در زمانی بود که در افغانستان کمونیست ها حاکم شده بودند. طبیعی بود که پیروزی خط انقلابی، خط نفی ظلم و خطی که عدالت را در جامعه شعار می داد، بر همه مسلمان ها و بخصوص شیعیان افغانستان اثر داشت.

ما که زجر دیده بودیم، به زندان ها افتاده بودیم، از مدارس اخراج شده بودیم، تبعیدها دیده بودیم، طبعا از غرور خاص پیروزی این خط انقلابی متاثر می شدیم لذا تا زمانی که روسها تصمیم بیرون شدن از افغانستان را نگرفته بودند، به این فکر بودیم که باید در افغانستان خط انقلاب پیروز شود، نه خط محافظه کاری و سازش. ولی وقتی که این برادران جهادی ما آمدند، در پیشاور نشستند و اعلام کردند که ما برای اینها حق قائل نیستیم و اینها در افغانستان موجودیت ندارند، ما تکان خوردیم که حالا موجودیت ما در خطر است، کسی که موجودیتش در خطر باشد، باید قبل از هر چیزی از موجودیت خود دفاع کند. بعد از آن نوبت می رسد به اینکه چگونه زندگی کردن و چگونه تصمیم گرفتن خود را مطرح کند و آنگاه برسد به اینکه چگونه نظام را حاکم بسازد.

ما در اینجا تلاش می کردیم که این نظام، نظام انقلابی باشد یا نظام غیر انقلابی، این مرحله سوم بوده است. لهذا ما در تلاش شدیم که بیائیم برای حفظ موجودیت مان جمع شویم و وحدت کنیم.»[۲۴]

گذشته از این، استاد شهید در سازمان نصر وحدت بی شرط را قبول نداشت، در حالی که در حزب وحدت، این کار را کرد. استاد مزاری سازمان نصر یک شخصیت سخت گیر و با انضباط بود که حتی دست یکی از افراد سازمان نصر را بخاطر دزدی یک کلت کمری برید. و یک نفر دیگر از اعضای سازمان در تهران را بخاطر یک مسأله اخلاقی چوب زد و از سازمان اخراج نمود. اما در حزب وحدت او یک شخصیت انعطاف پذیر و با گذشت بود که گذشته شرم اور افراد شریر و ماجراجو را نادیده گرفت و وابستگی احزاب به کشورهای بیگانه را به رخ شان نکشید، تا حزب وحدت باقی بماند.

 

آیا واقعاً رهبر شهید از ایران و رهبری ایران بریده بود؟

تا جایی که من اطلاع دارم رهبر شهید هرگز از ایران و رهبری آن نبرید، با آنهم روشی خاص برای پیشبرد اهداف خود، اتخاذ نموده بود که همان استقلال و آزادی کامل حزب وحدت اسلامی افغانستان به حساب می رفت. اینکه گفتیم، ایشان با ایران قطع رابطه نکرده بود، تکیه بر این مدرک است:

«در فرصت کوتاهی که پیش آمد پای صحبت حجت الاسلام استاد مزاری نشستیم و از ایشان هدف هیئت وحدت اسلامی از سفر به ایران را جویا شدیم، ایشان دعوت را پذیرفته بطور فشرده اهداف و برنامه هئیت حزب وحدت اسلامی افغانستان را چنین تشریح نمودند:

اهداف هیئت حزب وحدت اسلامی از سفر به خارج بخصوص جمهوری اسلامی چند چیز است:

۱٫ ادغام کلیه دفاتر احزاب منحله و تعیین نمایندگان واحد برای رسیدگی به امور مهاجرین و حزب وحدت اسلامی در خارج.

۲٫ اعلام مواضع حزب وحدت اسلامی افغانستان.

۳٫ بوجود آوردن نشریه حزب وحدت اسلامی افغانستان.

۴٫ در جریان قرار دادن مهاجرین، اعم از طلاب، علما، دانشجو، کارگر و کسبه از حوادث و رویدادهای داخل کشور.

۵٫ دعوت ازاعضای کادر مرکزی حزب وحدت که تابحال به خارج به سر می بردند، باید داخل بروند.

۶٫ دعوت از اعضای شورای عالی نظارت مقیم خارج که جهت رسیدگی به امور جهاد کشور بداخل بروند.

۷٫ دیدار با مقام رهبری جهان اسلام حضرت آیت الله خامنه ای، جهت تشریح برنامه های حزب وحدت اسلامی افغانستان و حوادث و رویدادهای جاری.

۸٫ جذب کمک های مهاجرین و طرفداران انقلاب اسلامی افغانستان و ارسال آن به جبهات داخل کشور.»[۲۵]

این حرف در آغاز تشکیل حزب وحدت در سال ۱۳۶۸ گفته شد و طبعاً شرایط پس از آن تاریخ، عوض شد و علاوه بر مسائل داخلی در ارتباط با مسائل خارجی هم نظر استاد در آغاز تشکیل حزب وحدت با نظریات بعدی شان فرق می کرد. وقتی که درباره تاجیکستان از ایشان پرسیده می شود، می گوید:

«ما به عنوان یک وظیفه انسانی و اسلامی بر خود لازم می دانیم هر کمکی از دست ما بر آید و امکان کمک باشد، چه در شراط کنونی و چه زمانی که انقلاب پیروز شود، از برادران مسلمان همکیش و همزبان خود دریغ نخواهیم کرد. امیدواریم تمامی سرزمین های اسلامی از چنگال ابر قدرت ها و اشغالگران آزاد شود و یک حکومت اسلامی سراسری در تمام نقاط مسلمان نشین بوجود آید.»[۲۶]

تا اینجا نظریات قبل از پیروزی مجاهدین است که استاد شهید همواره خواهان تشکیل حکومت جهانی اسلام و همیاری و کمک نهضت های اسلامی با همدیگر است. اما پس از پیروزی و مواجه شدن با مسائل داخلی و درک شرایط حساس محو هویت خود شیعیان افغانستان، زمانی که از او درباه تاجیکستان پرسیده می شود می گوید:

«برادران تاجیک ما تند حرکت کردند چون آنها مدت هفتاد سال در یک خلای فکری (لااقل) زندگی کرده بودند اگر اول کار فرهنگی صورت می گرفت بهتر از این بود که به مبارزه مسلحانه کشانده شوند. آنها به محض آزادی، استقلال صد در صد می خواستند و این مطابق شرایط تاجیکستان نبود. من با رهبران تاجیک صحبت کردم و گفتم شما اگر می توانستید همان دوران آزادی مسجد و مدرسه را که در زمان گورباچف بوجود آمده بود حفظ می کردید و همین وضعیت را ادامه می دادید به نفع تان بود از این که با تندی بر خورد کردید ـ تظاهرات در کنار رئیس جمهور مسائل اضافی بود چون به این تندی نه آمریکایی ها شما را آرام می گذارند و نه روسها. همان موقعی که نظربایف روی کار امد، موضع گیری ها تند بود و به این شکل من در ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان معتقد هستم، چون همین هایی که حالا روی کار هستند اگر کمونیست هم هستند حس ملی گرایی دارند، و خود آنها می خواهند که از روسها جدا شوند. آنها را باید زمان داد که یک مقداری از روسها استقلال بگیرند هم از نگاه صنعت، و هم از نگاه فرهنگ و اقتصاد…

فعلاً آذربایجان از روسها آزادی خود را گرفته است و یک نفر از روسها را هم در کشور خود نگذاشتند. یک حکومت ملی را هم بوجود آوردند ولی نتیجه این شد که سه میلیون ارمنی که هم روسها و هم آمریکایی ها آنها را تقویت می کنند، سی فیصد خاک آذربایجان را اشغال کردند، چه کسی به فریاد آنها رسید؟ کدام کشور اسلامی آماده شد برود و نیروهای مسلح آذربایجان را تشکیل بدهد؟ کدام کشور اسلامی به اقتصادش کمک کرد؟ کدام کشور اسلامی به فرهنگش کمک کرد؟ از ترکیه کمک می خواهد برایش کمک نمی کند، از ایران کمک بخواهند در حالی که ایران در آن منطقه همسایگی دارد، با آنها نفت دارد، امکانات دارد، ولی کسی به فریاد مردم آذربایجان گوش نکرد، در این صورت مبارزه تند تباه کردن مردم است.

باید شرایط عینی جامعه در نظر گرفته شود، امروز حکومت گرفتن یک مساله است و حکومت اداره کردن یک مساله دیگر. ما در افغانستان چهارده سال جهاد کردیم و هشتاد در صد خاک افغانستان را در اختیار داشتیم و فقط بیست در صد خاک ما در اختیار کمونیست ها بود، ولی حالا با یک خلا فکری مواجه هستیم. حالا در کابل ما خلأ فکری داریم. این در حالی است که مردم از نگاه حفظ هویت ملی و مذهبی خود در دنیا بی نظیر است و فرهنگ بیگانه را کمتر می پذیرد ولی با آنهم می بینیم که تبلیغات کمونیست ها تا حدودی اثر گذاشته، ولی آنها هفتاد سال زیر نظر کمونیست ها بوده اند. مشخص است که مشکلات شان به مراتب بیشتر از ماست. استاد مزاری در پاسخ به این پرسش خبرنگار فرانس پرس که سوال نمود: نظر شما در رابطه با موضوع صلح اسرائیل و سازمان آزادی بخش فلسطین چیست؟ اظهار داشتند:

«ما معتقدیم که خود فلسطینی ها باید تصمیم بگیرند، به ما ربطی ندارد. اگر سازمان آزادی بخش و دیگر مردم فلسطین موضع صلح را پذیرفتند ما هم قبول داریم، چون کاری برای آنها نمی توانیم، حرف هم نمی زنیم.»[۲۷]

چه چیزی استاد را واداشت که قضیه فلسطین را مربوط به خود فلسطینی ها بداند؟ در حالیکه قبلاً می گفت:

«ما فلسطینی را می خواهیم که قلب مسلمانان باشد وآرمان مردم مسلمان جهان و مبارزان فلسطین باید خود را با آرمان مردم مسلمان وفق دهند. فلسطین سرزمین اسلامی است و باید مبارزه برای رهایی فلسطین اسلامی باشد. اگر اسلامی بودن فلسطین را از او سلب کند، دیگر وجوهات مشترکی بین فلسطینی ها و باقی مسلمانان وجود ندارد. عظمت و بزرگی فلسطین در این است که اسلامی بودن را حفظ کند.»[۲۸]

پاسخ گفتن به سوال بالا که چرا چنین شد؟ هم آسان است و هم مشکل. آسان از آن جهت که باید گفت تمامی سران کشورها و نهضت های اسلامی، مبارزات جهانی اسلام را رها کرده در لاک ملی و مبارزات ملی گرائیدند. مشکل از آن جهت که گفته شود ریشه این قضیه از کجا آب می خورد! استاد مزاری می دانست که قضیه شیعه افغانستان از ایران نمی تواند جدا باشد، نه دنیا می پذیرد و نه هم از نگاه داخلی امکان پذیر است. زیرا او خود بیش از هر کس دیگر خواهان پیوند دو ملت مسلمان و برادر بود. زیرا می دانست که در افغانستان شیعه، هزاره و هزاره، شیعه است و سنی های افغانستان ایران را نیز بخاطر شیعه بودن هزاره می گویند. اگر باور ندارید به این مطلب توجه کنید:

«در روز ۱۹ شوال ۱۳۱۲، محمد رحیم حاکم و سید اصغر قاضی علاقه گیزاب یکی روپیه سکه سلاطین صفوی که در یک روی آن لا اله الا الله محمد رسول الله و علی ولی الله، مسکوک بود با یک جلد کتاب ـ طوفان البکا ـ معروف به جوهری از مولفات میرزا ابراهیم نام هروی یا کتاب حلیۀ المتقین ـ را که در تهران به اسمه شده از نزدیکی از هزارگان گیزاب بدست ایشان افتاده بودند، ارسال پایه سریر سلطنت نموده، معروض داشتند که یک جلد کتاب هزارگی و روپیه هزارگی، مسکوک به سکه علی ولی الله بدست آمده…»[۲۹]

این مطالب بخوبی نشان می دهد که شیعه و هزاره از هم جدا ناپذیر بوده در حالی که شیعه یک مذهب و هزاره یک قوم می باشد، اما بر اثر پیوند همیشگی این دو در افغانستان از شیعه همان برداشتی ارائه می شود که از هزاره می شود. در افغانستان شیعه بدون هزاره نمی تواند مطرح باشد و هزاره بدون شیعه هم، خود را هزاره نمی گوید! آنهائی که شیعه منهای هزاره را شعار می دهند، همان راه اشتتباه را طی می کنند که مدعیان هزاره منها شیعه رفته اند! استاد مزاری بیش از همه به واقعیت امر پی برده بود، لذا فریاد می زد که:

«شیعیان علی(ع) این افتخار بزرگ را در تاریخ و جهان اسلام دارد که بهای سنگینی را پرداخته است،… بیایم درباره جنگ اخیر که مال شیعیان علی(ع) است و وضعیت فعلی کشور و افغانستان صحبت کنیم.

شاید این مساله برای شما مردمی که فشار این مسأله را دیدید، به عنوان پیروی از این روز و شخصیت علی(ع) ده تا جنگ علیه شما تحمیل شده است برای عامل این جنگ ها، انگیزه هایش و آغازش چطور می شود و ختمش در کجا خواهد؟ چیزیهایی که می دانیم شما را در جریان بگذاریم خوب است.

در ده جنگی که سر شما تحمیل شده است، مسلماً قسمت عمده اش و آن چیزی که باعث شد که سر شما این جنگ ها تحمیل شود، پیرو بودن از علی(ع) علت اساسی است.»[۳۰]

… ما قبلاً هم گفتیم که ارتباط استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و رهبری آن یک ارتباط اعتقادی و فرهنگی بود نه ارتباط سیاسی. با اینکه ارتباطات سیاسی در ظاهر در دوران سه سال مقاومت شیعیان کابل علیه دولت ربانی، با ایران گاهی شکرآب می شد، ولی ارتباط فرهنگی همچنین پابرجا بود و هرگز قطع نشد و نخواهد شد.


رهبر شهید حجت الاسلام والمسلمین عبدالعلی مزاری دبیر کل فقید حزب وحدت اسلامی افغانستن، در کلام و بیان استاد عزیز الله شفق

گفتنی است که بین طرح و برنامه حکومت با اجرای قوانین آن، تفاوت هایی به نظر می خورد، همین طور در خود طرح هم نظر به شرایط جنگ و مبارزه با شرایط پیروزی، تغییراتی به وجود می آید که همان انعطاف پذیری مبارزان پیروز در برابر رقبای شکست خورده خود است. استاد شهید در دوران مبارزه، حکومت صد در صد اسلامی می خواست ودر دوران پیروزی خواهان حکومت فدرال اسلامی شد که هر دو خواسته را از نظر می گذرانیم:

زمانی که بعنوان سر پرست هیئت اعزامی حزب وحدت در سال ۱۳۶۸ وارد ایران شد، از او درباره حکومت آینده کشور پرسیدیم که جواب داد:

«نظر حزب وحدت اسلامی افغانستان در رابطه با حکومت آینده افغانستان همانطوری که خود شما در سوال خود مطرح کردید، خواست مردم افغانستان صد در صد نظام اسلامی و یک جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی که عدالت اجتماعی را برای تمامی نیروهای جهادی و ملیت های که در افغانستان زندگی می کنند، تضمین کند. این یک اصل روشن بوده و مردم برای آن جهاد نموده اند.

و اما اینکه تمرکز قدرت باشد یعنی دولت مرکزی تمام اختیارات را دارا باشد و تمامی نقاط توسط قدرت مرکزی اداره شود و یا اینکه دولت فدرالی باشد که هر ایالت یا منطقه در امور داخلی خود حکومت کند و در کل تحت نظر حکومت مرکزی باشد، حزب وحدت اسلامی افغانستان خود درباره نوعیت و ساختار حکومت آینده کشور طر حی دارد که پس از تکمیل ارائه خواهد نمود.»[۳۱]

همانطوری که رهبر شهید وعده دادند، بعداً قانون اساسی جمهوری فدرال اسلامی از سوی حزب وحدت بیرون داده شد که مجموع آن در بخش ۸ کتاب قوانین اساسی افغانستان (از ۱۳۰۱ تا ۱۳۷۲ش) از سوی مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان به نشر رسید که به چند ماده آن اشاره می کنیم:

«ماده اول: دولت افغانستان، جمهوری فدرالی اسلامی، مستقل، واحد و غیر قابل تجزیه بوده و بر تمام قلمرو خود دارای حاکمیت می باشد.

حاکمیت ملی به مردم مسلمان افغانستان تعلق دارد. قدرت دولت از مردم بر خواسته، مردم از طریق انتخابات و رأی دهی، بوسیله ارگان های مقننه، اجرائیه و قضائیه این قدرت را اعمال می نمایند.

ارگان های اجرائیه و قضائیه مکلفند از قانون و عدالت اطاعت و پیروی نمایند.

ماده دوم: دین رسمی مردم افغانستان دین مبین اسلام و مذاهب رسمی آن جعفری و حنفی می باشد.

ماده سوم: منبع اصلی قوانین در افغانستان اساسات دین مقدس اسلام بوده و هیچ قانونی نمی تواند مناقض احکام اسلام و این قانون اساسی باشد.

ماده یازدهم: پایتخت جمهوری فدرالی اسلامی افغانستان شهر کابل است.

ماده دوازدهم: ایالات جمهوری فدرالی افغانستان عبارت اند از:

۱٫ ایالت غرجستان که مرکز آن شهر بامیان می باشد.

۲٫ ایالت بلخ که مرکز آن شهر مزار شریف می باشد.

۳٫ ایالت هرات که مرکز آن شهر هرات می باشد.

۴٫ ایالت قندهار که مرکز آن شهر قندهار می باشد.

۵٫ ایالت ننگرهار که مرکز آن شهر جلال آباد می باشد.

۶٫ ایالت کابل که مرکز آن شهر کابل می باشد.»[۳۲]

طرح های نظری استاد شهید، در دوران سه ساله مقاومت کابل به مرحله عملی رسید و ایشان قادر به تشکیل حکومت کوچک در درون حکومت کابل گردید. حکومتی که مایه افتخار تشیع و هزاره ها بحساب می آید. حکومت محلی غرب کابل، نمود عینی یک حکومت ملی ـ اسلامی بود. همین حکومت کوچک چنان وحشت و رعبی در دلها انداخت که تمامی قدرت های منطقه و جهان در پی حذف آن از صحنه گیتی شدند. شگفتی در این است که در تمامی جهان، بخصوص اروپا و قسمت هایی از آسیا، حکومت ها و سرزمین ها بر اساس ملیت شکل گرفته، هیچگونه حساسیت ایجاد نمی کند[۳۳]، ولی مطرح شدن هزارستان و هزاره ها چنان نگرانی در منطقه و جهان ایجاد می کند که گویی به ناموس خلقت تجاوز شده و یا بر خلاف قانون طبیعت کاری صورت گرفته باشد!

اینجا بود که شیعه و سنی، مسلمان و کافر، استعمار گر و استعمار شده همه دست در دست هم داده علیه اقتدار و رهبری هزاره های شیعه در غرب کابل، توطئه کرده اند تا اینکه این حکومت کوچک محلی و این رهبری ملی را سر کوب نمودند. دشمنان آگاهانه و دوستان ناخود آگاه تیشه به ریشه اسلام و شیعه زدند. ما در اولین سالگرد شهادت رهبر هزاره های شیعه افغانستان با جمع بندی رویدادهای داخلی و خارجی نوشتیم که:

شاخصه تفکر سیاسی استاد شهید، سه اصل عمده وحدت ملی، حکومت فدرالی و طرح چهار جانبه جهت حل بحران کشور است. گرچه ممکن است این سه اصل سیاسی قرنها قبل از این تاریخ در بیرون از کشور مطرح باشند، ولی در مسئله افغانستان آنهم در دروه جهاد این فاکتور، زیر برگ خارجی نداشت و طبق معیاری که در مقدمه بیان شد این فکر سر کوب شدنی بود و سرکوب شد. چرا که همزمان با این فکر که فاکتور آن وطنی بود، افکار دیگری بر اساس فاکتورهای دیگر در برابر آن قرار گرفتند…

پس از روشن شدن ماهیت سیاسی احزاب، افغانستان از هر نگاه معادله چهار جانبه را به خود گرفت، بطور مثال از نگاه جغرافیایی به چهار ناحیه تقسیم شد (ترکستان، افغانستان، هزارستان، کابلستان و هرات) و از نگاه سیاسی هم چهار نوع حاکمیت بوجود آمد: جنبش ملی، جمعیت اسلامی تحت نام دولت کابل، حزب اسلامی و حزب وحدت اسلامی. و از نگاه فکری هم چهار نوع فکر برای آینده افغانستان بوجود آمد: فکر انحصار قدرت (توسط تاجیکها) تصاحب قدرت (توسط افغانها) شرکت در قدرت (ازبکها و هزاره ها).

تنها وجه مشترک بین طرح «استاد مزاری» وژنرال دوستم وجود داشت که هر دو شرکت در قدرت را شعار می دادند، ولی در عمل دیده شد که این وجه اشتراک هم نتوانست «وحدت ملی» ایجاد کند هر چند «شورای هماهنگی» ایجاد شد و قبل از آن با جنبش ملی هماهنگی صورت گرفت. ولی فکر استاد «مزاری» برای جناح ها و حامیان آنان، قابل قبول نبود. لذا، جنگ های مداوم علیه این مفکوره و عملکرد سیاسی استاد «مزاری» براه انداخته شد که هیچکدام قادر به شکست او نشدند. اما…»[۳۴]

روشی که استاد «مزاری» در حکومت داری پیشنهاد می کرد و خود در غرب کابل به مرحله اجرا گذاشت، روشی بود کاملاً ابتکاری و نو و با سبک حکومت داری گذشته افغانستان تطابق نداشت ـ چرا که حکومت در افغانستان همیشه شیوه ظالمانه و انحصار گرایانه را دنبال می کرده است، شعار عدالت اجتماعی با این معیار سازش نمی کرد ـ لذا، ترس از فکر «مزاری» حکومت گران و گروه های مدعی حکومت در کشور را فرا گرفت، اینجا بود که وجود «مزاری» برای همه مدعیان حکومت در داخل و خارج قابل تحمل نبود و سر انجام در یک توافق سری این قلب پرتپش و این مغز مبتکر، در هم کوبیده شده و متلاشی گشت اما کارنامه بزرگ او همچون یاد و نام او همچنان در قلب ها باقی ماند. چرا که او فهماند هزاره بودن گناه نیست و هزاره ماندن هم نباید جرم بحساب آید، به خاطر اینکه هزاره هم مثل دیگر اقوام انسانند و دارای حق حیات! این بود خلاصه و فشرده شناخت من از کسی که مرا با تاریخ و سیاست کشور آشنا ساخت یادش گرامی باد و راهش همچنان پر رهرو!

[۱]. سراج شماره ۳ ویژه نامه رهبر شهید ـ استاد شهید و خدمات فرهنگی، ص۱۱۴٫

[۲]. سراج شماره (۵) مقاله گاوسوار ص۱۰

[۳]. مصاحبه چاپ نشده با مجله حبل الله در سال ۱۳۶۵٫

[۴]. مصاحبه چاپ نشده.

[۵]. زندگی نامه رهبر شهید و یارانش صفحه ۱۱٫

[۶]. قصه هجران ـ چاپ سال ۱۳۷۴ ـ نگاهی به: تفکر و عملکرد سیاسی استاد شهید استاد «مزاری».

[۷]. قصه هجران ـ نگاهی به … به نقل از مصاحبه چاپ نشده.

[۸]. ویژه نامه سراج صفحه۱۵۵٫

[۹]. مصاحبه چاپ نشده.

[۱۰]. مصاحبه چاپ نشد.

[۱۱]. زندگی نامه شهید استاد مزاری و یارانش، چاپ ۱۳۷۴، ص۱۴٫

[۱۲]. زندگی نامه شهید استادمزاری و یارانش، ص۱۷٫

[۱۳]. قصه هجران، ص۲۷٫

[۱۴]. مرامنامه سازمان نصر، ص۱۸٫

[۱۵]. قصه هجران، ص۲۷٫

[۱۶]. قصه هجران، ص۲۸٫

[۱۷]. مصاحبه چاپ نشده.

[۱۸]. احیای هویت ـ مجموعه سخنرانی های استاد شهید، ص۲۲۰٫

[۱۹]. مظلومی از افغانستان (یادواره شهید حیدری ورسی) ـ مصاحبه غلام حسین محمدی.

[۲۰]. احیای هویت، ص۵۲٫

[۲۱]. مصاحبه چاپ نشده.

[۲۲]. مصاحبه چاپ نشده.

[۲۳]. مصاحبه چاپ نشده.

[۲۴]. احیای هویت، ص۱۷۰و۱۷۱

[۲۵]. بیانیه ها مصاحبه های حزب وحدت اسلامی افغانستان، ص۵۷و۵۸

[۲۶]. بیانیه ها و مصاحبه های …، ص۸۹

[۲۷]. فریاد عدالت، مجموعه مصاحبه های استاد مزاری، ص۲۸۰،۲۸۱،۲۸۲٫

[۲۸]. مصابح چاپ نشده.

[۲۹]. سراج التواریخ خطی، ص۳۷۷٫

[۳۰]. احیای هویت، ص۹۷٫

[۳۱]. بیانیه ها مصاحبه های…، ص۱۰۶٫

[۳۲]. قوانین اساسی افغانستان، ص۳۱۵و۳۱۷٫

[۳۳]. اگر به اطلس های جهانی نگاه کنیم نام اکثر کشورها رنگ نژادی دارند که به چند نمونه آن اشاره می کنیم و آن عبارت اند از:

آذربایجان ـ ارمنستان ـ ازبکستان ـ استونی ـ اوکراین ـ بیلو روسی ـ تاجیکستان ـ ترکمنستان ـ روسیه ـ قرقیزستان ـ قزاقستان ـ گرجستان ـ لاتونی ـ مولداوی ـ افغانستان ـ برمه(میانمار) ـ بنگلادش ـ بوتان ـ تایلند ـ تایوان، ترکیه ـ چین ـ ژاپن ـ سوی لانکا ـ عربستان سعودی ـ کره ـ لائوئس ـ لبنان ـ مالدیو ـ مالزی ـ مغولستان ـ نپال ـ ویتنام ـ هند در آسیا، در اروپا آلبانی ـ اتریش ـ اسپانیا ـ انگلستان ـ ایتالیا ـ ایرلند ـ ایسلند ـ بلژیک ـ بلغارستان ـ پرتقال ـ چک ـ سلواک ـ دانمارک ـ رومانی ـ سانمارینو ـ سوئد ـ فرانسه ـ فنلاند ـ لوکزامبورک ـ لهستان ـ لیختن اشتاین ـ مالت ـ مجارستان ـ نروژـ هلند ـ صربستان ـ کرواتی ـ یونان و…

[۳۴]. قصه هجران.

[۳۴]. قصه هجران.

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.