غلام سخى حلیمى
ملت پدیده ى تاریخى و حقوقى است که با گذشت زمان و در اثر پیشرفت علم صنعت، فروپاشى نظام هاى امپراطورى و نیازهاى ضرورى جامعه بشرى به وجود آمد.
هدف از پیدایش ملت تحقق یک سلسله آمال و آرزوهایى بود که انسان عصر جدید در سر مى پروراند و تا حدودى توانست از این طریق به حرکت رو به رشد و تکاملى جوامع انسانى سرعت بخشیده، جلو پراکندگى و نا به سامانى هاى اجتماعى را بگیرد و انسان ها را در یک واحد سیاسى ـ اجتماعى بنام «ملت» گرد هم آورده و منسجم نماید.
اندیشه ى ملت سازى پدیده ى نوى است که براى اولین بار در اروپاى قرون وسطى آغاز شد و از آن روز تاکنون سیر تکاملى داشته و دست آوردهاى مثبتى را براى بشریت عرضه کرده است.
تشکیل حکومت هاى ملى و همبستگى اقوام و گروه هاى سیاسى در چهارچوب دموکراسى و حقوق برابر ملتها از جمله نتایج ملت سازى، در اروپاى آن روز و عصر حاضر است. امروزه ملت سازى به عنوان مهمترین اندیشه ى سیاسى و حقوقى مطرح مى باشد و کشورهاى مختلف جهان سعى دارند از این پدیده ى عصر جدید نهایت استفاده و بهره بردارى را نمایند. چون ملت بزرگترین نهاد سیاسى ـ اجتماعى و حقوقى است، که در فرایند آن استعداد و توانمندى افراد شکوفا گردیده، زمینه و بستر مناسب براى توسعه سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و همگرایى ملى فراهم مى شود.
ملت هایى که در این جهت سرمایه گذارى کرده اند، امروزه از نگاهى فکرى و فرهنگى به مرحله اى از رشد، پیشرفت و تکامل دست یافته اند که هر روز شاهد ظهور ملتى در صحنه ى جغرافیاى سیاسى جهان، با مقیاس کشورى و حتى قاره اى مى باشیم.
قبل از بررسى این پدیده ى تاریخى و روند ملت سازى در افغانستان، لازم است نظر کوتاه به مفهوم واژه «ملت» داشته باشیم. واژه ى ملت (nation) در فرهنگ لغت عبارت مى باشد از:
«مجموعه افرادى که تشکیل یک دولت ـ کشور دهند و به عنوان کلیت اجتماعى مشخص در برابر حکومت در نظر گرفته شوند ملت را تشکیل مى دهند.»( )
اما در مفهوم حقوقى و سیاسى ملت، بین دانشمندان چند نظریه ارائه گردیده است:
الف) ملت بر اساس عناصر عینى و واقعى جامعه مثل اشتراک سرزمین، نژاد، زبان، تاریخ و فرهنگ به وجود مى آید و روى این مبنا در تعریف مبنا گفته شده:
«ملت یک قضیه تاریخى است که واجد کیفیت عینى مى باشد. بر این اساس ملت عبارتست از دسته جات و گروه هاى انسانى که به وسیله ى عناصر مختلف در نظام تاریخى (زمان)، جغرافیایى (مکان) و اقتصادى (فعالیت براى ادامه حیات) و احیاناً عناصر زبانى و نژادى وحدت یافته اند و این عناصر عینى مشهود، موجب پیدایش آمال و آرزوها و سرنوشت مشترک گردیده است.»( )
ب) گروه دیگر بر این عقیده اند که امور معنوى، ادارى، آگاهى به سرنوشت و احساس تعلق به سرزمین معین عامل اصلى در پیدایش ملت به حساب مى آید و در تعریف مفهوم آن مى گویند:
«گروه انسانى که اعضاى آن احساس کنند به وسیله ى عوامل پیوند دهنده ى مادى و معنوى به هم وابسته اند و با دیگر گروه بندى هاى انسانى که خود را متعلق به یک جامع کل یا یک جامعه سیاسى متمایز مى دانند و سرنوشت خود را با سرنوشت سایر افراد عضو آن جامعه پیوند یافته مى بینند، مى توانند عامل تشکیل یک ملت باشند، ملت با احساس تعلق تحقق مى یابد.»( )
ج) نظریه سوم این است که عناصر معنوى و حقیقى، هر دو در ایجاد ملت نقش دارند و لیکن احساس سرنوشت مشترک و اراده ى جمعى از عمده ترین عوامل پیدایش ملت به شمار مى آید و بقیه ى عوامل از شروط کافى براى ملت است و نه از شروط لازم.
بطور نمونه مى توان به عامل جغرافیا درباره ى ملت یهود اشاره کرد و با وجود که ملت یهود سالیان متوالى در اقصى و نقاط جهان پراکنده بودند و سرزمین معینى نداشتند، مع ذلک یک ملت بودند، بدون اینکه سرزمین مشخص داشته باشند، و همین طور است زبان و نژاد. این سیر تاریخى در ملت سازى نشان مى دهد که ملت در مسیر تکاملى خود بر دو پایه «واقعیت» و «علایق» به زندگى مشترک استوار بوده است.
«ارنست رنان» از جمله طرفداران این نظریه است و او درباره ى تعریف ملت مى گوید:
«ملت یک روان است، یک اصل روحانى. دو چیز که در واقع یک چیزند، این روان را مى سازند… یکى داشتن میراث مشترک غنى از خاطره ها و دیگر، سازش واقعى، میل به زیست با یکدیگر و خواست تکیه کردن کامل به میراث مشترک.»( )
سیر تاریخى ملت سازى در جهان
چگونگى پدید آمدن ایده ى ملت سازى و تشکیل حکومت هاى ملى را در جهان باید در رفتار نظام هاى فئودالیه و ارباب سالارى در نظام هاى گذشته و دوره ى قرون وسطى جستجو کرد، زیرا اعمال فشار، شکنجه، قتل و غارت و ظلم و ستم بالاى افراد جامعه، توسط زمامداران خودکامه و مستبد سرانجام آنها را وادار کرد که با تشکیل ملت به سوى همبستگى روى آورده و دولت هاى ملى را به وجود آورند.
اروپائیان چنانکه در امروز گام هاى اساسى را در جهت ملت واحد اروپایى برداشته اند، در آن شرایط نیز سهم بزرگى در تشکیل ملت هاى اروپایى بر عهده داشتند. آنها براى اولین بار در تاریخ موفق شدند با مبارزه علیه ستم هاى کلیسا و امپراطورى در اروپا احساس ناسیونالیستى و همبستگى ملى را در مردم زنده کنند. در قرن نوزدهم میلادى نهضت هاى ناسیونالیستى، استقلال طلبى و ملى در اروپا گسترش پیدا کرد و با سقوط نظام فئودالى هسته هاى اولیه ملت به وجود آمد و اروپائیان به تشکیل حکومت هاى ملى و مشارکت سیاسى دست یافتند. در این جا لازم است به عوامل تاریخى که موجب توسعه و پیدایش ملت سازى در جهان شد اشاره کنیم:
۱ـ جنگ هاى صلیبى: با زوال تمدن هاى یونان و روم، جنگیدن و کشته شدن در راه دفاع از وطن جنبه تقدس خود را از دست داده بود و آنچه که جنگجویان را به جنگ علیه دشمنان خارجى ترغیب مى کرد، امور مادى بود و نه معنوى. ولى جنگ هاى صلیبى قرن (۱۱ـ۱۳م) احساسات ناسیونالیستى را زنده کرد و جنگ در راه وطن تقدس پیدا نمود.
صد سال جنگ هاى ویرانگر صلیبى و تقویت اندیشه ى ناسیونالیستى باعث شدند تا مردم علیه حکومت پاپ و سلاطین اروپایى دست به قیام زده و تحت عنوان ملت و به سوى وحدت ملى گام هاى مؤثرى را بردارند و سرانجام با معاهده و ستفالیا (۱۶۴۸) ملت به عنوان یک واحد انسانى جایگاه حقوق سیاسى و بین المللى خود را پیدا کرد.
۲ـ انشعاب دین مسیح (ع): بعد از جنگ هاى صلیبى مسیحیت گرفتار تفرقه شد و دین مسیح به دو شاخه ى «کاتولیک» و «پروتستان» تقسیم شد. این حوادث روى پرورش روحیه ملى گرایى و ناسیونالیستى در اروپا تأثیر فراوان داشت و سبب شد که اروپا به ملت سازى رو آورده و ملیت هاى بزرگ و واحدى را به وجود آورند.
۳ـ ناسیونالیسم: ناسیونالیسم (Nationalisme) که برگرفته از واژه ى (Nation)به معناى ملت مى باشد و مفهوم ناسیون، «مذهب سیاسى اصالت ملت» است. گرایش ناسیونالیستى که اساس آن همبستگى ملى و برترى دولت مى باشد، بدون تردید مصائب و مشکلات زیادى را براى جهان پدید آورد و مع ذلک موجب رهایى ملت هاى اروپایى در قرن ۱۹ و بعدها باعث آزادى ملت هاى دیگر از قید و بند اسارت و ایجاد دولت هاى ملى گردید.
۴ـ عنصر تاریخ: عناصر تاریخى در ملت سازى و گرایش ناسیونالیستى نقش عمده اى را ایفا مى کند; زیرا ملت ها معمولاً به سابقه ى تاریخى و افتخارات که از خود بر جاى گذاشته اند مباهات مى کنند و سعى دارند تا عنعنات و اسطوره هاى تاریخى خود را به یک سنبل ملى تبدیل نموده و براى نسل هاى بعد و مدت ها زنده نگهدارند.
آموزش تاریخ و معرفى قهرمانان تاریخى براى دانش آموزان در نظام آموزش و پرورش کشورهاى مختلف جهان در همین راستا صورت مى گیرد و این امر به طور قطع در ایجاد احساس ملى گرایى و ملت سازى تأثیر قابل ملاحظه اى دارد.
۵ـ انزجار از دشمن: ترویج و تبلیغ نفرت از دشمنان عامل دیگرى است که در احیاى علایق ملى و توسعه ملت کمک مى کند. به طورى که در بسیارى از موارد علایق دیگر نمى تواند در مقابل وابستگى هاى ملى و میهنى مقابله نماید. این نشان مى دهد که علاقه به سرزمین مشترک و منافع ملى از دیگر گرایشات افراد در جامعه مقدم است.
روى این اساس وقتى کشورى مورد تهدید و یا حمله دشمن خارجى قرار مى گیرد، تمام افراد آن جامعه با کنار گذاشتن اختلافات قومى، زبانى و سیاسى شان علیه آن متحد مى شوند و ایستادگى مى کنند.
حفظ ارزش هاى دینى، ملى و سنت هاى اجتماعى مشترک از مهمترین عواملى است که در ایجاد همبستگى ملى کمک مى کند.
این علاقه و دلبستگى در صورتى که با اراده ى زیست جمعى همراه باشد، پایه هاى اولیه ملت واحد و قدرتمند را در جامعه تشکیل مى دهد و مردمان یک منطقه و سرزمین به این باورمندى خواهند رسید که بدون هویت سیاسى و ملى مشترک نمى توان به حیات سیاسى، فرهنگى و اقتصادى خود ادامه دهند.
روند ملت سازى در افغانستان
افغانستان کشورى است که اقوام، طوایف و ملیت هاى بسیارى با نژاد، زبان، رسومات، عنعنات و فرهنگ هاى بعضاً متفاوت در آن زندگى مى کنند و این ساختار اجتماعى، قومى و قبیله اى این کشور را کسى نمى تواند انکار کند.
ملت سازى در کشورهاى کثیر الملیتى مثل افغانستان، در درجه ى اول از اهمیت قرار دارد; براى اینکه ایجاد ملت واحد نه تنها جلو هرج و مرج داخلى را که در اکثر موارد زمینه ى نفوذ دشمن خارجى را فراهم مى آورد مى گیرد، بلکه سبب مى شود تا اقوام به جاى تشدید رقابت هاى منفى و تنش هاى قومى و نژادى، به هویت ملى، توسعه ى سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و پیشرفت کشورشان فکر نمایند.
البته غرض از ملت سازى و ترجیح منفعت ملى بر منافع دیگر، به این معنا نیست که بقیه اقوام و گروه هاى سیاسى در یک نظام ناعادلانه و ناپایدار اجتماعى به قوم حاکم و یا نظام سیاسى حاکم ادغام شود، بلکه هدف این است که ما علاوه بر پیوند و اشتراکات تاریخى، جغرافیایى، فرهنگى، زبانى، دینى، عنعنات و رسومات اجتماعى، باور به زندگى مشترک و برادروار را براى مردم افغانستان به وجود بیاوریم.
حکومت هاى افغانستان در گذشته على رغم اینکه تلاش هایى را براى ایجاد یک حکومت متمرکز به کار بردند، ولى در عمل به خاطر نقایصى که در ساختار و عملکرد آن حکومت ها وجود داشت، با ناکامى در جامعه روبرو شدند و از پى ریزى پایه هاى اولیه یک حکومت متمرکز و ملى که بر مبناى ملت واحد، برادر و برابر بنا نهاده شده باشد، ناتوان ماندند.
«آنتونى هى من» که تحقیقات فراوانى را درباره ى افغانستان انجام داده، در این زمینه مى نویسد:
«حسن میهن پرستى با ملیت در دل اتباع او ]افغانستان[ به وجود نیامد. آنها به صورت تابع باقى ماندند و جنبه ى همشهرى گرى در یک ملت واحد در آنها پدیدار نشد… احساس میهن پرستى آن طور که در اروپا متداول است نمى تواند در میان افغانها وجود داشته باشد، زیرا یک کشور براى آنها وجود ندارد. به جاى حسن میهن پرستى، حسن جوشان و خروشان آزادى فردى در آنها موجود است که بالطبع موجب طغیان علیه سردمداران حکومت مى گردد.»( )
در تاریخ سیاسى افغانستان، تنها قومى که انسجام درونى خود را حفظ کرده و به فکر ملت سازى ـ در درون جامعه پشتون ـ بوده است قبایل مختلف پشتون مى باشد.
میر محمد صدیق فرهنگ، در این باره مى نویسد:
«جامعه ى پشتون از نظر افقى به اتحادیه یا فدراسیونى از قبایل شباهت داشت که اجزاى آن از طریق باور داشتن به وابستگى نسبى با یکدیگر و پایبندى به عادات و رسوم و بالاخره زبان مشترک به همدیگر مربوط بودند و در مقابله با دشمن خارجى تمام و یا بخش عمده ى آن مى توانست به اقدام دسته جمعى بپردازند.»( )
ولى این نحوه از ملت سازى قطعاً ناکافى بوده و نمى توانست براى تمام مردم افغانستان یک هویت ملى که تمایلات نژادى، قومى، لسانى و منطقه اى را تحت الشعاع قرار بدهد، ایجاد بکند.
بررسى تاریخ گذشته ى افغانستان نشان مى دهد که این کشور از زمان استقلال در سال (۱۷۴۸م) تاکنون از ناحیه ى اختلافات داخلى و فقدان ملت واحد و منسجم خسارات زیادى را متحمل شده است و به طور نمونه مى توان به جنگ هاى خانمانسوز داخلى دو سده ى اخیر، فقر فرهنگى، اقتصادى و عقب ماندگى کشور اشاره کرد.
متأسفانه به این نکته باید اعتراف کرد، هنوز هم میل به تشکیل یک ملت واحد در جامعه افغانستان نتوانسته بر روابط قبیله اى، قومى و خویشاوندى فایق آید و آنها وجود دولت و ملت واحد، مستقل و کارآمد افغانستان را بر تمام این عوامل برتر بدانند. پس ملت افغانستان تا هنوز شکل نگرفته است.( )
حکام و زمامداران قبلى این کشور کمتر به مسایل اساسى و زیر بناى کشور، مشارکت همگانى، وفاق ملى و ایجاد ملت واحد توجه از خود نشان دادند. براى همین یک نوع تضاد آشکار بین هنجارهایى که دولت در پیش گرفته بود، با ارزش هاى اجتماعى و فرهنگى مردم در جامعه احساس مى شد. و این مساله جداى بین دولت و جامعه را روز به روز افزایش مى داد.
بسیارى از آنچه که دولت مى خواست در جامعه پیاده کند، براى مردم قابل عزم نبود، و این امر سبب شد که کشور افغانستان شکل سنتى خود را حفظ کرده و در مقابل برنامه هاى دولت مرکزى مقابله نمایند.
پس سیاست هاى اقتدار گرایانه و انحصارى در گذشته، از یک طرف به فاصله ى مردم با دولت انجامید، چنانکه «اولیور روا» کارشناس و صاحب نظر در مسایل افغانستان مى گوید:
«جدایى دولت از جامعه امرى است مسلم و محتوم. وابستگان به دولت به تمام معنى داراى علامت و نشانه اند. آنان که خود نیز با طرز رفتار خاص (محل زندگى، طرز لباس پوشیدن، نحوه صحبت کردن) تمایزى نمادین را عرضه مى دارند، بکلى از جامعه فاصله گرفته اند.»( )
از طرف دیگر سیستم ظالمانه گذشته سوء ظن هایى را در جامعه موجب شده، شکافهاى عمیق قومى، قبیله اى، زبانى و… را پدید آورد و به گونه اى که اقوام این کشور رو در روى هم قرار گرفتند و به جاى تشریک مساعى به منازعات پرداختند. «آنتونى هى من» که شناخت دقیق از بافت جامعه افغانستان دارد، به این معضل چنین اشاره مى کند:
«رقابت و نفاق در نتیجه ى هرج و مرج مزمن در جامعه ى افغانستان ابتدا بین طوایف مختلف وجود داشته، حتى این رقابت بین طوایف بزرگتر نفوذ کرده بود و قبایل پشتون نیز گرفتار نفاق و رقابت بین خود بودند.»( )
بدون تردید تمام این مشکلات سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و… از این جا نشأت مى گیرد که نخبگان سیاسى جامعه ما، در گذشته، یک فکر اساسى درباره آینده بهتر، تأمین رفاه و آسایش مردم افغانستان و ایجاد ملت واحد، متحد و برادر که از حقوق شهروندى بهره مند باشند، نکردند.
البته بعد انقلاب اسلامى ۱۳۵۷، به خاطر فشارهاى تجاوز خارجى و احساس نیاز به همدیگر، حس همبستگى مردم افغانستان رشد چشم گیرى داشت و براى اقوام مختلف این فرصت را به وجود آورد که با کنار گذاشتن علایق قومى و منطقوى به فکر نجات سرزمین خود از اشغال شوروى و تأمین منافع ملى شان باشند. بنابراین مهمترین ارمغان جنگ رهایى بخش براى مردم افغانستان، «آغوش گشودن به سوى دنیا و لزوم تکیه بر تمامیتى وسیعتر از سوى گروه هاى کوچک محلى است تا بتوانند در سطح سیاست ملى حرفى براى گفتن داشته باشند. این امر به ظهور پدیده اى تازه که بدون تردید قبل از جنگ در حالت جنینى بوده، اما امروز قدم به عرصه ى وجود نهاده، یارى داده است.»( )
درک همبستگى ملى و احساس سرنوشت مشترک در ایجاد یک ملت واحد مى تواند تأثیر شگرف داشته باشد و این روزنه اى است که آینده ى روشن و همراه با ملت جدید و واحدى را براى مردم ما نوید مى دهد.
شهید مزارى و ملت سازى
شهید مزارى (ره) از جمله رهبران دردمند سیاسى جامعه ما بود که با منش و رفتار خود به توسعه سیاسى در چوکات ملت واحد افغانستان همت گماشت و بر این باور بود که با کتمان هویت سیاسى و اجتماعى برخى اقوام نمى توان مشکل این کشور را حل کرد، به عقیده او افغانستان در صورتى مى تواند امنیت و آرامش را به آغوش کشیده و به سوى دنیاى جدید، رفاه و آسایش و پیشرفت علم و دانش قدم بردارد که مردم این کشور به وحدت ملى برسند و هویت سیاسى یکدیگر را کتمان نکنند و «کلیه ملیت هاى مسلمان این سرزمین ]اعم از پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن، قزلباش و…[ هویت سیاسى داشته باشند و با توافق و شرکت آنها حکومت آینده ى کشور سازماندهى شود.»( )
ملت واحد و مبتنى بر عدالت اجتماعى در هر جامعه از مهمترین مسائلى است که زمانى تحقق مى یابد افراد آن جامعه به اراده ى مشترک رسیده و احساس تعلق به سرزمین واحد و مشترکات تاریخى، فرهنگى و عنعنوى، آنان را گرد هم آورده باشد.
تا زمانى که روحیه ى همگرایى و باور به زندگى مشترک و احترام به شخصیت حقیقى و حقوقى یکدیگر، به خاطر عوامل حقیقى و یا معنوى درین افراد جامعه احیاء نگردد، بعید است که ملت واحد و مستقلى در افغانستان شکل بگیرد. شهید مزارى (ره) به این نکته واقف بود و مى خواست از طریق رعایت حقوق برابر افراد در جامعه، عرصه را براى ایجاد ملت واحد، انسجام ملى و تأمین حقوق شهروندى آماده نماید، و ملتى را به وجود بیاورد که در آن تفاوت هاى زبانى و نژادى مطرح نباشد و هیچ یک «از اقوام افغانستان هیچگونه خصومت و دشمنى را با اقوام دیگر نداشته باشد و پشتون ها را برادرش بداند و ازبک ها را برادرش بداند و هزاره را برادرش بداند، همین طور بلوچ و نورستانى و باقى اقوام افغانستان، اینها برادرند، اینها در یک خانه مشترک زندگى مى کنند دست به دست هم بدهند مشترکاً این خانه ى خراب و جنگ زده خودشان را بسازند و بر این جهت از گذشته کرده الآن امیدوار هستیم که خصومت ها کم شده و به سوى وحدت ملى پیش مى رود.»( )
اظهار چنین دیدگاه هایى نشان مى دهد که شهید مزارى (ره) با درک درست از دردهاى تاریخى جامعه افغانستان به سرنوشت مشترک مى اندیشید و باورمند بود. اگر ما خواسته باشیم سرزمین آباد و متحد و یک پارچه داشته باشیم، باید «منطق اصالت زور و حکومت هایى که مى خواهند با زور بر مردم حکومت نمایند نابود گردد.»( ) چون مقتضاى حاکمیت سلطه و زور با ایجاد آشوب و افزایش تنش هاى قومى و منطقوى در بین افراد جامعه مى باشد، تا بدین واسطه بتواند چند روزى بر حیات سیاسى خود ادامه دهد. اما با از بین رفتن منطق زور، فشارهاى اجتماعى قهراً کاهش مى یابد و در نتیجه این فرصت براى اقوام مختلف پیش مى آید که بر طبق لیاقت و شایستگى در عرصه هاى سیاسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى و… حضور مشترک و فعال پیدا کنند.
حضور مشترک اقوام در نهادهاى سیاسى و اجتماعى حداقل این دست آورد را به همراه دارد که احساس همبستگى و پیوندهاى اجتماعى افراد در جامعه افزایش پیدا کرده و هسته ى اولیه ملت و دولت متمرکز با هدف تأمین امنیت و حفظ منافع ملى شکل بگیرد.
شهید مزارى (ره) با ارائه طرح ملیت هاى برادر در افغانستان، مفهوم تئورى ملت سازى در این کشور را توسعه داد و مى خواست با ایجاد ملت واحد و یکپارچه، دروازه ى تمدن، پیشرفت، توسعه سیاسى و دموکراسى به روى افغانستان باز کند. روى این جهت با عوامل که تنش در کشور را افزایش مى داد و به وحدت ملى و عدالت اجتماعى صدمه وارد مى کرد، شدیداً مخالف بود و باور داشت که این گونه مسائل جلو پیشرفت کشور را مى گیرد و لذا به طور شفاف و روشن اعلان نمود:
«حزب وحدت اسلامى از هر طرحى که منجر به عدالت اجتماعى در جامعه ى افغانستان گردد و حقوق ملیت هاى محروم را اعاده کند استقبال مى کند. براى ما مهم نیست که لویه جرگه تشکیل شود و یا مجلس ملى، مهم این است که حقوق مردم در نظر گرفته شده، به تناسب حضور و میزان جمعیت شان در تصمیم گیرى ها سهیم باشند.»( )
این دیدگاه ایشان زیر ساخت هاى اولیه ملت سازى در افغانستان را که برخوردارى افراد از حقوق عادلانه در جامعه باشد پى ریزى مى کند. شهید مزارى تنها به ارائه نظریات اصلاح گرایانه خود در این جهت بسنده نکرده و بلکه خود عملاً راهکارهایى را براى رسیدن به ملت واحد و انسجام ملى دنبال نمود و ما در این جا به برخى از آنها اشاره مى کنیم:
۱) همبستگى ملى:
وفاق و همگرایى ملى مهمترین عنصر در پیدایش ملت واحد، همبستگى اقوام و ایجاد ساختار سیاسى عادلانه به شمار مى آید. یک ملت وقتى مى تواند ظهور مؤثر و قدرتمند در سطح جهانى داشته باشد که گرایش هاى قومى، زبانى و منطقوى را مهار نموده و به تفاهم و تعامل کامل رسیده باشند. البته وجود یک چنین ملت متحد و یکپارچه همانگونه که در رفع منازعات داخلى مؤثر است، براى دشمنان خارجى و مخالفان وحدت ملى آن کشور نیز نگران کننده مى باشد. لذا برخى عناصر خارجى و داخلى سعى کرده اند که ملت سازى در افغانستان بر مبناى واقعیت هاى موجود در جامعه زیر سئوال برده و با استفاده ى سوء از ترکیب اقوام و بافت اجتماعى این کشور، به جاى «برادرى ملیت ها»، «دشمنى ملیت ها» را مطرح کنند.
شهید مزارى (ره) به این نکته واقف بود و با آگاهى کامل از توطئه دشمنان مردم افغانستان و پیامدهاى مخرب نفاق ملى، اصالت وحدت ملى را در سطح ملى و گروه هاى سیاسى مطرح کرد و گفت:
«ما با همه ى تنظیم ها سر جنگ نداریم، دوست هستیم، با همه ى ملت ها سردشمنى نداریم و دوست هستیم، وحدت ملى را ما در افغانستان یک اصل مى دانیم.»( )
شهید مزارى (ره) مى خواهد بگوید، نفاق ملى فاجعه ى بزرگى است و باید ریشه هاى آن را که سابقه چندین ساله در جامعه دارد خشکاند و ملت جدیدى را بر پایه برادرى و مشارکت سیاسى، فرهنگى و اقتصادى اقوام ساکن در کشور به وجود آورد.
در حوزه ى ملت سازى شهید مزارى (ره)، تفکر و اندیشه ى فرا قومى و فرا جناحى را دنبال مى کرد و لذا روى واژه هاى; «حکومت ملى»، «عزت و کرامت ملى»، «منافع ملى»، «رعایت حقوق ملیت ها»، «عدالت اجتماعى» و… اصرار داشت. چون مى دانست که این واژگان علاوه بر بارى معنوى و مادى که دارد، در بطن شان اندیشه ى سیاسى نهفته است که مى تواند بستر خیزش دموکراسى و روى کار آمدن یک حکومت ملى در افغانستان شود. زیرا او به این واقعیت پى برده بود که; «امروز جامعه ملى در بین تمام گروه هاى انسانى از همه محکمتر است، بدین معنى که در صورت وجود تعارض بین همبستگى چند گروه اجتماعى، علایق ملى بر دیگران فائق خواهد آمد.»( )
شهید مزارى (ره) اختلاف و نفاق ملى را مانع عمده در راه ایجاد ملت واحد، توسعه سیاسى و گسترش علایق ملى مى دانست و معتقد بود، تا زمانى که نخبگان سیاسى جامعه ما از دلبستگى هاى نژادى و گروهى خود دست برندارند، محال است که وحدت ملى و یک ساختار سیاسى فراگیر و فرا قومى و جناجى در افغانستان به وجود آید.
بر این اساس رهبران سیاسى و حقوقدانان جامعه ما باید توجه داشته باشند که، «حکومت را باید با سعه ى صدر تشکیل دهند، تا هم مردم خود را شریک آن بدانند و هم براى تحکیم پایه هاى آن تلاش نمایند و این ممکن نیست مگر اینکه از قالب هاى محدود حزبى بیرون رفته و روى منافع و مصالح ملى تفکر صورت گرفته و تصمیم گرفته شود.»( )
۲) مشارکت در نظام سیاسى کشور:
مردم شناسان و صاحب نظران مسایل افغانستان بر این عقیده اند که این کشور به علت تلاقى اقوام گوناگون در طول تاریخ، اقوام و نژادهاى زیادى را به خود جاى داده است. بدون شک افغانستان امروزه یکى از نادر کشورهایى مى باشد که ملیت هاى کثیرى در آن زندگى مى کنند و لکن روابط بین اینها همواره در طول تاریخ در نوسان و بعضاً خصمانه بوده است.
اگرچه مردم افغانستان مشترکات فراوانى دارند و اسلام به عنوان دین اکثریت مردم، جایگاه ویژه اى در جامعه سنتى و قبایلى این کشور دارد. ولى آنگونه که از این اشتراکات دینى و فرهنگى براى وحدت و انسجام افراد جامعه استفاده مى گردید، بهره بردارى نشده است.
بدین لحاظ مفاهیم همچون: سرنوشت مشترک، زندگى برادرانه، مشارکت سیاسى و ایجاد ملت واحد و… نه تنها براى اکثریت افراد این کشور ناشناخته باقى ماند، بلکه تعدد اقوام و گروه هاى نژادى باعث شد تا زمینه براى انحصار گرایى و برخوردهاى خصمانه در جامعه فراهم گردد.
شهید مزارى (ره) نهایت سعى خود را به کار برد تا براى تمام مردم افغانستان بفهماند که ما تاریخ، فرهنگ، ملیت و سرنوشت مشترک داریم و این مشترکات اقتضا دارد تا در کنار هم زندگى مسالمت آمیز و برادرانه داشته باشیم. یعنى در آینده کسى به خاطر تعلق به قومیت خاص مورد ستم و بى مهرى قرار نگیرد و همانند دیگران از حقوق برابر و هویت ملى و سیاسى یکسان برخوردار باشد. یعنى ملتى در افغانستان شکل بگیرد تا ضمن بهره مندى از آزادى هاى اجتماعى، سیاسى، فردى و اعتقادى مبتنى بر دو ویژگى باشد:
۱ـ هیچ یک از گروه هاى قومى احساس نکنند که از ساختار سیاسى آینده حذف شده اند. روى همین جهت، در شرایطى که بسیارى از گروه هاى مجاهدین بعد از پیروزى بر حکومت نجیب الله در سال ۱۳۷۱، مایل نبودند تا جنبش ملى ـ اسلامى در دولت آینده حضور داشته باشند، ولى شهید مزارى (ره) قاطعانه از حقوق سیاسى جنبش حمایت کرد و گفت:
«جنبش ملى اسلامى یک واقعیت نیرومند در جامعه افغانستان بوده و از بخش عظیمى از مردم ساکن در کشور نمایندگى مى کند، ]لذا[ هر طرحى که در زمینه ى حذف جنبش از روند مذاکره و تصمیم گیرى هاى اساسى که مربوط به آینده کشور باشد، منجر به شکست خواهد گردید.»( )
۲ـ حضور و مشارکت در نظام سیاسى آینده باید بر اساس واقعیت هاى موجود در کشور صورت بگیرد. کسى و یا کسانى خیال نکنند حقوق و امتیازاتى در خور شأن براى آنها در نظر گرفته نشده است. شهید مزارى، میزان نفوس اقوام و تناسب وجود فیزیکى آنها را به عنوان یک راه حل در این زمینه مطرح کرد و گفت:
«هر ملیتى به تناسب واقعیت وجودى و حضور خود در این کشور در سرنوشت سیاسى خود سهیم باشند.»( )
۳) کنار نهادن مسایل اختلاف برانگیز:
مردم افغانستان در طول تاریخ گذشته با جنگ هاى داخلى و تجاوزات خارجى دست درگیرى بوده است. عده اى از دشمنان خارجى مردم افغانستان همواره در این فکر بوده اند که با حاد نمودن مسایل، نژادى، زبانى، منطقوى و مذهبى، نگذارند که اقوام ساکن در این کشور به وحدت و انسجام ملى دست یابند; زیرا این مساله را به ضرر خود و منفعت ملى شان تلقى مى کردند.
شهید مزارى (ره) به ظلمى که از این ناحیه بر مردم افغانستان رفته بود، رنج مى برد و مى خواست در این کشور وضعیت و فضایى به وجود آید که دیگر دست هاى خارجى و مسایل اختلاف برانگیز دیگر نتواند جلو پیوندهایى عمیق تاریخى، فرهنگى و دینى این مردم این کشور را که سبب پیدایش ملت و احد و یک پارچه مى شود بگیرد.
ایشان با آگاهى کامل از خطرات و پیامدهاى منفى عوامل اختلاف برانگیز در آینده، سعى داشت تا جلو این گونه مسایل را سد نماید و براى هیچ کسى اجازه داده نشود تا در بین مردم افغانستان ایجاد تفرقه نماید:
«هر کس بیاید در بین شما مساله گروه، قوم، نژاد، تفرقه را تبلیغ بکند، جلوش را بگیرید.»( ) «من هیچ وقت نه شیعه گفتم، نه سنى، نه بعد از این هم مى گوییم، چون شیعه، سنى و این مسایل بازى است.»( ) «در اسلام نه هزاره مطرح است، نه افغان ]پشتون[ مطرح است، نه ازبک مطرح است، نه تاجیک مطرح است، فقط در اسلام مساله لا اله الا الله و تقوى مطرح است.»( )
شهید مزارى (ره) درصدد این بود تا ملت سازى در افغانستان با نگرش نو و تحکیم پایه هاى وحدت ملى و عادلانه تحقق پذیرد و بر مبناى آن، «جامعه به وجود آید که در آن از تبعیض، برترى گرى، تفاخر و افزون خواهى خبرى نباشد و کلیه مردم افغانستان از هر قوم و نژاد و با هر رنگ و زبان برادرانه و برابر زندگى کنند.»( )
افغانستان و فضایى جدید سیاسى
تحولات سیاسى ـ نظامى فعلى افغانستان که بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به وجود آمد، ۱۸۰ درجه مسیر جامعه را تغییر داده است و این کشور هم اکنون با حمایت جامعه جهانى، قدم هاى نخست را در راه تحقق ملت واحد، دموکراسى و مردم سالارى بر مى دارد.
بدون شک امضاى توافقنامه «بُن» یک فرصت طلایى و تاریخى را براى مردم افغانستان به وجود آورده است. هم اکنون با گذشت نزدیک به سه سال از امضاى توافقنامه ى تاریخى «بن» مردم ما مرحله جدیدى از تاریخ سیاسى کشور خود را آغاز کرده اند و جامعه به طرف ثبات، امنیت، استقرار صلح دایمى و حکومت ملى پیش مى رود.
آنچه که امروز در افغانستان جریان دارد، امیدوار کننده است و اگر روند پروسه ى صلح به همین کیفیت تداوم یابد، در این کشور دموکراسى و نظام سیاسى مردم سالار، با کمک جامعه جهانى و مشارکت کلیه اقوام و گروه هاى سیاسى به وجود خواهد آمد.
ما امیدوار هستیم که بازسازى زیر ساختهاى سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى کشور، با بازسازى نهادهاى اجتماعى و ملى همراه بوده و ملت جدید افغانستان بر پایه وحدت ملى، حفظ استقلال و منافع ملى، علایق و پیوندهاى حقیقى و معنوى شکل بگیرد.
به جاست که مردم افغانستان با پشت سر گذاشتن تجربیات تلخ گذشته و ۲۳ سال جنگ و درگیرى، اختلافات خود را کنار بگذارند و براى افغانستان آزاد، آباد و مستقل تلاش نمایند. به این نکته باید اذعان کرد، افغانستان علیرغم پیشینه ى تاریخى و فرهنگى که دارد، امروز نیز این کشور از سرمایه هاى علمى، فرهنگى، اقتصادى، آثار تمدنى و باستانى فراوانى برخوردار مى باشد که در صورت استفاده درست و بهینه از این امکانات مادى، معنوى و نیروهاى فکرى ـ فرهنگى به توسعه افغانستان سرعت بخشیده و این کشور را در زمره ى کشورهاى پیشرفته و توریستى جهان قرار خواهد داد.
مردم و نخبگان جامعه افغانستان در این مدت نهایت تلاش خود را بکار بردند تا با کمک جامعه جهانى و مهار نمودن تنش هاى گذشته; ملت جدیدى را با قاعده هاى وسیع ملى پایه ریزى نمایند. به طور نمونه مى توان به تشکیل لویه جرگه قانون اساسى در سال گذشته و تصویب قانون اساسى جدید افغانستان اشاره کرد. قانون اساسى که نمایندگان منتخب ملت در ۶ جدى ۱۳۸۲ تصویب کرد، یکى از مهمترین و جامع ترین قانون اساسى است که تاکنون در این کشور تدوین و تصویب شده است.
هم اکنون مردم ما در آزمون بزرگ دیگرى قرار گرفته اند و مى روند تا با انتخاب یک رئیس جمهور کارآمد، با کفایت و مردمى آینده کشور و قانون اساسى نوین شان را بیمه نماییم.
(مجله سراج – سال یازدهم ـ شماره ۲۰ ـ بهار ۱۳۸۳)





ثبت دیدگاه